فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol

امیر:
- سوار شید!
با گام هاي متزلزل سوار شدم. به محضِ بسته شدنِ در، چشماي منم بسته شد و نفسم تو سینه حبس.
به محض بسته شدنِ در چشماي منم بسته شد و نفسم تو سینه حبس. با صداي خنده ي مسخرش چشمم باز شد.
امیر:
- نگفتم می ترسید؟
- نمی ترسم.
- ولی شواهد اینو نشون نمی ده خانم نیلو.
درست مثل سمانه که نیلو رو کش داد گفت. هم خندم گرفته بود، هم عصبی بودم.
- میري هستم.
امیر اخمی کرد. بالاخره در اون اتاقک فلزي آدمخوار باز شد و پریدم بیرون ولی بعد از تموم شدن کارا دوباره مجبور شدم سوار
آسانسور بشم. توي آسانسور بودیم و من در حالِ صلوات فرستادن براي سالم رسیدن که صداش افکارم رو به هم ریخت.
- من نمی دونم چرا شما توي آسانسور این جوري می شید ولی باید بگم، باید عادت کنید. هر روز از پله بالا رفتن کار غیر
منطقی ایه.
جوابش رو ندادم، یعنی فکر کردم جوابی نداشت. نگاهش رو حس می کردم، یک آن سریع نگاش کردم که با هول نگاهش رو
ازم گرفت. شروع کردم به خندیدن، اخمشم نمی تونست این خوشی رو ازم بگیره. چه قشنگ مچش رو گرفتم! نگاش کردم
که خیره تو چشمام بود. لبخند محوي زد که خندم رو جمع کرد. آروم آروم خندم تموم شد و ابروهام رفت بالا. اونم با دیدن
حالتم سریع تغییر موقعیت داد و اخم کرد. ا
ي بابا! کتمان کن ولی من دیدم که بهم لبخند زدي.
وقتی وارد اتاق سالاري شدیم، سالاري به امیر گفت بعد از نهار اتاقم رو نشونم بده. نهار نبرده بودم ولی همه نهار داشتن. همه
توي آشپزخونه سرِ میز بودن که من مثل اون بچه یتیما داشتم بهشون نگاه می کردم.
سالاري:
- مش رحیم یه بشقابِ تمیز بهم می دي؟
مش رحیم:
- بله آقا، شما امر بفرما.
سالاري بشقاب رو گرفت و از ماکارونی خودش توش ریخت و گرفت سمتم. با تعجب نگاش کردم. سالاري لبخندي زد و
گفت:
- بیا نیلوفر جان.
- نه ممنون، من گرسنه نیستم.
اخم کرد.
- یعنی چی دختر؟! می خواي تا هفت
شب گرسنه بمونی؟ بگیر ببین دستپخت
مادرِ امیر خوبه یا نه؟!
خودشم خندید.
- اختیار دارید، حتما خوبه ولی آخه شما خودتون غذاتون کم شد!
- براي من همینم کافیه دختر، این قدر بحث نکن، بخور، غذامون یخ کرد.
خلاصه گرفتم و خوردم. تازه فهمیدم ماکارونی یعنی چی! آخه تو خونه ي ما، من ماکارونی می پزم و مادر جون هم از
ماکارونی بدش میاد. وقتی تموم شد رو کردم سمت
سالاري و گفتم:
- ممنون، واقعا خوشمزه بود، بهترین ماکارونیِ عمرم بود.
- نوش جونت.
بعد از نهار همراه
امیر رفتم براي دیدنِ اتاقم. به سمت اتاقی رفت، درش رو باز کرد و اول خودش وارد شد، منم پشت سرش
وارد شدم. اتاقِ بزرگی بود، دو تا میز تحریر و سیستم! چرا دو تا؟!
- کسی با من هم اتاقه؟
امیر:
- بله.
نیشخند مرموزي روي لباش بود.
- من دیدمشون؟
- بله.
مرض و بله! خُب بگو کیه دیگه! بی خیالِ دوباره پرسیدن شدم و رفتم جلو.
- کدوم میزِ منه؟
امیر، میزِ کنارِ پنجره رو نشونم داد. رفتم سمتش و کیفم رو گذاشتم روش. رفتم پنجره رو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم. با
صدایی نزدیک گوشم یه متر رفتم رو هوا.
- نمی خواید بدونید هم اتاقیتون کیه؟
برگشتم سمتش و اخم کردم.
- نخیر، هر کی باشه خوبه، چون شما نیستید.
لبخندي دندون نما و نشون دهنده ي چال گونه هام زدم که نگاش علاوه بر چشمام رو اونا هم چرخید. از نگاهش هول شدم!
امیر با نگاهی به چشمام نیشخندي زد و گفت:
- مطمئنید؟
گیج گفتم:
- از چی؟
- همین که من نیستم.
با تعجب نگاش کردم که شونه هاش رو بالا انداخت و رفت پشت اون یکی میز نشست. واي! خدایا من باید اینو تحمل کنم؟
نه! صبرِ ایوب لازم دارم.
با سستی روي صندلیم نشستم و به اولین پروژه ي کاریم که امیر روي میزم گذاشته بود نگاه کردم. حالا وقتشه، باید صلاحیتم
رو نشون بدم تا این پسر بفهمه من همه چی حالیمه.
بازش کردم و شروع به کار کردم

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی