فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خواب گل سرخ - قسمت سی ام

خواب گل سرخ - قسمت سی ام

ویرایش: 1395/12/4
نویسنده: chaampol
محسن گفت : اومدم با تمام قلبم ؛ ازت خواستگاری کنم ؛ خودت اینو می دونی !

از همون لحظه ی اولی که دیدمت ، می دونستی که احساسم به تو متفاوته...

انگار ؛ با همه دنیا فرق داشتی ؛ چیزی در تو بود که منو به طرف خودش جلب می کرد...

حالا می فهمم این ؛ یه حس لحظه ای نبود ؛ هوس هم نبود ؛...
تو با دیگران فرق داری...

تو ؛ از کنار هیچ کس و هیچ چیز ؛
بی تفاوت نمی گذری....

گفتم : صبر کن محسن !...

من ازت ممنونم که انقدر ؛ منو آدم خوبی
می بینی...ولی من ؛ این حسو به تو ندارم.

گفت : یعنی چی ؟!

گفتم : ببخشید اینجور صریح میگم ؛...
ولی آدم ؛ به هر کسی که ازش تقاضای ازدواج کنه ؛ نمی تونه بگه بله !
می تونه ؟!

محسن گفت : فکر می کردم این حس ؛
دو طرفه ست !

گفتم : دوطرفه شاید ! ولی از طرف من بیشتر ؛ حس احترامه...
حس من به تو ؛ احترام و امنیته...
هر وقت میای ؛ فکر می کنم که امنیت ؛ بالا میره.

بذار من یه کم فکر کنم ؛ ببینم این احترام می تونه ؛ زمانی به عشق تبدیل بشه ؟
به اون عشق آرمانی ؛ که من همیشه تو ذهنم داشتم ؟

محسن تعجب کرد !
گفت : عشق آرمانی ؟!

اینجور عشقا ؛ فقط تو کتاباست...
ما توی قصه زندگی نمی کنیم مانا جان !...

عشق آرمانی ؛ یعنی چی ؟!
ببین ! اینکه من ؛ تو رو دوست داشته باشم و تو هم ؛ منو دوست داشته باشی ؛ همین ؛ برای یه عمر کافیه !

گفتم : نه...
ببخشید ؛ به نظر من شوهر آدم ؛ اول باید پدر خوبی برای بچه م باشه.

قراره یه عمر کنارش باشم ؛ باید باعث رشد هم بشیم ؛ و مهم تر از همه ؛ الگوی بچه ی من باشه...
بتونم برای اون ؛ مثالش بزنم !

محسن گفت : یعنی من ؛ اون آدم نیستم ؟!

گفتم : تو داری تمام تلاشتو می کنی ؛ ولی من فکر می کنم ؛ فقط بعضی از بخش های وجودت رو پرورش دادی...

من مطمئنم که تو ؛ توی رفاقت و ورزش عالی هستی ؛ ولی مطمئن نیستم که ما حرف مشترک زیادی داشته باشیم !...

گفت : مطمئن نیستی ؟!...چرا ؟!
چون دانشگاهو ول کردم ؟

گفتم : نه ؛ من نمیگم فقط دانشگاه مهمه !
گفت : پس برای چی این حرفو زدی ؟!
من چه فرقی با تو دارم ؟

مثلا ؛ چون اندازه ی تو کتاب نمی خونم ؟!
یا چون اهل حرف زدن نیستم ؟

گفتم : خب اینا مهمه ؛ نه ؟!
گفت : نه !...
آدما می تونن با هم فرق داشته باشن ؛ ولی عاشق هم و خوشبخت باشن !

گفتم : ببین ؛ حس آدما به هم از همین جاها شروع می شه...

از حس ها و نگاه های مشترک...
ما زیاد ؛ حس مشترکی نداریم...من این مدت متوجه شدم.

گفت : مرسی ! جوابمو گرفتم !

گفتم : نه ؛ این جواب آخر من نیست !...
یه کم به من مهلت بده !

گفت : من فکر می کنم جواب آخرت بود ؛...

حتما روش فکر کرده بودی که الان انقدر آماده ؛ جواب دادی ؛...
وگرنه انقدر همه چیز برات ؛ حل و فصل شده نبود !

گفتم : وقت می خوام...

گفت : تو با حامد مشترکات داری ! درسته ؟!
اونم ورزشکاره ؛ ولی کتاب می خونه...

شاید مثل تو مطالعه نداشته باشه ؛ ولی بلده خیلی خوب حرف بزنه ؛...
اتفاقات روز جهانو می شناسه.

من فکر می کنم مشترکات تو با اون ؛ خیلی بیشتره !

دوسش داری ؟
گفتم :چه ربطی داره ؟ چرا پای حامد رو کشیدی وسط ؟
ببین ؛ ازدواج ؛ زمین خوردن توی اسکیت نیستا....زمین بخوری ؛ دیگه راحت بلند
نمی شی !....میفهمی که!...



منبع: کانال رسمی چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره خواب گل سرخ - قسمت سی ام نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، چیستا یثربی ، کانال رسمی چیستا یثربی ، خواب گل سرخ ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی ام