فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و یکم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و یکم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol
🔰سفارشهای همیشگی را شخصا به امیرعلی گفته. اینکه مراقب باشد در کنار کمک، ازش
سوءاستفاده نکند. اینکه تا شناخت درستی روش ندارد، غیر از همکاری، باهاش رفاقت نکند.
ولی امیرعلی، بعد از آشناییِ بیشتر با عطا، ترجیح داده به سفارش مادرش در اعتماد کردن عمل کند تا احتیاطهای تمام نشدنیِ نامدار.
بعد از یک هفته کمک و رفت و آمد به دفتر، او را به خانه اش دعوت می کند.
ثل همیشه، بهداد و وحید هم هستند. امیرعطا، با هر سه نفرشان گرم می گیرد. پا به پایشان بگو و بخند می کند. نمی گوید زیاد اهل آهنگهای هیپ هاپ و رپ های فارسیِ بی سر و ته نیست
ولی وقتی یک لیوان آبجو بهش تعارف می کنند، محترمانه می گوید |اهلش نیستم... شما راحت باشید.|
افراط وحید و بهداد را می بیند و مزه کردنهای امیرعلی را.
وحید مثل همیشه تماس هایی دارد که همه می دانند تنها جوابش |پیچاندن| است! همانطور که چند وقت قبل، از امیرعلی سوال و جواب کرده، حالا نوبت امیرعطاست.
چشمک می زند و به موبایل او که کنار سوئیچ و کیف پولش، گوشه ی کانتر است، اشاره می کند.
- این گوشی، تنه ش خورده به تنه ی گوشیِ مهندس راد؟! سکوتش عجیبه! نکنه شمام مثل امیرعلی عزلت نشینی؟!
امیرعطا لبخند می زند.
- نه... ولی مثل شما هم اهل پیچوندن نیستم. واسه همین ترجیح میدم شماره به کسی ندم!
بهداد، کف روی لیوان را سر می کشد.
- به گروه خونی عطا نمی خوره دختر بازی...
وحید با لودگی می خندد.
- یعنی ما دختر بازیم؟!
بهداد به جای جواب او، از امیرعطا می پرسد: حاج آقا مسئلتن!... سیگار که نمی کشی... لبی هم که
تر نمی کنی... رابطه ت هم که با دافهای حسنه نیست!... دِ لامصب! پس دلت به چی خوشه تو
این خراب شده؟!
امیرعطا نفس عمیقی می کشد. دل خوشی؟! جلوی فکرش را می گیرد تا در یادِ برق شیطنت آمیزِ یک جفت چشمِ رقصان، گرفتار نشود. لبخند، بی اختیار دوباره می نشیند روی لبهاش.
- دلخوشی که فقط سیگار و الکل نیست!
وحید بشکن می زند.
هــــا! گرفتم چی شد!... شمام گرفتین؟!... داداشمون از جنس لطیف فاکتور گرفت!
امیرعلی با لبخند، استفهام آمیز اخم می کند.
- یعنی چی؟!
وحید ابرو بالا می اندازد.
- یعنی که یعنی!... خوشم اومد آقا عطا!... ایول داری!
جز امیرعلی، بقیه می خندند.
وحید بهش توضیح می دهد: یعنی ایشون هم دلی دارن و دلداری!... بعله!
امیرعطا کوتاه می گوید: نه اون جور که شما فکر می کنین!
وحید با آهنگ، در جا تکان می خورد.
- چه جورش مهم نیست... مهم اینه که مشترک مورد نظر موجود می باشد!
بهداد سیگاری آتش می زند.
- تیریپ الو برداشتی؟!
امیرعطا دوباره می خندد. نمی خواهد درباره اش صحبت کند.
بهداد به سیگارش پک محکمی می زند.
- پس پنجاه درصدِ تو حله!
وحید، همراهش قهقهه می زند. امیرعلی منظورشان را نمی فهمد ولی همراهیشان می کند. این جمعِ چهار نفره ی دوستانه، برای چند ساعت، دلتنگی و خلاءها را پُر می کند.
شام که می خورند، امیرعطا قصد رفتن می کند. عادت ندارد تا دیروقت، بیرون از خانه بماند.
برای شنبه با امیرعلی قرار می گذارد و می رود.
از صبح، رفته اند دنبال واسطه ای که امیررضا معرفی کرده تا از طریقِ چین، بتوانند هزینه ی سفارشها را از امریکا به ایران برسانند.
این، دومین کسی ست که سراغش می روند. اولی، مبلغ دلالی بالایی خواسته و نامدار نه با مبلغ موافقت کرده، نه ریسک انتقال پول از طریق دبی را.
امیرعلی اعتراف می کند بدونِ عطا، از پس این دور زدنها برنمی آمد.
ساعتی نیست که بتواند با نامدار مشورت کند. واسطه، همان وقت جواب می خواهد. مبلغی که گفته، نصفِ واسطه ی قبلی ست. امیر علی دودل است.
واسطه توضیح می دهد: جور کردنِ مدارک واسه معامله از چین با امریکا، خطرها ودردسرهای خودشو داره... یه معامله ی صوری که مو لای درزش نره... این نصف ماجرا... بعدش تازه یه دور
زدنِ دیگه از چین تا اینجا داریم... چین خودش صادر کننده س... جنسی نمونده که چینی ها نزده
باشن... از زعفرون بگیر تا دسته هونگ و گوشت کوب!...مصیبته عَلم کردنِ یه جنس که بخواد
مثلا از ایران صادر بشه چین تا پولِ رسیده به چین، بیاد تو حسابِ شما... بابا صرافی بخواد هزار
دلار از اونور برات بیاره، سیصد تا حق الزحمه می گیره... حرفِ ما، میلیونیه...یه جا گاف بدیم،
حساب بلاک میشه... یعنی هرچی سرمایه داریم، پَر!
موبایل عطا زنگ می خورد. از اتاق خارج می شود.
- مهندس صداقت خیلی سفارش شما رو کرده... سراغ هرکی برین، کمتر از این، کسی بهتون
قیمت نمیده.
دلیل تردیدش را می گوید: چرا موافق نیستین صبر کنین؟ من تا عصر جواب میدم. الان امریکا نصفه شبه، نمی تونم تماس بگیرم.
مرد، لبخند می زند.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت شصت و یکم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، سفارشهای همیشگی ، رفاقت ، عزلت نشینی