فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و بیست و یکم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و بیست و یکم

ویرایش: 1395/12/4
نویسنده: chaampol


سه تایی به در خونه خیره بودیم و جیک نمیزدیم...
سیاوش نگاهم کرد و گفت:
-تا کی بشینیم و در نزنیم؟
در ماشین رو باز کردم و گفتم:
-بیاید پایین...
همه استرس داشتیم...
پدرام به سیاوش گفت:
-سیاوش اگه یک درصد ادرس اشتباه بود ،چیکار میکنی؟
سیاوش بهش چشم غره رفت و گفت:
-خودت میدونی!!!
با باز شدن در توسط یک پیر مرد قد کوتاه همگی یک قدم عقب رفتیم و وا دادیم...
پیرمرد سرش رو بیرون اورد و گفت:
-امرتون؟
سیاوش با تردید گفت:
-با مریم کار داریم...اینجا زندگی میکنن؟
پیرمرد سرش رو داخل برد و گفت:
-دخــــــــــتر بیا با تو کار دارن...
همگی منتظر و چشم بدر بودیم تا ببینیم تشابه اسمیه یا درست اومدیم...
با دیدن مریم قلبم به یکباره ایستاد...
اونم از دیدن ما حسابی متعجب شد...
فقط به هم نگاه میکردیم...با سرازیر شدن اشکهاش سکوت بینمون شکسته شد و پدرام گفت:
-مریم تو پدر ما رو در اوردی!!!
مریم با پشت دست اشکهاش رو پاک کرد و گفت:
-بفرمایید تو...
***
مادر مریم سر درد و دلش باز شد و کل هست و نیستشون رو به روی دایره ریخت دیگه چشم غره های مریمم کارساز نبود ...
مادر مریم به سیاوش رو کرد و گفت:
-‌مریم منتظره رفیعی برگرده...شما بگید این دختر عقل داره؟
پدرام بدون معطلی گفت:
-نه نداره...این دختر دیوانه است...
همگی با تعجب به پدرام نگاه کردیم تا حرفش رو مزه مزه کنه و بعد به زبون بیاره اما پر بیراه هم نمیگفت ...
به مریم خیره شدم و گفتم :
-از فردا برگرد سر کارت...
مریم اصلا نگاهم نمیکرد...تو دلم گفتم||دست پیش خره!!!||
مادر مریم گفت:
-حتما میاد...مریم دلش خیلی واسه شماها تنگ شده بود...دیشب انقدر حرف شما رو زد و گریه کرد که قلبم سیاه شد...
مریم از رک گویی مادرش کلافه شد و از جایش بلند شد و به اشپزخونه رفت ....
*****
((سیاوش‌))
از برق چشمهای معین ته دلم قرص شد...تو دلم گفتم||رفیق حالت رو میخرم...من میفهمم چه حالی داشتی و الان چه حالی داری||
به مریم که خودش رو با ظرف و ظروف اشپزخونه مشغول کرده بود نگاه کردم و گفتم:
-از فردا برگرد سر کارت...این اقا معین اجازه اومدن هیچ منشی رو به ما نداد...نمیدونی تو کارها چه گندی زده شده باید بیای و ببینی...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و بیست و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی