فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و نهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و نهم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol
🔻همیشه به عطا حسودى میکند ، به نظرش پسر بودن این حسن را دارد که هیچوقت نگران ارزیابى
دیگران نباشى.
به نظرش نازنین فوق العاده زیباست.....زیبا تر از بسیارى از هنرپیشگان سینما که مى شناسد و
این موهبتى ست که براى هر زنى کافى ست .....جداى آن، رفتار باوقار و متانتى که دارد همه را جذب خودش مى کند.
آرام صحبت مى کند ...آرام غذا مى خورد.....
نفس خسته و عمیقى مى کشد ......در برابر این همه ضعف، احساس درماندگى مى
کند.........مضاف بر آنکه هنوز برنامه اى براى آینده اش ندارد و میان آن همه رشته و شاخه
سرگردان است.
***
- خب من با عطا برم دیگه!!!
- گفتم نه !!!.....دیگه هم تکرار نمى کنم......عطا جان ....الهى فدات شم .....یک راست برى حجبرها!
بگو من فرستادمت .....تاکید کن میوه ی خواستگارى مى خواى ،خودش میدوند چى بده.
-مامان ؟؟.....مامان !!...آخه من بمونم چیکار؟؟؟.....خوب حوصله ام سر میره .....بعدشم براى یکى
دیگر داره خواستگار میاد....
با التماس به عطا نگاه مى کند.
- شکوه جون راست میگه !!!.....هر کى این و ببینه....از خیر نازنین هم مى گذره!
حقه ی امیر عطا هم نمى گیرد.
- نه عزیزم ......باید باشه چهار تا چیز یاد بگیره.... دو روز دیگه نوبتش شد وا نمونه....نازنین هم
که نمى تونه هى دولا راست شه ....حالا اگر احترام خانم مى اومد یه چیزى .....این بمونه کمک من
پذیرایى کنه.
آخرین تیرش را هم مى زند.
-من روسرى سر بکن نیستما.....همینطورى میام ....گفته باشم!!!
شکوه صورتش را جمع مى کند.
- به چیِ این موها مى نازى آخه.....همش مثل جنگلى ها دورته ........با همین موها از دروازه هاى
جهنم آویزونت مى کنن!!
با تصور اینکه حرفش را به کرسى نشانده ،با اشاره به پیچ و تاب موهایش مى خندد.
- مادر من! زیبایى ،نیاز به ظهور و عروج داره
- انقدر با من یکه به دو نکن نهال .....اون وامونده رو هم مى ندازى سرت ......به اندازه ی کافى
بى آبرومون کردى!
ساعت روى دیوار ،ده و نیم شب را نشان مى دهد.
امیرعطا در حالیکه با جعبه هاى روى هم چیده شده ی پیتزا وارد مى شود ،صداى شکوه را مى شنود.
- مامان جان تو هم که فرشته نیستى ... بالاخره کم و کاستى مال آدمیزاده....از قد و بالا و سر و
تیپ که هیچى کم نداشت .... ماشالا تحصیل کرده هم که هست.
نهال اولین جعبه را از رو دست امیرعطا بلند مى کند.
- مردم از گرسنگى......وااااى خدا چقدر روده درازى کرد!!!
مهربان با دست اشاره مى کند که نمى خورد و مشغول خواندن زیارتنامه از روى کتاب دعایش مى شود.
جعبه ی بعدى را به سمت صورت خسته نازنین مى گیرد.
- چى مى گفت این همه وقت .....گپ هاى عاشقانه ؟؟؟؟
با حرص جواب می دهد :
-آره خیلى .....همش یا راجع به تحقیقات ناسا حرف مى زد ....یا حوادث بعد از انتخابات!
شکوه با امتناع از خوردن پیتزا با شوق مى گوید:
- عجب آدم روشنفکرى!!!!
عطا با نگاهى به آن دو مى خندد.
- خب این یکى رو که حق داشته ....با این قیافه اى که شما دو تا ظاهر شدین، حتماً فکر کرده
یکیتون از فضا اومدین....اون یکى از تظاهرات امیرعلى همچنان در سکوت گوشش به آنهاست و نگاهش به کتابی که دستش گرفته....از ظاهر نازنین پیدا ست که نخواسته ....بنابرین ،لزومى به صحبت و ادامه ی بیشتراین موضوع نمى بیند...
شکوه که خیلى ظواهر خانواده و نوع پوشش آنها به دلش نشسته، ادامه مى دهد:
- عجب قد و بالایى داشت!!
نهال پشت چشمى براى مادرش نازک مى کند، اولین گاز را به برش پیتزاش مى زند.
-عجب چشمای جستجو گرى داشت !
و زیر لب غر مى زند :
- مرتیکه ی هیز...
مهربان کتاب دعایش را مى بندد و از نازنین مى پرسد:
- خوب خوشگل خانوم ،تعریف کن بدونیم ....نظرت چیه؟؟؟
قبل از نازنین، نهال دهان باز مى کند:
- زیادى گل درشت بود!!
شکوه براق مى شود به طرفش.
- آخه تو خجالت نمى کشى ؟!
متعجب از خشم ناگهانى شکوه تصحیح مى کند:
-رفتارش رو میگم!


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت پنجاه و نهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، هنرپیشگان سینما ، خواستگارى