فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو -قسمت دوازدهم

داستان شیطونی به توان دو -قسمت دوازدهم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol

امیر حین رد شدن از کنارم نگاهی به صورتم انداخت. اهمیتی ندادم و
در رو بستم و چون براي دیدنِ مادر جون اومده بودن راهنماییشون کردم به اتاقِ مادر جون. همراهشون وارد
اتاق شدم. مادر
جون باهاشون سلام و علیکی کرد و منم رفتم آشپزخونه براي آوردن یه نوشیدنی. نمی دونستم چی براشون ببرم. براي اولین
بار بود اومده بودن و می خواستم سنگ
تموم بذارم. سه تا فنجون قهوه ي ترك درست کردم، همراه
یه لیوان آب پرتقالِ
طبیعی براي مادر جون. کیک شکلاتیم هم که آماده شده بود. برش هاي خوشگلی بهش زدم و توي یه طرف شیشه اي
خوشگل چیدم و رفتم سمت اتاقِ مادر جون. با لبخند وارد اتاق شدم و مثل همیشه پ
ر انرژي گفتم:
- یا ا....
سالاري زد زیر خنده، مادر جونم که مدام زبونش رو گاز می گرفت، اما امیر بی تفاوت بود. نمی دونم، شایدم کارِ من براش
خنده دار نبود! بود؟ نبود؟
رفتم روي تخت کنارِ مادر جون نشستم و سینی رو روي میز کنارِ تخت مادر جون گذاشتم.
- خوش اومدید آقاي سالاري.
- ممنون دخترم، چرا زحمت کشیدي نیلو جان.
- زحمتی نبود، بفرمایید.
مادر جون مدام داشت بهم چشم غره می رفت و من نمی فهمیدم چرا؟! اَه! این قدر بدم میاد کسی با چشم و چال و چشم غره
با آدم حرف بزنه! روم رو ازش گرفتم و مشغول خوردن کیک خوشمره ي دستپخت
خودم شدم. اوم! خیلی خوش طعم شده
بود. همیشه کیک با طعمِ قهوه درست می کردم و الان براي اولین بار با طعم شکلات درست کردم. سالاري و امیر هم
قهوشون رو به همراه
کیک برداشتن.
مادر جون گفت:
- آفرین دخترم، خیلی خوشمزه شده.
با نگاهی تشکر آمیز از تعریفش نگاش کردم که باز با نگاه کردنش بهم چشم غره رفت. عصبی شدم، از کوره در رفتم و گفتم:
! مادر جون چرا هی این جوري می کنی؟
با حرفم انگار که جک تعریف کرده باشن، همشون خندیدن البته خنده هاي مادر جون کمی عصبی بود.
مادر جون زیر لب غرید:
- آبرو برام نذاشتی.
با تعجب نگاش کردم که چشم و ابرویی برام اومد و منو بازم تو خماري گذاشت. مگه چی کار کردم که آبروش رو بردم. همین
طور با خودم در حال جنگ بودم که صداي زنگ تلفن منو از اون اتاق کشوند بیرون. مزاحما هم که ول کن نیستن. چند روزي
یه مزاحم تلفنی پیدا کرده بودیم گفتم:
- بله؟
... -
- بفرمایید.
... -
- اي بابا! مرده شورِ هر چی مزاحمه ببرن.
گوشی رو قطع کردم. خواستم بازم برم توي اتاق که دیدم دارن میان بیرون، گفتم:

! کجا؟ من هنوز براتون میوه نیاوردم.
خلاصه با تعارف و اصرارهاي خالی بندي من و انکارها و مقاومت هاشون رفتن. کنار در بودیم که سالاري زودتر کفشش رو
پوشید و رفت سمت ماشین ولی امیر خم شده بود و کفش پوشیدنش رو طول می داد ولی کاملا معلوم بود از قصده. بعد از
مدتی بلند شد، نگاهی بهم انداخت، نگاهش روي صورتم چرخید و گفت:
- مثل بچه دو ساله ها شدي که غذاشون ریخته روي صورت و لباساشون.
لبخند بدجنس و مرموزي روي لبش بود. خاك
دو عالم بر سرم! پس براي همین مادر جون برام چشم غره می اومد و صورتم
رو با ابرو نشون می داد! اصلا یادم رفت صورتم رو آب بزنم و لباسام رو عوض کنم!
منم در جوابش لبخندي زدم و گفتم:
- بچه ي دو ساله باشم و صورتم کثیف، بهتر از اینه که وقتی می خندم چشمام بشه مثل یه خط و نوك دماغم بره تو دهنم و
از همه بدتر ...
نگاه شیطونم رو دوختم به چشماي از خشم قرمزش.
- اوه اوه! از همه بدتر اینه که آخر خندم هم ضایع بشم.
امیر گفت:
- من نوك
دماغم می ره تو دهنم؟! من چشمام می شه مثلِ یه خط؟! نشونت می دم! ضایع کردنی نشونت بدم که کیف کنی!
با قدم هاي بلند و حرصی ازم دور شد. درسته حرصی رفت ولی من لبخند روي لبم مونده بود. ایول به خودم، کمی حالش رو
گرفتم.
با همون لبخند برگشتم عقب که کاش بر نمی گشتم. مادر جون با چهره ي غضب کرده داشت نگام می کرد. لبخندم
ناخودآگاه جمع شد.
- چرا؟
- چ .... چی چرا؟
- چرا با اون پسر این طوري حرف زدي دخترِ دیوانه؟! خجالت نمی کشی! قدت از منم بلندتر شده ولی عقلت هنوز ...
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
مادر جون! خُب اول اون حرصِ منو با حرفش در آورد، خُب منم ...
حرفم رو برید و گفت:
- بله می دونم، تو هم که زبون دراز! از زبون کم نمیاري که! زشته، مگه نمی دونی زبانِ سبز سرِ سرخ می دهد بر باد؟


ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو -قسمت دوازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی