فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت اول

داستان شیطونی به توان دو - قسمت اول

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol




با صداي ساعت زنگدارم از خواب بیدار شدم.
یه چشمم رو به زور باز کردم و به صفحه ي ساعت دوختم.
اوه! تازه هشته که بازم خواستم چشمام رو ببندم که برنامه هاي امروزم تو ذهنم اومد.
به ضرب روي تختم نشستم و سعی کردم چشمام رو باز کنم.
ولی مگه می شد! لامصب انگار چسب ریختن روي پلکام.
بالاخره بعد از یه ربع جنگ با نور و تنبلی و خواب چشمام تا
نصف باز شد. با صداي مادر جونم یه متر پریدم هوا!
مادر جون :
نیلو مگه امروز نباید بري شرکت؟
زمزمه کردم :
- چرا، باید نُه اون جا باشم، می شه؟
مادر جون:
- دختر، روز اولی دیر نکن به بدقولی نشناسنت.
بلند گفتم:
- بیدارم مادر جون، بیدارم. الان میام.
سریع تخت رو مرتب کردم، موهاي بلندم رو با کش بستم،
شلوار کتون استخوونی رنگم رو پوشیدم با مانتوي مشکی ساده تا زانوم.
شال مشکی و کیفمم برداشتم و از اتاق رفتم بیرون.
مادر جون میز رو چیده بود و خودش در حال صبحونه خوردن بود.
- تنها تنها؟! اي بی معرفت! داشتیم؟
مادر جونم لبخندي زد و گفت:
- زبون نریز دختر، بیا زود بخور و برو.
شال و کیفم رو روي مبل گذاشتم و رفتم دستشویی.
دست و صورتم رو شُستم و مداد مشکیم که توي جیبِ مانتوم بود و جزء
لاینفک ابزار زندگیم رو برداشتم و به دور چشمام کشیدم، همین.
بس بود، صورتم سفید بود و نیازي به کرم نداشتم. به برنزه
بودن هم هیچ علاقه اي نداشتم.
چشماي سبز آبیم زیباییم رو از همه بیشتر نشون می داد.
ابروهاي باریکم از اول باریک بود،
فقط من کمی کوتاهش کردم.
موها و ابروهاي بور و طلاییم هم خدادادي بود.
تعجب نکنید، مادرم ایرانی نبود. صورتم و بور
بودنم، کاملا به مادرم رفته بود ولی جثه ام به فامیل هاي پدریم رفته،
باریک و کشیده و ... چه قدر از خودم تعریف کردم!
بگذریم.
از دستشویی بیرون اومدم و شالم رو سرم کردم و پشت میز نشستم و هول هولکی چاي و بیسکویتی خوردم و با خداحافظی از
مادر جونم از خونه زدم بیرون. کفشام رو پوشیدم و سوارِ ماشین شدم.
ماشینمم یه پراید
تازه و مشکیه و اون قدر همیشه
تمیزش می کنم برق می زنه.
تازه مادر جون برام خریده.
بله دیگه! چهار سال دانشگاه رو با اتوبوس طی کردیم، وقتی خونه
نشین شدم برام ماشین می خره خانم! تازه، ماشین خودش چیه؟ براي من چی خریده؟! مالِ خودش یه سانتافه ي خوشگل و
مامانیه، اون وقت من ... اي بابا! ول کن، بیا اینم عوضِ تشکر کردنمه! در باغ رو با ریموت باز کردم و آروم رفتم بیرون تا به
ماشینم خداي نکرده خشی نیفته!
هنوز یه ربع تا ساعت
نُه وقت بود، شرکت نزدیک بود و می رسیدم. آهنگی از بین آهنگا انتخاب کردم و گذاشتم. داشتم همراه
خواننده آهنگ رو زمزمه می کردم و می خوندم. به خیابون شرکت که رسیدم پیچیدم تا وارد شم که کاش نمی پیچیدم. آخه
یه طرفه بود و پراید نازنینم با یه ... یه ... خداي من! پراید
عروسکم با یه ... واي! پورشه ... یادمه یه بار توي اینترنت سرچش
کردم. خاك تو سرم! بدبخت شدم. کل پولاي مادر جون، ارث و میراث همه رفت بابت
خسارت!
همین جور داشتم به خودم لعنت می فرستادم که با دیدن صحنه ي رو به روم دهنم یه متر باز شد. در پورشه باز شد و یه پسرِ
جوون ازش پیاده شد. چهرش از زیرِ اون عینک
بزرگ و مارکش دیده نمی شد. ترسیده بودم ولی نباید کوتاه می اومدم، اگه
کوتاه بیام باید تموم پس اندازها و ارث و ... رو بی خیال شم! خونسردیم رو حفظ کردم و عینکم رو روي چشمم زدم و مثل اون
آقاي خداي اعتماد به نفس از ماشین پیاده شدم. داشت با چشماي تاریکش ماشین ها رو بررسی می کرد. نمی دونستم زیر اون
عینک چی پنهونه؟! اخم؟ تعجب؟ عصبانیت؟ یا حتی بی تفاوتی؟ باید سیاست به خرج بدم، آره!
با حالتی طلبکارانه رفتم جلو و بلند گفتم:
- حواست کجاست آقا؟!
چشم از ماشینش برداشت، برگشت سمتم و عینکش رو برداشت، ابروهاش رفت بالا! چشماش طوسی و براق بود، مهم نبود
ولی ... تنها هدفم مقصر شناختنش توي تصادف بود.
پسر:
- معذرت می خوام، ولی فکر نمی کنید شما مقصرید؟
هر چه قدر اون با آرامش حرف می زد من عصبی تر بودم تا نقشم خوب اجرا شه. صدام رو بردم بالا و گفتم:
- نخیرم! مثل این که یه چیزیم بدهکار شدم! شما زدي به من، من که داشتم راه صافم رو می رفتم جناب!
پسر ابروهاش رفت تو هم. بایدم بره، بدبخت داشتم در حقش نامردي می کردم.
پسر:
- ولی شما راهتون صاف نبود، پیچیدید تو ...
حرفش رو قطع کردم. با دست به جلوي پرایدم که له شده بود اشاره کردم.
- ببینید، سرِ ماشینِ من به سمت مستقیمه، یعنی من داشتم مسیر مستقیم می رفتم و شما باید حواست رو جمع می کردي.
پسر پفی کشید. دیوونش کردم؟! هه

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (1 نظر)
مرتب سازی بر اساس:


مبینا (15:14   1397/6/6)

عالی کد: 202


 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت اول نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی