فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و سوم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و سوم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol
🔻نازنین که متوجهش می شود، با بغض می گوید: امیرعطا...
شانه اش را می گیرد.
- خوبی نازنین؟! چرا خیس شدی؟! مگه نگفتم زیر یه سرپناه باش تا برسم؟!
اشکش سرازیر می شود.
- کیفم...
- فعلا بیا بریم توی ماشین... سرما می خوری...
نازنین، ماشین مشکی را که می بیند، اول سردر نمی آورد. بعد با دیدن راننده، دستی به صورت خیسش می کشد و اخم آرامی می کند.
- چرا تنها نیومدی امیر؟!
عطا در عقب را باز می کند.
- بشین داری می لرزی... با هم دنبال کارامون بودیم.
می نشیند و سلام می کند.
امیرعلی هم جوابش را کوتاه می دهد و حرکت می کند.
عطا متمایل به عقب می نشیند.
- سردته؟!
امیرعلی از آینه به او نگاه می کند که در خودش جمع شده. برای عطا سر تکان می دهد که نه، ولی
امیرعلی بخاری ماشین را زیادتر می کند.
- کجا بریم؟
- اینطوری بره خونه هول می کنن... بریم دفتر، هم حالش جا بیاد، هم ماشینو بردارم، برسونمش.
یکی دو باری درباره ی اینکه دقیقا کجا کیفش را دزدیده اند و توانسته چهره شان را ببیند یا نه،
سوال می کند ولی نازنین کوتاه و اشاره ای جواب می دهد. می فهمد هم ترسیده و هم در ماشین
امیرعلی راحت نیست. ساکت می شود و اجازه می دهد در گرمای مطبوع ماشین، کمی به آرامش برسد.
به دفتر که می رسند، امیرعلی می رود سراغ بهداد و عطا و نازنین به دفتر امیرعلی.
صندلی را می کشد کنار رادیاتور.
- کاپشنتو دربیار، بیا اینجا گرم بشی.
نازنین کاپشن را به دست او می دهد و می چسبد به رادیاتور.
- مقنعه تم خیسه... سرما می خوری.
دست می کشد روی سرش.
- میشه بری بیرون، یه ذره بندازمش روی شوفاژ، خشک بشه؟!
عطا، کاپشن نمناک را روی رادیاتور دیگر می اندازد و می رود سراغ چای ساز.
امیرعلی هم بالا می رود. صدای آب از آشپزخانه می آید.
بی هوا وارد اتاقش می شود.
آن موهای ابریشمیِ سیاه که از یک طرفِ گردنِ او آویزانند، آن تضاد سیاهی و سفیدیِ صورت و موها، به هیچ عنوان از زیر روسری قابل تشخیص نیست.
دو دستش را چسبانده به بدنه ی رادیاتور و مف مف می کند.
می نالد: بدبخت شدی نازی... پایان نامه ت...
امیرعلی به آشپزخانه نگاه می کند. دوست ندارد متهم شود به پنهانی دید زدنِ دختری؛ آن هم
نازنین! اخمو و بد اخلاق.
یکبار دیگر به او نظر می اندازد. هرچند خیره کننده نیست، ولی به نظرش به راحتی نمی تواند دیگر از این صحنه ها ببیند.
پس نه تنها کچل نیست، موهای به این زیبایی هم دارد!
لبخندی می زند و عقب گرد می کند. در آستانه ی درِ آشپزخانه می ایستد. عطا قوری چای ساز را شسته و در آن چای خشک می ریزد.
- برگشتی؟... توی این هوا، یه لیوان چای داغ می چسبه.
نازنین، صدای او را که می شنود، سریع بلند می شود، مقنعه را همانطور نمدار، دوباره سر می کند و از اتاق بیرون می رود.
چند تقه به در می خورد. نزدیک در است. مردد به آشپزخانه نگاه می اندازد و در را باز می کند.
منشی، لبخندش با دیدن نازنین محو می شود. یک ابروش بالا می رود و می پرسد: مهندس
کجان؟!
امیرعلی از چهارچوب آشپزخانه می گوید: بفرمایید!
منشی، یک نگاه به نازنین می کند و یک نگاه به امیرعلی. نگاهش به نازنین، کمی طولانی و ناراضی ست.
- نمی دونستم مهمون دارید...
امیرعلی به دو دخترِ نزدیک هم نگاه می کند و اولین چیزی که به چشمش می آید، تفاوت فاحش ظاهرشان است.
یکی با تونیک بافت طوسی و شال صورتی، چکمه ی بلند و آرایش کامل، دیگری با مقنعه و مانتوی
مشکی، شلوار جین، کتانی، و تنها یک رژ صورتی محو.
- فکر کردم تنهایید... برای کار همیشگی اومدم.
صورتِ بی رنگ و مهتابیِ نازنین، برمی گردد طرفش. در نگاهش چیزی شبیه تاسف می خواند و یک پوزخندِ محو، گوشه ی لبش.
دلیل حالت نگاه او را نمی فهمد. به منشی لبخند تشکرآمیزی می زند.
نازنین قصد رفتن به اتاق را دارد.
- ممنونم... خودمون درست می کنیم.
منشی هم لبخند دلبرانه اش را می زند


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت شصت و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، نازنین ، امیرعطا ، لبخند