فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سیزدهم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سیزدهم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol

با شنیدن حرف مادر جون اول با چشماي گرد نگاش کردم بعد زدم زیر خنده. حتی نگاه هاي چشم غره ایش هم نتونست
خوشیم رو زایل کنه، واي!
- واي خیلی با حالی مادر جونم! آخه چرا با این که همیشه ضرب المثل ها رو اشتباه می گی بازم اصرار به گفتنشون داري!
مادر جونم زبانِ سرخ سرِ سبز می دهد بر باد، اوکی؟
مادر جون لبخندي زد و گفت:
- لازم نیست براي من معلم بازي در بیاري. حرف رو عوض نکن، خجالم بکش، زبونتم کوتاه کن. غذا رو بیار که گرسنمه.
- اوه! قربونتون برم، کاري باري، امري.
- امري نیست دیگه.
پریدم بغلش و بوسش کردم که بازم صداش در اومد. آخه خیلی از بوس کردن بدش میاد، البته من نه ها، بقیه!
****
الان پنج ماه از روز تشخیص بیماريِ مادر جون گذشته و هر روز بهتر از دیروز می شه. توي این مدت چند باري سالاري با
امیر یا خانومش که زن فوق العاده زیبایی بود اومدن خونمون براي دیدنِ مادر جون. خانومش خیلی جوون و زیباست، اسمشم
آناهیده. هر وقت سالاري آنا صداش می کرد یاد
مادرِ خودم می افتادم. امروز براي یه سري آزمایش اومده بودیم که با دستورِ
دکتر، اورژانسی انجام شد و جوابش زود اومد. باورم نمی شد، پیشرفت
درمان به قدري بوده که دکتر گفت مثل یه معجزه می
مونه. خدا رو شکر، خدایا شکرت. اون قدر از شنیدنِ حرف دکتر خوشحال شدم که همون جا پریدم بغل مادر جون و بوسیدمش.
مادر جون هم داشت گریه می کرد. خوشحال بودم که تنها کسم چیزیش نشد. دکتر بهمون گفت امکانِ درمانِ کامل هم وجود
داره ولی فقط زمان می بره، اما مهم نبود. مهم فقط مادر جونم بود و سلامتیش.
همراه
مادر جون بعد از دکتر رفتیم امامزاده صالح و کلی کیک و شیرینی نذري که براي مادر جون کرده بودم رو پخش کردیم
و بعد از یه زیارت برگشتیم خونه. مادر جون اصرار داره برگردم سرِ کار ولی من دوست نداشتم تا کامل شدن سلامتیش برم، اما
با گفتنِ زمان بر بودنِ درمان از طرف
دکتر، راضی شدم برم سرِ کار البته از سرِ ماه که یه هفته بهش مونده بود.
تو آشپزخونه بودم که با صداي زنگ
آیفون، زیرِ غذا رو کم کردم و رفتم ببینم کیه؟! کسی توي آیفون دیده نمی شد، با تردید
گوشی رو برداشتم و گفتم:
- بله؟
- سلام، کبیري هستم. با خانمِ گلنازِ دوستی کار داشتم.
- سلام، ببخشید شما؟
- در رو باز کنید متوجه می شید.
- من نه شما رو می شناسم که در رو باز کنم و نه شما رو می بینم. می شه کمی بیاید این طرف تا ببینمتون؟
سایه اي افتاد و قامت
پسر جوون و خوش تیپی ظاهر شد. اوه! کت و شلوار مشکی با بلوز سفید و کراوات مشکیِ باریک
پوشیده بود! انگار داره می ره عروسی!
- خُب حالا که می بینمتون می شه بگید دقیقا کی هستید؟
پسر لبخند ملیحی زد و گفت:
- بله، من وکیل هستم.
- خُب؟!
- ببینم شما باید نیلوفرِ میري باشید، درسته؟
- بله و شما؟
- من وکیلِ عمو و عمه هاي شما هستم.
- چی؟
- ببینید لطفا در رو باز کنید.
در رو با شک باز کردم و رفتم توي اتاقم، بلوز و شلوارِ ست
هم که از جنس کتان و به رنگ بنفشِ تیره و کاملا پوشیده بود رو
پوشیدم، شالی هم سرم انداختم و رفتم در اتاقِ مادر جون رو بستم تا بیدار نشه. عمه ها و عموها؟ کجا بودن تا حالا؟
با باز کردنِ در، پسر جوان با لبخندي جلو اومد و دستش رو جلو آورد.
- سلام، خوشبختم نیلوفر خانم.
با نیم نگاهی به دستش ابرویی بالا انداختم.
- ممنون، منم همین طور، در ضمن میري هستم.
لبخندي زد و نگاهی به سر تا پام انداخت. از نگاهش اصلا خوشم نیومد، خواستم یه تیکه بارش کنم که فهمید و خندید.
- راستش ناراحت نشید، می خواستم بگم شما با خانواده ي عمو و عمه هاتون زمین تا آسمون فرق دارید.
- خوبه، من تا حالا ندیدمشون. ببخشید از چه نظر؟
- دیدیشون، خیلی قدیم. در ضمن از نظر ظاهر و پوشش و حتی چهره.
اخمی کردم ولی لبخند مضحکش نرفت.
- اجازه ي ورود می دید؟
با اکراه از جلوي در رفتم کنار. داشت با کفش داخل می شد که داد زدم.
- این جوري؟
بدبخت با صدام سکته زد و گفت:
- چه جوري؟
- با کفش؟ تو این خونه ما نماز می خونیم، لطفا در بیارید بعد بیاید داخل.
بازم اون لبخند مسخرش رو زد و گفت:
- دیدید گفتم، شما از همه نظر با خانواده ي پدریتون فرق دارید.
بازم اخمی کردم که اصلا اهمیتی نداد و کفشش رو در آورد و با همون لبخند وارد شد. در ورودي رو بستم و همراهش وارد
شدم. خواست بره سمت
سالن که گفتم:
- بایستید.
ایستاد، برگشت سمتم و گفت:
- چرا؟
- لطفا بفرمایید سمت
نشیمن. نمی خوام مادر جون بدونه شما کی هستید و از طرف
کیا اومدید.


ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت سیزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی