فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم ✅💟قسمت پایانی💟✅

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم ✅💟قسمت پایانی💟✅

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol

((مریم))
به رفیعی خبر دادم که دارم ازدواج میکنم و دیگه نمیخوام ببینمش...
اونم واسم پیغام فرستاد که ||خوشبختیت ارزوی قلبیمه||
.
.
.
با صدای خنده پدرام و سیاوش دست از کار کشیدم و گفتم:
-باز بی اجازه رفتید سر گوشی معین؟
معین دوان دوان از ابدارخونه بیرون اومد و گفت:
-بیشعورا حریم شخصی حالیتون نیست؟؟؟
پدرام چشمکی به سیاوش زد و گفت:
-نخود مغز 1...نخود مغز 2؟؟؟معین اینا کین؟
معین به سمتم برگشت و گفت:
-زر میزنه...من جز اسگل 1و اسگل 2که هر دوشم خودتی کسی دیگه ای رو ندارم...
با حرف معین سیاوش و پدرام خندیدن و پدرام گفت:
-بابا انقدر عشق نپاشونید...خفه شدیم!!!
کلید خونه رو برداشتم و به معین گفتم:
-من این فایلها رو درست کردم به منشیتون بگو باز گند بزنه با من طرفه...خداحافظ...
سیاوش صدام زد و گفت:
-مریم؟
به سمتش برگشتم و نگاهش کردم...
سیاوش سیبی به سمتم انداخت و گفت:
-تو راه بخور...
سیب رو دو دستی گرفتم و گفتم:
-مرسی...معین زود بیایا...
.
.
.
پرده رو کنار زدم و به معین که مشغول بازی ||کلش اف کلنز ||بود گفتم:
-بخواب ،باز فردا من رو اسیر میکنی...
معین بالشت زیر دستش رو بغل کرد و گفت:
-هیــــــــــــــــــــــــس...دشمن اتک زد!!!
گوشش رو کشیدم و گفتم:
-هر چی در میاری خرج این کوفتی میکنی...الهی بسوزی تا یک نفس راحت بکشم...
معین با یک حرکت من رو تو اغوشش کشید و گفت:
-باز لفظ اومدی؟اسگل 1من کیه؟؟؟؟
به زیر خنده زدم و گفتم:
-خب معلومه منم!!!
معین پرتم کرد کنار و گفت:
-حالا برو اونور تا پرپرت نکردم...
لپش رو گاز گرفتم و گفتم:
-جراتش رو نداری...پر پر کن ببینم!!!
معین یک گاز محکم از بازوم گرفت که جیغم رو تا اسمون برد...
با صدای استغفرا... عزیز معین پتو رو کشید رو سرش و گفت:
-یا خود خداااا صاحبش اومد!!!!
به زیر پتو رفتم و گفتم:
-معین ؟؟؟
معین نور گوشیش رو تو چشمم انداخت و گفت:
-جانــــــــــم؟
دستم رو دور گردنش انداختم و گفتم:
-دلم دلنوازان میخواد!!!
معین لبخند دلگرم کننده ای زد و گفت:
-اَه خزش رو در اوردی...جهنم فردا شام میریم دلنوازان!!!
بوسیدمش و گفتم:
-راضیم ازت...
معین کف دستش رو به رو صورتم گذاشت و گفت :
-حالا برو...
کف دستش رو گاز گرفتم و خندیدم...
معین اخ بلندی گفت که صدای عزیزم دوباره در اومد...
معین به دهنش کوبید و گفت:
-عزیز چرا نمیخوابه؟؟؟؟
از قیافه بامزه اش ریسه رفتم و گفتم:
بخــــــــــــــــــــــــــــــــــــواب...
معین خودش رو بخواب زد و گفت:
-اسگل 1 فردا 7:30بیدارم کن...
چشمهاش رو بوسیدم و گفت:
-چشم ....
پایان❤️


ساعت 21:54
1395/10/17
این داستان رو تقدیم میکنم به تو که امید داری خدا یک روز یک جا دستت رو میگیره و بلندت میکنه...
لبتون خندون.....وجودتون اروم...قلبتون پر عشق باد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (1 نظر)
مرتب سازی بر اساس:


Bahar (15:09   1397/6/19)

Aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii Bood
Aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
KAsh edame midasht
ba inke 126 qesmat bood amma vaghean delam mikhast bayam edame dasht ...
کد: 204


 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم ✅💟قسمت پایانی💟✅ نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی