فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol


سالاري:
- همکارا نه، ولی نیلو با بقیه فرق داره، پاشو روي حرف
منم حرف نزن.
ایول سالاري جون! با دمم داشتم گردو می شکستم. واسه ي من قیف میاي؟ پوزخند می زنی؟ دوست داري منم الان بهت
پوزخند بزنم؟ ولی حیف! حیف که دلم و اخلاقم نمی ذاره.
امیر با بد خلقی بلند شد و از اتاق رفت بیرون. سالاري خندید و گفت:
- به دل نگیر عزیزم، تو دلش هیچی نیست، همش هارت و پورته.
تعجب کردم. چه راحت راپورت پسرش رو بهم می ده!
سالاري خندید و گفت:
- نگی راجع بهش چی گفتم؟! ولی دور از شوخی، امیر تنها بچمه، خیلی پسرِ خوبیه، ولی نمی دونم چرا با تو این جوریه!
لبخندي زدم. شانس نباشه همینه دیگه! همه تا به من می رسن می شن کوه
غرور، سنگ، فسیل! وا...!موردي نیست آقاي سالاري، فقط الان باید چی کار کنم؟
سالاري:
- الان برو بیرون، امیر همه چی رو برات می گه.
- بازم ممنون، خیلی از آشنایی با شما خوشحال شدم.
سالاري:
- قربونت عزیزم، تو هم مثلِ دختر نداشته ي من، هر کاري از دستم بر بیاد برات می کنم.
لبخندي زدم و رفتم بیرون. بله! کوه
غرور فقط براي من کوهه! همچین نیشش تا بناگوش واسه ي سمانه بازه که نگو! حرصم
گرفت. تا دو تاییشون منو دیدن، سمانه همون قیافه و خنده روي لبش رو حفظ کرد ولی آقاي کوه غرور نه تنها خندش رو
خورد بلکه اخمم کرد! پر رو!
با لبخندي تصنعی رفتم جلوشون ایستادم.
سمانه:
- چی شد نیلو؟
ابرویی بالا انداختم.
- مگه می شه براي کار جایی برم و نشه؟
نیم نگاهی به امیر که خون خونش رو می خورد کردم. ایول! بخور، حرص هم گاهی وقتا خوشمزست، منم زیاد از دستت
خوردم. اوه اوه! داره کبود می شه، هه!
سمانه:
- اون که بله خانم!
روم رو کردم سمت
امیر و گفتم:
- خُب، بریم کاري رو که پدرتون گفتن انجام بدیم.
دیگه علنا رگ
گردنش متورم شد.
می دونستم دارم یه بازيِ خطرناك رو شروع می کنم، ولی چه می شه کرد! نمی تونم کم
بیارم!
امیر غرید:
- می ریم، عجله اي نیست.
یهو ابروهاش باز شد و لبخند
عمیقی زد که متعجب شدم ولی طولی نکشید که کنف شدم!
آخه بعدش روش رو به سمت
سمانه برگردوند و شروع کردن به صحبت کردن. حالا این من بودم که خون خونم رو می خورد.
سمانه هم تا می تونست تو حرف زدن شل می زد. همچین کلمه ها رو می کشید که حس کردم احتیاج زیادي به دستشویی
دارم. داشتم همین جور حرص می خوردم که با صداي آقاي سالاري برگشتم عقب.
سالاري:

- کارتون تموم شد برگشتید؟
هه! اینو باش! بله. حالی ازت بگیرم امیرخان!
قیافم رو مظلوم کردم و گفتم:
- هنوز نرفتیم که برگردیم.
لبم رو آویزون کردم.
- خسته هم شدم، نهار هم نخوردم.
سالاري با عصبانیت برگشت طرف
امیر که خشمگین بود.
سالاري:
- دو ساعته داري چی کار می کنی؟
امیر:
- کارا رو با خانم چک می کردیم.
سالاري با شک نگاش کرد و گفت:
- از کی تا حالا تو کارا رو چک می کنی؟! تو که همیشه براي این کارا ناله بودي پسر!
امیر دستی به گردنش کشید رو به من گفت:
- بریم.
سالاري:
- همه ي طبقات و کارها، اتاقشونم که صبح گفتم کجاست؟!
امیر کلافه گفت:
- بله بابا.
راه افتاد سمت
دري از سالن. آشنایی با افراد و کارمندا و کارا حدود
دو ساعتی طول کشید،
تموم که شد دیدم داره از سالن خارج می شه، نشستم روي مبلِ سالن، برگشت سمتم.
امیر:
- چرا نشستید؟
- مگه تموم نشده؟
امیر:
- نخیر! قسمت
دیگه ي شرکت طبقه ي همکف
این مجتمعه.
- واي!
امیر نیشخندي زد و رفت بیرون. منتظرِ آسانسور بود، خواستم از پله ها برم که با حرفش میخِ زمین شدم.
امیر:
- فکر کنم از بودن با من توي آسانسور می ترسی.
نه! من از خود
آسانسور می ترسم. اي خدا، چرا هر چی بدم میاد سرم میاد؟!
برگشتم سمتش و گفتم:
- خیلی خودتون رو تحویل می گیرید جناب! من اصلا شما رو نمی بینم که بخوام از بودنتون بترسم.
پوزخندي زد و گفت:
- پس چی؟! نکنه ... نکنه از خود
آسانسور می ترسید؟
بلند شروع به خندیدن کرد. نمی تونستم ضعفم رو نشون بدم، ولی ... خدایا!
بی اراده رفتم سمت
آسانسور. آسانسور ایستاد و درش باز شد. واي نه! براي اولین بار توي عمرم می خوام سوار شم. بشم؟
خدایا خودت سالم برسونم. امیر وارد شد
ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی