فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو -قسمت چهاردهم

داستان شیطونی به توان دو -قسمت چهاردهم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol

ابرویی بالا انداخت، همراهم اومد و روي راحتی هاي نشیمن نشست.
رفتم به آشپزخونه، دو لیوان شربت ریختم، برگشتم و رو به روش نشستم. گفت:
- چرا نمی خواید گلناز خانم بدونه؟
- چون مادر جونم حالش براي شنیدن این چیزا مساعد نیست.
- می تونم بدونم حالشون چه مشکلی داره؟
نگاهی بهش کردم که یعنی به تو چه مربوطه؟! ولی اونم از نگاه پرسشگرش کوتاه نیومد.
- مشکل خاصی نیست که خودم نتونم از پسش بربیام و نیازي نمی بینم به یه آدمِ بیگانه از اسرار زندگیمون چیزي بگم.
- بیگانه؟! من وکالت
بچه هاشون رو دارم.
- برام مهم نیست شما چه کاره اید، فقط الان برام مهم اینه که شما این جا چی می خواید.
- شما دخترِ تند مزاجی هستید و باید بگم، از آشنایی باهاتون خوشحالم.
- ولی من از این آشنایی احساس خوبی ندارم، البته معذرت می خوام که این قدر رك می گم.
کبیري لبخندي زد و گفت:
- خواهش می کنم، درك می کنم ولی گناه
خانواده ي پدریتون رو امیدوارم به پاي من ننویسید.
ابروم رفت بالا.
- گناه؟ من منظورتون رو نمی فهمم.
- به زودي متوجه می شید، البته طرف حسابِ من گلناز خانمه و من باید با ایشون ملاقاتی داشته باشم.
- گفتم که آقا، مادر جونم به دستور پزشکشون نباید استرس یا هیجانی توي زندگیشون باشه.
کبیري بلند شد و گفت:
- از قرارِ معلوم، من با شما کنار نمیام نیلوفر خانم.
- میري هستم.
کبیري قدمی به سمتم اومد که باعث شد بایستم. بازم یه قدم اومد جلو، خیلی نزدیک ایستاد. چشماش کامل مشکی بود،
مرموز و ترسناك. ناخودآگاه حس بدي بهش پیدا کردم،
اما صاف و محکم ایستادم. گفت:
- خانم نیلوفر، من اصولا با فامیلی آدما مشکل دارم.
- و منم با صدا کردنِ اسمم به راحتی از جانبِ غریبه ها مشکل دارم.
- بگید خانم گلناز چه مشکلی دارن؟ من باید با ایشون ملاقاتی داشته باشم.
- بیماري اي که هیجان و استرس براشون بده، یه بارم گفتم، فقط همین. ولی می تونم بهتون قول بدم که به محضِ خوب
شدنشون می تونید باهاشون صحبت کنید.
- تا اون روز چه قدر طول می کشه؟
- شاید چند ماه.
- اوه! نخیر خانم، من نهایتا تا فردا صبر می کنم، اگر مشکلی دارید می تونم نیام ولی قول نمی دم تا چند روز دیگه شکایت
نامه به دستتون نرسه.
- تهدید می کنید؟
- نخیر خانم محترم، من کاره اي نیستم، شکایت نامه از طرف فامیلاتونه.
- آخه چه شکایتی؟
- درخواست
سهم الارث.
- یعنی چی؟ مگه ارث
آقا جونم تقسیم نشده؟
- چرا! ولی نه همش! حتی شما هم از این قضیه سود بیشتري می برید، بالاخره شما دخترِ پسر ارشد گلناز خانمید.
تو چشماش زل زدم، سرم رو به نشونه ي تاسف تکون دادم و گفتم:
- واقعا براتون متاسفم، من هیچ سودي نمی خوام.
- بهتون گفتم چیزي رو به پاي من ننویسید، من این وسط چه کاره ام که براي من تاسف می خورید؟
- وقتی شما وکیلِ اون آدما شدید یعنی طرفدار اونا هستید.
خواست حرف بزنه که دستم رو جلو بردم و متوقفش کردم.
- حرفاتون تکمیل بود و منظورتون رو کامل رسوند. من خودم قضیه رو با مادر جونم مطرح می کنم و وقتی براي قبول
موضوع آماده شد خبرتون می کنم.
کبیري لبخند مسخره اي زد، کارتی از جیبش بیرون کشید، جلوم نگه داشت و گفت:
- این شماره ي منه، باهام تماس بگیرید.
ازش گرفتم و سري تکون دادم. تا جلوي در همراهیش کردم، وقتی داشت ازم دور می شد برگشت، بازم نگاهی بهم کرد و
گفت:
- منتظر خبرتون هستم، سعی می کنم تا اون موقع نذارم کاري کنن.
انتظار داشت حرفی بزنم و یا تشکر کنم ولی من هیچ عکس العملی نشون ندادم، حتی حسِ تکون دادن سرم رو هم نداشتم.
وقتی در رو بستم و شالم رو در آوردم به پشت در تکیه دادم.
- خدایا، حکمت
این کارت چیه؟ فقط کاري نکن که مادر جونم وضعش بد بشه، الهی به امید
تو.
خواستم برم که دوباره در زده شد. براي چی برگشته؟!
شالم رو روي سرم انداختم و در رو باز کردم ولی با دیدنِ فرد
رو به روم چشمام گرد شد. امیر بود. تو این مدت کمی رابطمون
بیشتر شده بود ولی هنوزم کل کلامون سرِ جاش بود. نگاهم بهش بود که سلام داد.
امیر:
- سلام.
- سلام، در باز بود؟
امیر:
- بله. آقا کی بودن؟
همچین طلبکارانه این سوال رو ازم پرسید که اخمام رفت تو هم!
امیر:
- چی شد؟! نباید می دیمشون؟
عصبی شدم. یعنی چی؟!
- منظورتون چیه؟ اون آقا وکیل بود، در ضمن به شما چه ارتباطی داره که منو بازخواست می کنید؟
امیر:
- بازخواست نبود، یه سوال ساده بود!
- سوالِ ساده رو با کنایه نمی پرسن!
امیر بسته اي رو جلو آورد.
- اینو مامان داد بیارم براتون.
قابلمه اي دستش بود. چشمام برق زد. خدایا نذر می کنم اگه آش بود چند صد تایی صلوات بفرستم! خدایا خواهش!


ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو -قسمت چهاردهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی