فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت یازدهم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت یازدهم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol

با وضعیت مادر جون دیگه رفتن به سرِ کار خیلی بی معنی بود. فرداي اون روز رفتم و برگه ي استعفا رو دادم به سمانه و بدون
برخوردي با سالاري یا امیر برگشتم بیمارستان. فرداش سالاري باهام تماس گرفت و گفت استعفا رو قبول نداره و هر وقت
حالِ مادر جون بهتر شد می تونم برگردم سرِ کار. اون قدر خوشحال شدم که نگو. الان حدود یه هفته از مرخص شدن مادر
جون می گذره و الان در حال آشپزي کردنم. عاشقِ آشپزیم، غذا پختن و کیک پختن.
تو حالِ خودم بودم که با صداي مادر جون رفتم به اتاقش.
- بله مادر جونم.
- این چه ریختیه دختر؟
تو آینه به خودم نگاه کردم و خندم گرفت. تمام لباسا و صورتم روغنی و خیس بود. خُب چی کار کنم؟! با این که آشپزیم خوبه
ولی خراب کاري وسطش زیاد دارم.
- دارم براتون کیک می پزم.
- بپا خودت کیک نشی دختر! اصلا نمی خواد تو کار کنی. واي نیلو آشپزخونه رو که به گند نکشیدي؟
خندیدم و گفتم:
- اوه کجایی ببینی چه کردم؟! دیگه وقت
شوهر کردنمم شده.
مادر جون با اخم تصنعی نگام کرد و یه پس گردنیِ جانانه مهمونم کرد.
- آخ!
- مرض و آخ! خجالتم خوب چیزیه والا.
- بابا حرفم رو پس می گیرم! توي این دوره و زمونه دخترا از مد افتادن، پیرزناي مایه دار رو دارن با سر می برن، مراقب
خودتون باشید.
دیگه مادر جون با این حرفم گوشم رو گرفت و پیچوند.
- آخ آخ! غلط کردم عزیزم، اصلا پیرزن خودمم، تازه از خدامم هست.
مادر جون دیگه تحملش تموم شد و بلند زد زیر خنده.
- خدا لعنتت نکنه دختر! برو اونور خفم کردي، یه کم خجالت بکشی بد چیزي نیست!
- خجالت؟ چیه؟
مادر جون فرم زدنم رو گرفت که گفتم:
- غلط کردم.
پریدم و دو تا ماچ گنده از لپاش کردم.
- عاشقتم.
- بی نهار نمونیم؟!
- نخیر، هم نهار داریم، هم کیک.
- قربون دخترِ گُلِ خانه دارم برم من. دیگه وقت
رفتنت شده.
- آي آي! نداشتیما. من تا آخر بیخِ ریش خودتم.
- تو غلط کردي دختره ي ور پریده! برو پی کارت، بذار استراحت کنم.
خندیدم و خواستم برم که زنگ
در جفتمون رو متعجب کرد.
- یعنی کیه؟
- نمی دانم، بروم ببینم کیست آن سوي در!
- بسه دختر! جدي باش.
رفتم سمت آیفون و با دیدنِ تصویرِ رو به روم فکر کنم ابروهام از موهامم بالاتر رفت. آقاي سالاري و امیر با یه دسته گلِ
بزرگ. اوه اوه! پسر عجب دسته گلی! جون می ده براي آلرژيِ من! برسه تو خونه من رفتم بهشت زهرا!
در رو باز کردم و از آویز جلوي در شال فسفریم رو سرم کردم و رفتم اتاقِ مادر جون و اونم آماده و خوشگل کردم، بله.
در ورودي رو که باز کردم لبخند دندون نمایی زدم ولی با دیدنِ چشماي گشاد شدشون لبخندم رفت و تازه فهمیدم چه خاکی
به سرم شده. حالا اونا بودن که با دیدن چشماي گشاد شده و دستام که روي صورت روغنیم لغزید، خندشون گرفت. البته
سالاري خیلی جلوي خودش رو نگه داشت و نخندید اما این امیر! آي حالی ازت بگیرم که تو کتابا بنویسن! داشت علنا و بلند
می خندید. سالاري چشم غره اي بهش رفت ولی تو حالت امیر هیچ تغییري رخ نداد. من باید حالِ تو یکی رو بگیرم. لبخندي
عمیق و حرص درآر زدم.
نگاهی بهش کردم. نگاهم رو ازش نگرفتم. هنوز لبخند روي لبم بود و تغییري توي وضعیتم نداده بودم که امیر خیره به
چشمام به سرفه کردن افتاد و خندش آروم جمع شد. جالب بودا! نمی دونستم نگاهم از حرف زدن بیشتر حالش رو می گیره!
خوب شد حرف نزدم و خودم رو سنگین و رنگین نگه داشتم. نگام رو به سمت سالاري برگردوندم که چشمتون روزِ بد نبینه!
چنان نگاه معنی دار و مرموزي به من و امیر کرد که از نگاه
چند لحظه ي پیشم پشیمون شدم. سرخ شدم و سرم رو پایین
انداختم. اصلا حواسم به سالاري نبود! نکنه فکر کنه من به امیر ... واي نه! خدایا.
نگاهی شرمزده و خجول به نگاه
منظور دارِ سالاري و لبخند روي لبش انداختم و زیر لب گفتم:
- س
... سلام، بفرمایید.
رفتم کنار و اونا بعد از جواب دادن بهم وارد
سالن شدن.


ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت یازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی