فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت دوم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت دوم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol
پسر:
- الان شما مقصرید خانم، ولی من از حقم می گذرم چون کار دارم و باید برم. در ضمن، ماشینم زیاد چیزیش نشده.
نیشخندي زد و بعد پوزخند. به ماشینش نگاه کردم. راست می گفت، فقط چند تا خط و ... اي بابا! پراید من که یه طرفش یه
متر رفت تو! مالِ این هیچیش نشد! خدایا! این جا هم تبعیض؟ تبعیض نژادي دیده بودم ولی تبعیضِ ماشینی اولین بار بود می
دیدم. لبم رو جمع کردم و با ناراحتی دستی رو ماشینم کشیدم.
پسر:
- خودتون رو ناراحت نکنید حالا، مهم اینه که من ازتون خسارت نمی گیرم.
با حرفش و پوزخند
روي لبش عصبی سمتش براق شدم.
- خودم رو ناراحت نکنم؟ ها؟! زدي ماشینم رو داغون کردي بدهکارم شدم؟
پسر:
- اگه حتی یه درصد احتمال می دادم من مقصرم همین الان تمام خسارتتون رو پرداخت می کردم، ولی خودتونم خوب می
دونید که من مقصر نیستم.
حرصی نگاش کردم و براي اولین بار تو عمرم از جواب کم آوردم. پسر نیشخندي زد و گفت:
- حرص نخورید خانم، من کارم دیر شد، متاسفم که ازم کاري بر نمیاد.
بلند خندید، سوار ماشینش شد و رفت. اون قدر عصبی شدم که داشتم به زمین و زمان ناسزا می گفتم. بعد از چند تا حرف
حساب سوارِ ماشین داغونم شدم و رفتم سمت
شرکت.
اوه اوه! یه ربع تاخیر براي روزِ اول!
ماشین داغونم رو بیرون توي خیابون پارك کردم و وارد
شرکت شدم. می دونستم طبقه ي چهاره. از پله ها رفتم. اگه ازم
بپرسن توي دنیا از چی می ترسم می گم آسانسور و ... بازم آسانسور، البته هیچ کس نمی دونه.
وارد
سالن شدم و دختري رو پشت میز منشی دیدم. رفتم جلو.
- سلام خانم، من میري هستم دیروز فرمودید امروز بیام براي مصاحبه و استخدام.
لبخندي به روم زد. چشماي سیاهش اولین مشخصه ي صورتش بود، سبزه، موهاي فرِ ریز و قهوه اي. اوه خداي من! درست
برعکسِ من.
منشی:
- فکر نمی کنی دیر اومدي عزیزم؟
لبخند خجولی زدم، البته ظاهري بودا! وگرنه من و خجالت؟ عمرا!
- به خدا توي راه تصادف کردم، ماشینم هم اون ورِ خیابون قابلِ مشاهدست.
منشی خندید و گفت:
شانس آوردي دختر، رییس خودشم دیر اومد و
الا قبولت نمی کرد.
- ممنون.
منشی:
- فعلا بنشین تا خودشون صدات کنن.
نشستم و بی حرف نگاهم رو به چشماش دوختم.
منشی:
- اسمم سمانه ست، تو چی؟
- نیلوفر میري، اگه قبولم کرد می تونی نیلو صدام کنی.
منشی:
- اسمت خیلی بهت میاد.
- ممنون عزیزم، شما هم همین طور.
صداي تلفن اومد.
سمانه:
- بله ... بله چشم ... چشم.
تلفن رو گذاشت.
سمانه:
- بدو برو تو نیلوفر جون.
بلند شدم و ایستادم.
- نیلو، فقط نیلو صدام کن. از جون و خانم و ... خلاصه پسوند و پیشوند بدم میاد.
سمانه:
- باشه برو.
نفس عمیقی کشیدم و همراه
کیف مدارکم در زدم.
صدایی گفت:
- بفرمایید.
دستگیره رو با دیدن لبخند
سمانه آروم پایین کشیدم، در باز شد و ... واي خدایا! بدبختی بیشتر از این؟ خدایا پس شانس کی
می خواد بهم رو کنه؟ اي بابا! با چشماي گرد به چشماي بی تفاوت و البته کمی همراه با پوزخندش خیره بودم! چرا این تعجب
نکرد؟! نگاهی به اطراف کردم. بله! بله دیگه یه ساعت آقا ما رو تو سالن دید زده. مانیتوري کنارِ دیوار بود که شش تصویر از
جاهاي مختلف توش بود و سالن هم یکیش بود. خدایا! بازم نخواستی استخدام شم؟! حداقل چرا این قدر ضایعم کردي؟!
رییس:
- فکر کنم به جاي زل زدن به من و اتاقم باید کار دیگه اي کنید.
آب از سرم گذشته! می دونستم استخدامم کاملا منتفیه. کلافه گفتم:
- چی مثلا؟ آهان! خسارت
ماشینم؟!
ابروهاش رفت بالا.
رییس:
- خیلی ...
با عصبانیت نگاش کردم. حرفش رو خورد، سري تکون داد و نگاهش رو به برگه هاي مقابلش دوخت.
رییس:
- بنشینید تا شروع کنیم.
کلافه پفی کشیدم و نشستم روي مبل.
رییس:
- اسم و مشخصات؟
- نیلوفر میري، بیست و چهار ساله.
فرمی جلوم گذاشت.
رییس:
- خانم میري تا شما این فرم رو پر می کنید منم مدارکتون رو نگاه می کنم.
آبِ دهنم رو قورت دادم. سخت ترین قسمت همین بود. فرم رو گرفتم و مدارك رو دادم دستش. سریع سرم رو پایین انداختم


ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی