فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پانزدهم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پانزدهم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol


امیر:
- نمی خواي بگیریش؟
نگاه
مشتاقم رو دوختم به چشماي طوسیش.
- چیه؟
خدایا بگه آش! بگو آش!
تا حرف از دهنش بیاد بیرون یه بار مردم و زنده شدم که گفت:
- آش رشته.
اصلا حواسم به وجودش نبود پریدم هوا.
- آخ جونم.
قابلمه رو ازش گرفتم و درش رو باز کردم. واي! کشک و نعناي روش و بوش هوش از سرم برد. ا
! شعر گفتم!
- اوم، عالیه! خیلی وقت بود هوس کرده بودم ولی مادر جون آش رشته هاش همش آبکی می شه، خودمم بلد نیستم.
نگاش کردم دیدم با چشماي گشادش داره نگام می کنه. ا
! تازه فهمیدم این به خاطرِ روي خوب و خوشِ من، متعجب گردیده!
خُب حق داره پسرِ گُلم، همیشه تا بوده دعوا داشتیم، کل کل داشتیم، حرص دادن و چشم غره داشتیم ولی خُب من نمی تونم
در برابر این غذاي خوشبو و خوش آب و رنگ بی تفاوت باشم!
- مرسی، از آنا خانم خیلی تشکر کن، بفرمایید داخل.
امیر:
- می دونم ظهرا گلناز خانم می خوابه، نمی خوام مزاحم شم ولی خیلی تشنمه اگه یه لیوان آب ...
حرفش رو قطع کردم و در رو باز گذاشتم تا بیاد داخل، خودمم رفتم آشپزخونه. اصلا تو حالِ خودم نبودم، چشمم هیچ چیز و
هیچ کس رو جز آش رشته نمی دید! قابلمه رو روي میز گذاشتم، قاشق با ظرفی برداشتم، کمی براي خودم آش ریختم و
نشستم به خوردن. با صداي سرفه اي سرم رو بالا بردم و امیر رو توي چارچوب درِ آشپزخونه دیدم. وا! این چرا این جاست؟
آهان! آب می خواست!
بلند شدم، لیوان آبی براش ریختم، بردم و گرفتم جلوش. امیر هم با مکثی لیوان رو ازم گرفت و زیر لب تشکر کرد. منم باز
رفتم سراغ آشم و سر یه دقیقه تمومش کردم. سرم رو که بالا آوردم امیر بازم با حالت خاصی نگام می کرد.
- عالی بود، مرسی که زحمت کشیدي و آوردي.
امیر انگار گیج بود!
امیر:
- تو ... تو داري از من تشکر می کنی؟ باور نمی کنم تو همون نیلوفر قبل باشی!
- خُب تشکر کردن از نظرم واجبه.
امیر:
- واقعا؟
وا! این دیوونه شده؟ یعنی توي این مدت منو این جوري شناخته؟! بیچاره! خُب منم به جاي این بودم همین فکر رو می کردم
دیگه! دلم خواست بازم کمی اذیتش کنم.
- خُب آره، ولی اگر جنبه اش رو ندارید خُب نمی کنم! اصلا چه طوره بگم وظیفت رو انجام دادي، هان؟ خوبه آقاي سالاري؟
امیر بازم خشمگین شد. آفرین، اینه! امیر باید همین جوري باشه، هه هه. بازم عصبیش کردم، می دونم.
امیر:
- خوبه، فکر کردم دخترِ خوبی شدي کوچولو.
زیر لب غرید:
- که وظیفم رو انجام دادم؟!
لبخندي حرص دهنده بهش زدم و گفت:
- شواهد اینو نشون می ده جناب.
به قابلمه و خودش اشاره کردم. اوه اوه! بازم داره از خشم کبود می شه.
امیر:
- خیلی پر رویی!
- کم آوردي فحش نده؟
امیر:
- بسه دیگه. اون یارو وکیلِ چی بود؟
با حرفش بلند زدم زیر خنده.
- امیر:
- چرا می خندي؟
همون جور با خنده گفتم:
- خیلی قشنگ حرف رو عوض کردي جناب، اصلا نفهمیدم کم آوردي! در ضمن باید بگی وکیلِ کی بود! ولی شما گفتی
وکیل چی بود!
امیر بازم حرصی نگام کرد، اما توي نگاهش یه دلخوري اي بود که باعث شد ناخودآگاه خندم جمع شد.
- چیز مهمی نبود، وکیلِ عموها و عمه هام بود.
امیر:
- چه طور؟ این جا چی کار داشت؟
- ظاهرِ قضیه این جور بود که اونا درخواست
سهم الارثشون رو کردن. واقعا موندم با چه رویی بعد از این همه سال می خوان
تو چشمِ مادرشون نگاه کنن.
نمی دونم چرا اینا رو بهش گفتم؟! خودمم تعجب کردم!
امیر:
- توي مدتی که این جا بود گلناز خانمم پیشت بود؟
- نه، راستش نمی خواستم مادر جون بفهمه، هیجان و استرس براش خوب نیست، دکترش آخرین بار گفت.
امیر اخم کرد.
- چیه؟ چرا این شکلی شدي؟
امیر ابروهاش رفت بالا.
- چه شکلی؟
- نمی دونم، حالا که من دارم باهات خوب برخورد می کنم داري برام اخم می کنی.
امیر:
- واي! یعنی این الان رفتارِ خوب بود؟ نه بابا! زیاد خودت رو اذیت نکن، من که تفاوتی توي رفتارِ خوب و بدت ندیدم.
عصبی شدم. من دارم این همه باهاش خوب رفتار می کنم، اون وقت این می گه فرقی نداره. پس همه ي کارام و حرفام تا
الان حقت بوده. جوابش رو که ندادم تعجب کرد و بازم رنگ
نگاهش فرق کرد. عجیب چشماش توي چشمام قفل بود، یه
دفعه لیوانِ توي دستش رو گذاشت روي میز.
امیر:
- ممنون، فعلا خداحافظ.
و بدونِ این که بهم مهلت جواب دادن بده رفت.
شانه اي بالا انداختم و رفتم و بازم آش خوردم. آش براي مادر جون خوب نبود، پس می تونم همش رو خودم بخورم، ایول آنا
جون!
بعد از خوردنش با خونشون تماس گرفتم و از آنا جون به خاطر آش رشته خیلی تشکر کردم.
شب همراه مادر جون سرِ میز در حال خوردن شام بودیم. همش می ترسیدم بگم وکیلِ بچه هاش اومده بود، منتظر شدم

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت پانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی