فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و دوم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و دوم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol
🔻محکم کاریه! آشنای مهندس صداقت هستید، درست... ولی اگه مامور دراومدید، رفتید راپورت
دادید، من دستم به کجا بنده؟!
تعجب می کند.
- من مامور باشم؟! مامورِ کجا؟!
مرد، پوزخند می زند. این آشنای مهندس صداقت، فارسی حرف زدنش هم مشکل دارد، چه برسد
به مامور بودن! ولی گیرِ کارش جای دیگریست.
عطا برمی گردد ولی نمی نشیند.
- چی شد رستمی جان؟! بابا شما که پاک ما رو جلوی این فامیلمون سکه ی یه پول کردی!
مرد چانه اش را می خاراند.
- والا مهندس! خودت که در جریانی... اوضاع خرابه... نمیشه ریسک کرد...
عطا لبخند می زند.
- باهامون راه بیا برادر من! ایشالا جبران می کنیم.
رستمی هم لبخند می زند. به حرفی که منتظرش بوده، رسیده.
- جان بچم واسه داداشمم همین روالو داره... ولی... باشه... واسه خاطر گل روی پدرت، تا عصر
منتظر خبرتون می مونم...
عطا دست روی شانه ی امیرعلی می گذارد.
- حتما تا عصر جواب میدیم.
بعد به امیرعلی می گوید: بریم که دیر شد...
امیرعلی متعجب بلند می شود.
- دیر شد؟!
عطا با رستمی دست می دهد.
- از خجالتت درمیایم... تا عصر...
هنگام خروج از اتاق، عطا را صدا می زند.
- به مهندس سلام برسون، بگو هوای ما رو توی مناقصه ی مسکن مهر داشته باشه!
عطا |حتما|ی می گوید و بیرون می رود. قدمهاش سریع است. از منشی خداحافظی می کند و به
امیرعلی توضیح می دهد: نازنین الان زنگ زد... کیفشو زدن؛ تو خیابون مونده... شانس آورده گوشیش تو جیبش بوده.
درست نمی فهمد چه اتفاقی افتاده. همانطور که همراه او از پله های ساختمان پایین می رود، می
پرسد: چی شده؟!
عطا سر می گرداند.
- کیفش... کیفشو دزدیدن...
اخمهای امیرعلی در هم می رود.
- سوئیچو میدی من بشینم؟
سر تکان می دهد و ریموت را به طرف امیرعطا می گیرد.
آسمانِ از صبح ابری، شروع به باریدن کرده.
عطا پشت فرمان می نشیند و از مسیرهای فرعی و خلوتی می رود که نه امیرعلی بلد است، نه راهیاب نشان می دهد.
در طول راه، دو بار با نازنین تماس می گیرد. یکبار آدرس دقیق جایی که ایستاده می پرسد، یکبار
هم سفارش می کند زیر باران نماند.
- داشته می رفته دانشگاه، یه موتوری کیفشو زده و رفته... شکوه جون یه ذره حساسه... به خونه
زنگ می زد، شلوغش می کردن.
در میانِ رفت و آمدِ پیاده رو، نازنین را می بیند.
- ایناهاش... بشین پشت فرمون، برم بیارمش.
امیرعلی به نازنین نگاه می کند که دستها را زیر بغل برده و دو طرف خیابان را جستجو می کند.
بدون اینکه ازش چشم بردارد، خودش را می کشد روی صندلی راننده.
عطا طرف نازنین می رود.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت شصت و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مهندس صداقت ، راپورت ، دانشگاه