فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سوم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سوم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol
تا موقع دیدنشون نبینمش. آخه من و مدارکم کجا و شرکت مهندسی کجا؟!
فرم رو تا نصف پر کرده بودم که صداي بلندي منو از افکارم بیرون کشید.
رییس با داد گفت:
- شما منو مسخره کردید خانم میري؟
با ترس سرم رو بلند کردم. نمی خواستم بفهمه ازش ترسیدم، مثلِ خودش با اعتماد به نفسِ وافري نگاش کردم، ولی نگاهش
منو از اوج به زیر می کشید. چشماش ریز شده و تیر نگاهش به سمتم روونه بود.


رییس:
- نمی خواید منظورتون رو از این ...
پفی کشید، انگار نمی دونست باید چی بهم بگه.
رییس:
- این یعنی چی؟
مدارکم رو به سمتم تکون می داد.
- مدارك تحصیلیم.
پوزخندي زد و گفت:
- اون وقت با این مدرك
شما، می رن شرکت مهندسی براي استخدام؟
حرفی نداشتم.
- آقاي نوروزي گفتن موضوعِ منو براي شما توضیح دادن.
رییس:
- بله، ایشون توضیح دادن ولی نگفتن مدرکتون مهندسی نیست.
حرفی نزدم و سکوت کردم. نمی خواستم بیشتر از این خُردم کنه، حس می کردم از استرس و عصبی بودن درجه حرارتم روي
هزاره. رییس همون طور که نگام می کرد داشت فرمِ زیر دستم رو هم هی نگاه می کرد. دستش رو آورد جلو، منظورش این
بود که فرم رو بدم بهش. دادم دستش، کمی که خوند روش رو به سمتم کرد.
رییس:
- ببینید خانم میري، من نمی دونم منظورتون از این مسخره بازي ها چیه؟! می شه منو روشن کنید!
- خُب ... خُب من توي آموزشگاه فنی یه دوره گذروندم و ... می دونم می تونم از پسِ این کار بر بیام.
رییس:
- ما مدرك معتبر لازم داریم.
- خُب مدرك فنی من هم معتبره! از بهترین آمو ...
حرفم رو قطع کرد.
رییس:
- منظورم مدرك دانشگاهیه، مثل این مدرکتون. هه!
بازم پوزخند. اعصابم رو داشت تحریک می کرد. تحملم تموم شد، بلند شدم و ایستادم.
- باشه، ممنون که وقتتون رو در اختیارم قرار دادید، ولی باید بگم شما واقعا آدم بی ملاحظه و اعصاب خُرد کنی هستید! من
اگر این جام چون مدرکش رو از آموزشگاه گرفتم.

اونم مثل من ایستاد. این دفعه چشماش قرمز و رگ گردنش متورم، بلند داد زد:
- پس این مدرك
پرستاري چیه دست
من؟
- جرم که نکردم! پرستاري خوندم، دوستش داشتم ولی از کار توي بیمارستان متنفرم. نمی دونم چرا! یه مدت کار کردم دیدم
نمی تونم، بعدم رفتم سراغِ آموزشگاه.
کمی از عصبانیتش کم شده بود.
رییس:
- من نمی تونم شما رو قبول کنم. شما مدرك دانشگاهیتون می بایست مهندسی می بود. من در قبالِ این شرکت و پدرم
مسئولم. در ضمن، فکر کنم یه نصیحت باید بهتون بکنم، سعی کنید کارتون مطابق با رشته ي تحصیلیتون باشه، این جوري
موفق ترید.
اون قدر عصبی شده بودم که دیگه چشمم هیچ کس و جایگاهمون رو ندید. بلند شروع کردم به حرف زدن.
- بهتر که قبول نمی کنید.
پوزخندي زدم و مثلِ خودش ادامه دادم:
- در ضمن، فکر کنم یه نصیحت باید بهتون بکنم. سعی کنید به کسی که هیچ، توجه کنید، هیچ احتیاجی به نصیحت
شما
نداره نصیحت نکنید جناب.
کیفم رو از روي مبل برداشتم و رفتم جلوي میزش ایستادم و مدارك رو از توي دستش بیرون کشیدم و فرم استخدامم رو هم
برداشتم و به چشماي طوسیِ براقش که گشاد شده بود زل زدم.
- ممنون، ولی فکر نکنم دیگه احتیاجی به دیدنِ مشخصات
من داشته باشید. خدانگهدارتون رییس.
می دونستم دارم بد حرف می زنم ولی حقش بود. می تونست با آرامش برخورد کنه، می تونست با آرامش و بدونِ زدنِ اون
پوزخنداي تحقیر کننده حرفش رو بزنه ولی نزد، می خواست تحقیرم کنه. چشماي گشادش هم نشون از این بود که انتظارِ
همچین رفتاري رو ازم نداشته. بیخود کرده نداشته! به من می گن نیلو. هه! چه ربطی داشت؟!
نگاهش روي چشمام قفل بود. نمی دونم چرا این جوري بهم خیره مونده بود؟! نگاهم رو ازش گرفتم و دو قدم رفتم عقب.
برگشتم و با قدم هاي محکم و بلندي از اون اتاقِ لعنتی زدم بیرون


ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی