فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصتم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol
🔻یه خورده خانومى رو از اطرافیانت یاد بگیر .....نمى گم نازنین....همین دختر خانم سمایى ....آدم حض مى کنه اون از حجابش ...اون از .وقارش ....از بس که متین و سر به زیره، از در و دیوار
براش خواستگار مى ریزه ....خسته شدن بس که جواب رد به فامیل و دوست و آشنا دادن نهال مى خواهد بگوید |اون بنده خدا که مرض اعصاب گرفته از بس هیچ کس طرف دخترش نمى
ره | ولى چهره ی گداخته ی مادرش زبانش را مى بندد.
- حالا من چطور توقع داشته باشم کسى تو رو به فامیل و اطرافیاش معرفى کنه ...اون که وضعیت
حجابته ...دخترى که طلبکار از دنیا و دیگرانه، چطورى مى خواد یه شوهر مناسب پیدا کنه ....وقتى هنوز با هم جنس خودت هم نمى تونى درست ارتباط برقرا کنى ...چطورى مى خواى شوهر دارى کنى؟
شکوه دست گذاشته مستقیم روى نقطه ضعفش. و با تحقیر، آن را در جمع توی صورتش زده
....هیچوقت نتوانسته ارتباطى صمیمى با کسى برقرار کند و توی محیط مدرسه، این موضوع بیشتر
از هر چیزى در طول دوازده سال تحصیلى اش آزارش داده.
عصبى مى گوید:
- حالا کى خواست شوهر کنه؟!
رو به شوهرش مى کند
- مى بینى؟؟ ....یکیو جواب نده ،لال مى شه...
امیرعلى در سکوت نگاه مالمت گرش را از شکوه مى گیرد.
نهال دیگر حرفى نمى زند....اشتهایش را از دست داده ....مى رود گوشه اى مى شیند ...لپ تاپش را در دست مى گیرد و خودش را مشغول آن نشان مى دهد.
سکوت سنگینى شده ....نازنین مى داند که نهال به خاطر خالصى او از جواب پس دادن به مادرش
،خودش را میان انداخته ...عذاب وجدان دارد.
شکوه، خسته از فعالیت زیاد آن روز و گله مند از نگاه امیرعلى ، مشغول جمع کردن وسایل مى شود و شکوه مى کند
پیشونى ... من و کجا مىشونى ....بعضى آدما از روز اول پیشونى نوشتشون خوبه....اصلاً بند
نافشون رو با خوشبختى بریدن...
مهربان کتاب دعایش را کنار می گذارد.
- اى مادر ....این روزا ارزش ها هم رنگ و روى قدیمو نداره....هر کى گوشى تلفن بهترى داشته
باشه.....ماشین مدل بالاتر و خونه ی بزرگتر.....از دید مردم خوشبخت تره ....به این داشتن ها،
شوهر پولدار هم اضافه کنى ...دیگه میشه نور على نور. .....زمان ما مى گفتن علف باید به دهن
بزى شیرین بیاد.
الان همه پسرا دنبال الهه ی زیبایى و وجاهتن ...دخترا هم که در انتظار اکتور هاى سینما.
نفسى تازه مى کند
-ولى نازنین جان ....مادر شما حواستو جمع کن ....این آقا ظاهرش که موجه بود؛ خانوادش هم به
نظر آدمهاى خوبى می رسیدند .....مجموع حرفها و رفتارش رو بسنج .....کسى تو رو مجبور به
کارى نمى کنه
رو به نازنین حرف مى زند ولى حواسش پى نهال و سکوت و صورت غم گرفته اش است .دلش مى خواهد با او هم حرف بزند و ازش دلجویى کند ،ولى مى داند که اینکار سبب سوء تفاهم و دلگیرى شکوه مى شود ..ادامه مى دهد
-از اون طرف هم بدون قشنگترین چهره ها هم به مرور عادى مى شه ،چند ماهى که از زندگیتون
بگذره و تب و تاب یک سرى مسائل دیگه تون فروکش کنه .....تو مى مونى و کنار اومدن با اخلاق
آقا.... زمان اختلاف ،چشم و ابروى طرف به کمکت نمیاد ....زیبایى اخلاق و رفتارشه که باعث مى شه از بحران بگذرین.
شش دانگ حواس امیرعطا به نهال است که بى هدف و بى حواس روى لپ تاپ خم شده.
- به چى زل زدى دکتر؟؟؟
لپ تاپ را مى بندد ، ته صدایش بغضى نشسته.
- هیچى!
امیرعلى با محبت نگاهش مى کند.
شکوه، پشیمان از رفتار تندش می پرسد:
-مگه گرسنه ت نبود؟ .....پس چرا غذا نخوردى؟؟؟
بى جواب بلند مى شود پشت مى کند و به سمت اتاقش مى رود ....یک لحظه بیشتر ماندن مساوى
ست با شکستن بغضش.
امیر على کلافه کتابش را مى بندد ،نفس خسته اى مى کشد و سرش را به پشتى صندلى اش تکیه مى دهد.
***
شیطنت امیرعطا، براش جالب و عجیب است. به موقع می تواند راحت و صمیمی باشد و هر جا
لازم بداند، مودب و رسمی با کلماتی که نصفش را هم نمی فهمد!
به وحید که می افتد، با لحنی به قول خودشان |بازاری و لوتی| حرف می زنند. پیش وکیل شرکت،
انقدر مغزدار که امیرعلی شک می کند شاید وکالت خوانده، و در ملاقات های رسمی و کسالت بارِ اتاق بازرگانی، یک امیرعطای متفاوت و جدی.
دفتر، هنوز منشی ندارد. امیرعطا خیلی زود خودمانی شده. تا می رسد، اول سری به آشپزخانه می زند و چای ساز را روشن می کند، بعد به بقیه ی کارها رسیدگی می کند.
دیگر اعتماد کردن و رضایت، برای همکاری و حتا دوستی، برای امیرعلی سخت نیست.
نامدار براش فرقی نمی کند این دوست خانوادگی، کیست. سربسته و کوتاه، آن هم وقت شام، از هانیه شنیده پسر دوست قدیمی عموجان است و می تواند به روند کارها کمک کند..


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت شصتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، ارتباطى صمیمى ، شوهر