فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت نوزدهم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت نوزدهم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol

سالاري:
- چی شده؟ چرا این شکلی شدي؟
حتی دهنم از ترس باز نمی شد تا حرف بزنم.
سمانه:
- هنوز نمی دونیم، از وقتی اومده همین جوریه.
مش رحیم:
- انگار ترسیده.
امیر رو کرد بهم و گفت:
- چی شده؟ از چیزي ترسیدي؟
مونده بودم چی بگم، فقط خیره به امیر دنبالِ جواب بودم! نمی دونستم راستش رو بگم یا نه؟! همین طور در تکاپو بودم که با
دست
امیر که جلوي صورتم تکون خورد، فهمیدم خاك بر سرم بهش خیره شدم! سرم رو تکونی دادم و به سالاري نگاه کردم.
- می شه ... می شه تو اتاقتون حرف بزنیم؟
دوست نداشتم پیشِ سمانه و مش رحیم ترسو جلوه کنم و همین طور امیر.
سالاري:
- چرا که نه عزیزم، بیا.
همراه هم وارد شدیم که امیر هم وارد شد. نگاهی بهش کردم که یعنی برو بیرون بچه پر رو ولی اونم به روي خودش نیاورد و
از کنارم که رد می شد آروم گفت:
- فکرشم نکن برم بیرون.
تعجب کردم. امیر هیچ وقت این جوري و با این لحن حرف نمی زد. چشماي گردم رو که دید لبخند زد.
سالاري:
- خُب چی شده بود؟
نگاهی به امیر کردم، سالاري فهمید و گفت:
- می خواي امیر نباشه؟
نگاهی به امیر کردم که دیدم اخمی روي پیشونیش نشسته. نمی دونم توي نگاهش که به چشمام قفل بود چی دیدم که
ناخودآگاه گفتم:
- نه، مساله اي نیست.
رنگ
نگاهش فرق کرد و اخمش از بین رفت. لبخندي روي لبم نشست. با نگاه و ابروي بالا رفته ي امیر فهمیدم دارم ضایع
بازي در میارم. سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم. چرا من این جوري کردم؟ این لبخند چی بود روي لبم؟ اخم این امیر به من
چه ربطی داره؟
به سوالام جواب آماده اي نداشتم. باید روشون فکر می کردم. با صداي سالاري نگاش کردم و تند گفتم:
- امروز دنبالم بودن.
سالاري:
- چی؟
امیر:
- کیا؟
- نمی دونم ... نمی دونم، فقط می دونم یه سوناتا بود. شیشه هاش طوري بود که راننده رو نمی دیدم.
امیر:
- خیالاتی شدي، شاید داشته راه
خودش رو می رفته.
نگاه
عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفتم:
- نخیر، خیالاتی نشدم.
رو کردم به سالاري و گفتم:
- اولش فکر کردم خیالاتی شدم ولی وقتی راهم رو چند بار کج کردم و حتی یه بار توي یه طرفه پیچیدم اونم اومد.
هر دوشون سکوت کردن.
ساخته و منتشر شده است () این کتاب توسط کتابخانه ي مجازي نودهشتیا
امیر:
- آخه کی بوده؟ به کسی شک داري؟
- نه. من و مادر جونم کسی رو نداریم که به کسی شک کنیم.
سالاري:
- پلاکش رو ندیدي؟
- نه
امیر:
- حالا زیاد ذهنت رو درگیر نکن، شاید فقط راهش با تو یکی بوده.
چشم غره اي بهش رفتم که پفی کرد.
امیر:
- اگه بازم ببینیش اون موقع می تونیم بگیم تعقیبت می کنه.
سالاري:
- نگرانم کردي نیلوفر، حواست رو خیلی جمع کن.
فقط سرم رو تکون دادم.
سالاري:
- نگرانم نباش. رنگت مثلِ میت شده.
سالاري گوشیش زنگ زد، بلند شد و رفت بیرون. نگاهم به پایه ي میز بود که با صداي امیر بهش نگاه کردم.
امیر:

- خیلی مراقب باش، نیلوفر.
مات نگاش کردم و داشتم حرفش رو توي ذهنم مرور می کردم. چه قدر حرفش قشنگ بود. انگار رفته بودم تو فضا و فقط
چشماي امیر رو به روم بود. با صداي امیر از بغلِ گوشم ترسیدم و از روي مبل پریدم هوا. امیر با تعجب نگام کرد. این کی اومد
کنارِ من نشست؟ اصلا چرا؟
امیر:
- چته تو؟
- مثلِ این که شما مثلِ جن این جا کنار من ظاهر شدید ها!
امیر لبخند مرموزي زد و گفت:
- شمارت رو بگو.
ابروهام پرید بالا.
- چرا؟
امیر حالتم رو که دید بلند خندید و گفت:
- نترس کوچولو.
با شنیدن کلمه ي کوچولو داغ کردم و داد زدم:
- به من نگو کوچولو.
امیر لبخند ملایمی زد و گفت:
- چشم خانم بزرگ، حالا شمارت رو بگو.
- یه بار پرسیدم جواب ندادید، چرا؟
امیر خندید و گفت:
- اون موقعی که سرکار خانم تو هپروت بودن دلیلش رو گفتم.
- می شه یه بار دیگه هم بگید.
امیر:
- اگه بازم اون ماشین دنبالتون بود بهم زنگ بزنید.
- آهان! زحمتتون نمی شه؟
خودمم از حرفم تعجب کردم ولی باید ادب رو رعایت می کردم، درسته همش با هم کل کل داشتیم ولی من آدمی نیستم که
به کسی بی احترامی کنم.
ابروهاش رفت بالا و گفت:
- زحمتی نیست، بفرمایید.
شمارم رو که گفتم ذخیره کرد و بعد با من تماس گرفت که شمارش افتاد. اَي! لامصب چه شماره ي رندي هم هست! کلی به
شمارش حسودیم شد.
- ممنون.
امیر:
- خواهش، بفرمایید سرِ کارتون، پروژه روي میزتونه.
سري تکون دادم و رفتم سرِ کارم. نوشتن برنامه تا ساعت
سه طول کشید، برنامه ي سنگینی بود. ساعت
هفت بود و آخرِ وقت
کاري. از همه خداحافظی کردم و رفتم. تو پارکینگ متوجه شدم پنچرم! پیاده که شدم دیدم بله! ماشین رو قفل کردم و
وسایلم رو برداشتم و رفتم بیرون


ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت نوزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی