فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و بیست و دوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و بیست و دوم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol


به صندلیم تکیه دادم و به مریم که تند تند فایلها رو از رو میزم جمع میکرد نگاه کردم...
با جدیت تمام بهش گفتم:
-اگه رفیعی برگرده بازم برمیگردی پیشش؟
مریم زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:
-نمیدونم ...
به سمتش رفتم و گفتم:
-مریم با کی لج کردی؟ببخشید خیلی رک باهات حرف میزنم اما تو به دست کسی از دخترونگیت فاصله گرفتی که بخاطره تو حتی با خانوادش درگیرم نشد...
مریم سر به زیر شد و گفت:
-اتفاقا واسه همین موضوع منتظرشم...من دیگه هیچ امیدی به اینده بعد از منوچهر ندارم...یعنی نبایدم داشته باشم ،کی حاضره من رو با این شرایط به همسری انتخاب کنه؟من باید منتظر بمونم تا منوچهر دوباره به سراغم بیاد...
عصبی شدم و گفتم:
-بس که احمقی...یکم چشمهات رو باز کن و ببین دور و برت چه خبره...
مریم به سمت میزش رفت و گفت:
-اقای شریف، منوچهر برمیگرده...اون دلش پیش منه...اما فعلا عقب کشیده تا ابها از اسیاب بیفته...خودش بهم گفت صبر کن...
تو اتاقم رفتم و در رو محکم بستم تا شاهد حرفهای بیخود و حرص درارش نباشم...


از حال و احوال عجیب و غریب معین که رو زمین اروم و قرار نداشت لبخندی به لب اوردم و گفتم:
-بسه...بشین ...
معین ماهی تابه ناگت ها رو جلوم گذاشت و گفت:
-اینم از این...سیاوش حالا که به پدرام قول دادیم تا واسش شقایق رو خواستگاری کنیم کی قرار بزاریم؟
‌در سس رو باز کردم و گفتم:
- مگه میشه سه تا پسر برن خواستگاری یک دختر؟؟؟
معین شونه ای بالا انداخت و گفت:
-اون موقع که میخواست خبر مریم رو بده کلی بهش وعده و وعید دادیم نامردیه الان زیرش بزنیم...
تو فکر رفتم و گفتم:
-‌اره...نامردیه...باشه میریم ، فقط دلم میخواد شقایق کلاس بزاره و سنگ رو یخم کنه اونوقت من میدونم و پدرام....


مریم از حرف معین که گفت||خواستگاری کردن چطوریه؟بهم یاد بده؟||تعجب کرد و به وضوح ناراحت شد...
از سوتفاهم احتمالی که داشت اتفاق میفتاد ترسیدم و بلند گفتم:
-واسه پدرام میخواد...قراره واسه پدرام بریم خواستگاری...بهمون یاد بده تا گاف ندیدم ...
مریم نفس راحتی کشید که از چشمهای تیز بین من دور نموند...
به سمتش رفتم و گفتم:
دو تا خواستگاری در پیشه...یک جوری یادمون بده که بشه تو هر دوش پیاده کنیم...
معین نگاه پرسشگرش رو تو چشمهام قفل کرد و چیزی نگفت...
تو دلم گفتم((((((||قسم به اون شبهایی که از درد دوری مریم تا صبح گریه میکردم من میرم کنار تا تو به مریم برسی...نگران نباش داداشم....||)))))


شقایق به پدرام لبخند زد و گفت:
-‌باید الان جواب بدم؟
معین ظرف شیرینی رو برداشت و گفت:
-‌اَه انقدر از این ناز کردنها بدم میاد...تو که میخوای یک هفته دیگه جواب بله بدی خب الان بگو اره و خیال این بچه رو راحت کن...
شقایق به من نگاه کرد و گفت:
-‌من موافقم...
از جوابش مشت محکمی به مشت پدرام زدم و گفتم:
-‌اینم از خواستگاری....دیدی ترس نداشت...
پدرام چشمهاش رو بهم دوخت و گفت:
-‌سیاوش هیچ وقت محبتهات رو فراموش نمیکنم....
تو دلم گفتم||من دیگه هیچکسی رو ندارم که خوشبختیش #آرزوم بشه...فقط تو و معین واسم موندید که میخوام دستتون رو بگیرم و بلندتون کنم||

ادامه دارد...



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و بیست و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی