فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت صد و بیست و سه

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت صد و بیست و سه

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol


تختی رو انتخاب کردم و نشستم...
به معین پیامک دادم و نوشتم||فرحزادم...این هوا عجیب دوسیب البالو میطلبه...سریع بیا قِل خونم افتاده :)||
به همه دو به دو ها و زوجها نگاه کردم و تو دلم گفتم||فکر میکردم یکروزی منم باهاش ما میشم و میام اینجا جگر و قلیون میزنم...اما حیف که رفیقم تو زندگیش یک جای خالی داره که به جز مریم هیچکس نمیتونه پرش کنه!!!||
با اومدن معین خوشحال شدم و گفتم:
-چه زود؟حاضر و اماده نشسته بودی و منتظر زنگ من بودی؟
معین خندید و گفت:
-میلاد نور بودم...
||آهان||بلندی گفت و کنار کشیدم تا پیشم بشینه...
**
معین مات زده نگاهم کرد و گفت:
-یعنی تو به مریم هیچ حسی نداری؟
تو دلم گفتم||امشب شب دروغه!!!||
لبخند دلگرم کننده ای زدم و گفتم:
-دوستش دارم اما نه اون دوست داشتنی که بخوام همیشه کنارم باشه...مریم واسه من یک دختر دوست داشتنیه...همین...
معین دوباره سوالش رو تکرار کرد و همون جواب قبل رو شنید...
از خوشحالیش بغض کردم و تو دلم گفتم‌||تو رو قسم به رفاقتمون مواظبش باش||
*****
سیگارم رو خاموش کردم به مریم گفتم:
-مریم من تا حالا بدت رو نخواستم...میدونم اون حسی رو که معین بهت داره و تو هنوز بهش نداری اما مطمئنم تو هم بهش بی میل نیستی...مریم به من اعتماد کن...رفیعی بر نمیگرده و اگه هم برگرده قابل اعتماد نیست...از امروز رو پیشنهادم فکر کن...معین ادم قدر شناسیه و من مطمئنم تنها اون که قدر تو رو میدونه...
مریم تو چشمهام خیره شد تا صحت حرفهام رو بسنجه...تو دلم گفتم||خانم گل اونطوری نگام نکن...من قسم خوردم بکشم کنار تا معین به مرادش برسه!!!|||
مریم بی صدا از پیشم رفت و من رو با یک غم بزرگ تنها گذاشت...
*****
((معین))
با دیدن مریم تو اون لباس اجری ذوق کردم و تو دلم گفتم||چه عجب رنگ مایل به پیرهن تیمت پوشیدی!!!||
بابام متکلم وحده بود و اجازه نمیداد کسی جز خودش حرف بزنه...سیاوش و پدرام از حرص خوردن من خوشحال بودن و لبخندهای پلیدی تحویلم میدادن...مریم سینی چای رو جلوم گرفت و گفت :
-بفرمایید...
زیر لب گفتم:
-بلا توضیحات این مرحله رو نداده بودیا...الان من باید چندتا قند بردارم؟؟؟
مریم از شدت خنده سرخ شد ولی چیزی نگفت و رفت...
مراسم خواستگار روند طبیعیش رو طی میکرد و جلو میرفت...
نگاه های خریدارانه مادر مریم رو خیلی دوست داشتم!!!!
تو جو نگاههای مادر مریم بودم که بابام به پام زد و گفت:
-تو هم حرف بزن تا باز تو خونه سرم رو به طاق نکوبی که چرا نذاشتی من حرف بزنم!!!
با حرف بابام سیاوش و پدرام منفجر شدن...
به مادر مریم نگاه کردم و گفتم:
-خوشبختش میکنم...قول میدم...
چشمهای مهربونش بهم فهموند به حرفم و قولم ایمان داره...
نگاه مریم به زمین و سینی جلوی دستش بود...تو دلم گفتم||تو رو خدا نگاهم کن...اگه دوستم داری نگاهم کن||
با نگاهش غافلگیر شدم و تو دلم گفتم||قربون تله پاتی برم و برنگردم!!!!!||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت صد و بیست و سه نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی