فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت دهم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت دهم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol

ادامه نداد و رفت سرِ جاش نشست. با صداي گوشیم از جام پریدم. شماره ي خونه بود.
- جانم؟
- سلام نیلو جان، خودت رو برسون که گلناز داره از دست می ره.
- شما؟
- بابا منم دیگه، نسترن همسایتون.
- نسترن خانم چی شده؟
- حالِ گلناز به هم خورده، بیا بیمارستان (...).
گوشی رو قطع کردم و مثل دیوونه ها از جام پریدم. امیر متعجب به کاراي دیوانه وار من خیره شده بود. داشتم دنبال سوییچم
می گشتم که امیر گفت:
- چی گم کردي؟
- سوییچم.
- حالت خوبه؟! همین الان انداختی توي کیفت.
با نگاهی توي کیفم حرفش تایید شد. با دو به سمت در رفتم.
- کجا؟
- مادرجونم رو بردن بیمارستان، برام مرخصی رد کن.
دویدم بیرون. مثل جت خودم رو رسوندم بیمارستان. بگذریم از این که چه قدر طول کشید تا آزمایشا رو بگیرن و بذارن من،
مادر جون رو ببینم. قرار شد تا اومدن جواب ها تا چند روز آینده مادر جون بستري بمونه. تا شب خواب بود. خدایا! مادر جونم
رو به تو سپردم، هر چی صلاح می دونی برامون مقدر کن. صورتش رو بوسیدم و روي مبلِ اتاق خوابیدم.
صبح با صداي آلارم گوشیم بیدار شدم. مادر جون که هنوزم خواب بود رو سپردم به پرستارا تا برم شرکت، براي مرخصیِ چند
روزه از آقاي سالاري.
بعد از در زدن وارد
اتاق شدم. سالاري گفت:
- سلام دخترم.
- سلام.
امیر زیر لب گفت:
- سلام.
- من ...
- چیزي شده نیلوفر جان؟
- نه ... یعنی آره! من مرخصی می خوام.
ابروهاي امیر رفت بالا و گفت:
- بعد از دو روز کار کردن؟
سالاري گفت:
- چرا دخترم؟
- راستش ... راستش ...
بغضم نذاشت بگم. سالاري نگران پرسید:
- چی شده؟
- مادر جونم بیمارستان بستریه، نمی تونم تنهاش بذارم.
سالاري گفت:
- واي، متاسفم. چرا؟
- درد
معده، البته همیشه بود ولی جدیدا زیاد شده و دیروز هم ... دکتر گفت ... دکتر گفت ...
گریم گرفت و اشکام ریخت. نمی خواستم ولی ریخت. تحمل حرفاي دیروزِ دکتر تا الان برام مثل بالا بردن یه وزنه ي
دویست کیلویی بود. خدایا، خدایا حرف هاي دکتر از دیروز روي اعصابمه. از دیروز دارم سعی می کنم به روي خودم نیارم، حتی
توي ذهنمم براي خودم تکرارش نکردم ولی الان! با گفتنش تحملم از بین رفت.
سالاري اومد کنارم روي مبل نشست و گفت:
- دکتر چی گفت؟
نگاهش نگران بود، نگاه امیر خالی بود، فقط توي چشماي من خیره بود. نگاه ازش گرفتم و باز به سالاري نگاه کردم.
- گفت ... گفت احتمالِ زیاد روده شه. مشکوکه ... مشکوك به سرطانِ روده.
سالاري سرش رو پایین انداخت گفت:
- خداي من!
سکوت شده بود. فقط صداي گریه ي من بود که شنیده می شد.
- انشاا... که نیست و فقط در حد
شک باشه.
سالاري ده روز برام مرخصی نوشت. بالاخره اون چند روز تموم شد و روزِ گرفتن جواب آزمایشا رسید. از صبحش دلشوره
داشتم ولی به خاطرِ مادر جون لبخند می زدم. توي این چند روز یا خواب بود یا بیهوش ولی امروز سرحال بود. با پاهایی لرزون
جوابِ آزمایش رو به اتاق دکتر بردم.
وقتی رو به روي دکتر نشستم توي حال خودم نبودم. فقط حواسم به اخم پیشونیِ دکتر و لبخند
متناقض با اخمش بودم. نمیدونستم کدوم رو معنی کنم.
- خُب ... تشخیصمون غلط بود دخترم.
حرفش بعد از چند لحظه تو ذهنم حلاجی شد. ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم و لبخندي زدم.
- خدایا شکرت.
ولی موردي داره که البته خیلی جاي نگرانی نداره.
- چی دکتر؟
- از دردا من فکر کردم اشکال یا از معده ست یا از روده. روده که نیست ولی ...
- ولی چی دکتر؟
دکتر نفس عمیقی کشید و گفت:
- آزمایشا نشون داده معده ست.
- س ... سرطان؟
دکتر لبخندي زد گفت:
- آره، ولی زود تشخیص دادي، قابلِ درمانه اگه مقاومت بدنیش زیاد باشه.
- و اگه نباشه؟!
- همه چی دست
خداست دخترم، امیدت به خدا باشه. چرا می خواي با این سوال ها خودت رو از بین ببري؟ برو و امیدت به
خدا باشه.
- ولی ...
- ولی نداره. هم خودت امید داشته باش، هم به مادر جونت امید بده. انشاا... هر چی صلاحتونه همون می شه.
- صلاح؟! یعنی صلاحمه که ...
حرفم رو خوردم. چی باید بگم؟ صلاحمه مادرم تو اوج کودکیم رفت؟ صلاحمه باباي نازنینم رفت؟ صلاحمه الان مادر جونم تو
این وضعه؟ خدایا! بازم شکر. اشکام رو پاك کردم و رفتم بیرون. سرطانِ معده! خدایا، خودت بخیر بگذرون.
تا شب با لبخند و خنده هاي تصنعی روحیه ي مادر جون رو بالا بردم ولی وقتی شب دکتر به مادر جون بیماریش رو گفت، تا
نیمه هاي شب فقط گریه می کرد و من دلداریش می دادم


ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت دهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی