فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هجدهم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هجدهم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol

مادر جون اخمی کرد و گفت:
- دختره ي گستاخ! بزنم چشم و چالت رو داغون کنم؟ سوار شو تا کتک نخوردي.
با خنده سوار شدیم. مادر جون رانندگی می کرد.
مادر جون:
- دوست دارم ببینن که حتی بدونِ کسی و کمکشون، دوتایی تونستیم روي پاي خودمون بایستیم و سرحالیم.
لبخندي زدم. از ملاقاتمون با کبیري می گذرم چون خیلی حرفا زده شد و معلوم شد ارثشون از سهم مادري رو می خوان البته
یه زمینِ چند هزار متري هم توي شمال از پدر جون محسن بود که تقسیم نشده بود. من، تو بهت مونده بودم! چه قدر آدما می
تونن وقیح باشن؟! مادر جون هم با شنیدنشون عصبی شد و داد زد، منم فقط در حالِ آروم کردنش بودم.
****
یه ماه از روزي که رفتیم دفتر کبیري گذشته و مادر جون امروز خیلی دپرسه. سرِ میز صبحونه که نشستیم فهمیدم می خواد
چیزي بگه.
- چیزي شده مادر جون؟
مادر جون لبخندي زد و گفت:
- هیچ وقت نمی تونم چیزي رو ازت پنهون کنم.
- خُب، چی هست حالا؟
مادر جون:
- تصمیمم رو گرفتم.
ابروهام رفت بالا و گفتم:
- چه تصمیمی؟
مادر جون:
- می خوام سهمشون رو بدم.
- چی؟
مادر جون:
- ببین نیلو، این یه ماه، کبیري حالمون رو به هم زد اون قدر مزاحممون شد. نیلو ... نیلو، من نمی دونم چه قدر دیگه می تونم
زنده بمونم، هر لحظه امکان داره ...
! مادر جون! این حرفا یعنی چی؟
مادر جون:
- حقیقته مادر، دوست ندارم بعد از من اونا براي تو هم دردسر درست کنن. می خوام سهمشون رو بدم و براي همیشه دست از
سرمون بردارن. سایشون داره رو زندگیم سنگینی می کنه، نمی خوام دوباره ببینمشون. توي صورتشون به جاي دیدنِ
صورتشون فقط یه چیز می بینم، چهره ي زیباي محسنم که جلوي چشمم به خاطرِ اون بی وجدانا کبود شد. توي تک تک
نفساشون، نفساي بریده اي رو حس می کنم که توي بغلم قطع شد. نمی خوام دوباره با دیدنشون این حساي بد بهم دست
بده. من سنی ازم گذشته، تحمل این همه فشار رو ندارم.
مادر جون نگاهی بهم کرد. هر دومون صورتمون پر از اشک بود.
مادر جون:
- امیدوارم تو هم با تصمیمم موافق باشی.
- هر چی شما بگید، فقط ... فقط این خونه هم ... این خونه هم می ره؟
مادر جون:
- نمی ذارم، این خونه یادگارِ اون مرحومه، پولش رو بهشون می دم.
لبخند زدم. با این که مخالف
کوتاه اومدنِ مادر جون بودم ولی به تصمیمش احترام گذاشتم. فرداي اون روز با کبیري هماهنگ
کردیم و حدود یه هفته حساب و کتابا طول کشید تا این که همه ي سهم ها تقسیم شد. سهمِ پدرم هم به من تعلق گرفت که
خیلی پولِ هنگفتی بود. خونه رو همراه
مادر جون براي خودمون نگه داشتیم و پولشون رو دادیم. خدا رو شکر می کنم پدرم به
اون اندازه برام گذاشته که محتاجِ این اقوام نشم. الان این خونه ي بزرگ و یه حسابِ پر و پیمون مالِ من و مادر جونه و هیچ
کس، هیچ وقت نمی تونه بیاد و ادعاي مال و اموال و ارث داشته باشه.
مادر جون خیلی خوشحال بود که بدونِ دیدنِ بچه هاش این قضایا تموم شد. الان مادر جون رو درك می کنم. همیشه می
گفتم چی باعث شده مادر جون بتونه دوري و قهرِ بین خودش و بچه هاش رو تحمل کنه؟! ولی الان که می دونم اونا باعث

فوت همسرش شدن، کاملا درکش می کنم.
دیروز همه چی تموم شد و خدا رو شکر مادر جونم با این قضایا حالش بد نشد. منم قراره از فردا برم سرِ کار. امیر امروز تماس
گرفت و گفت براي فردا صبح اون جا باشم. خیلی خوشحال بودم، حس می کردم زندگیم روي روال افتاده. خلاصه حس خوبی
داشتم ولی نمی دونستم اتفاقِ خوبی در انتظارم نیست.
فرداي اون روز داشتم با ماشینم می رفتم و در حال حرکت آهنگی که توي ماشین پخش بود رو زمزمه می کردم که حس
کردم ماشینی دنبالمه. یه سوناتا بود. تعجب کردم! چند بار به خاطرِ این که مطمئن شم دنبالمه رفتم توي کوچه پس کوچه ولی
بازم دنبالم بود! ترس برم داشته بود. سرعتم رو زیاد می کردم، اونم زیاد می کرد. کم می کردم، اونم کم می کرد. به شرکت
که رسیدم سریع توي پارکینگ پارك کردم و رفتم بالا. تپش قلبم روي هزار بود. عادت
بدي بود ولی دست
خودم نبود، وقتی
استرس داشتم قلبم با سرعت می زد و حتی درد هم می کرد. دست و پام در حالِ لرزیدن بود. کی بود؟ چرا دنبالم بود؟! بالا که
رسیدم، نمی دونم مش رحیم چی تو صورتم دید که سریع رفت آب قند درست کنه. سمانه هم با دیدنم اومد سمتم.
سمانه:
- چی شده دختر؟ چرا این قدر رنگت پریده؟
- چ ... چی؟ رن ... رنگم؟
سمانه:
- چی شده؟ چرا لکنت داري؟
- نه ... نه ... چیزي نیست.
داشتم آب قند رو می خوردم که سالاري و امیر اومدن. با دیدنم با لبخند اومدن جلو ولی وقتی وضعِ منو دیدن ابروهاشون رفت
بالا.

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هجدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی