فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت بیست و یکم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت بیست و یکم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol

شروین:
- نیلوفر! یعنی چی؟
با عصبانیت برگشتم و گفتم:
- چی یعنی چی؟ هان؟ من شما رو نمی شناسم آقاي به ظاهر محترم.
شروین:
- دعواي پدر و مادرامون به ما ربطی نداره نیلوفر.
دستم رو تکون دادم که یعنی برو بابا و همراه
امیر رفتم توي پارکینگ.
شروین:
- نیلوفر! نیلو کارت داشتم، نیلو ... اَه!
همراه
امیر سوارِ ماشینش شدیم.
امیر:
- می شه بگی ...
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- لطفا فعلا هیچی نگو.
امیر حرفش رو ادامه نداد. بعد از چند دقیقه گفتم:
- ببخشید مزاحمت شدم.
امیر:
- مزاحمتی نبود، خوبه خودم شمارم رو بهت دادم.
... -
امیر:
- واقعا پسر عمت بود؟
- آره.
امیر:
- چرا باهاش این حوري بودي؟
- ما با هم رابطه نداریم.
امیر:
- می تونم بپرسم چرا؟
- نه، متاسفم ولی مادر جونم ازم قول گرفته به کسی نگم. فقط اینو می گم که من و مادر جونم از هشت سالگیِ من با
همشون قطع رابطه کردیم و سه تایی با پدرم زندگی می کردیم که پدرمم چند سال پیش رفت و ما رو تنها گذاشت.
امیر:
- دوست ندارید رابطتون رو دوباره شروع کنید؟
- به من ربطی نداره، اختیار دار مادر جونه ولی محاله.
امیر:
- چرا؟
- اینم به همون موضوع مربوطه که نمی تونم بگم.
امیر:
- چه قدر مرموزید شما؟!
- اتفاقا اصلا موضوع مرموزي نیست، فقط موضوع احترام به قولیه که به مادر جونم دادم.
امیر:
- پس بعد از تقریبا شونزده سال با این شروین خان رو به رو شدي.
- آره.
امیر:
- نظرت چی بود؟
- راجع به؟
امیر:
- کارِ شروین. تعقیبت تا شرکت، پنچر کردنِ ماشینت و می خواست برسونتت و باهات کار داره.
- نظري ندارم، ولی ... چرا یه نظر دارم!
امیر:
- هوم؟
- اصلا از خودش و طرز نگاهش خوشم نیومد.
امیر نگاش تو چشمام قفل بود. لبخندي زد و به، رو به رو خیره شد.
امیر:
- راستش رو بگم، منم اصلا ازش خوشم نیومد.
لبخندي زدم. ناخودآگاه نگاه
امیر رو با نگاه
شروین مقایسه کردم. این نگاه کجا و اون نگاه
بد کجا؟! این نگاه
پاکه، زلاله،
شفافه ولی اون! حالم رو به هم زد. لبخندي روي لبم نشست. چرا هر بار به امیر فکر می کنم لبخند روي لبم میاد؟! نمی دونم،
نمی فهمم.
امیر:
- به چی می خندي؟
سریع لبخندم رو جمع کردم و گفتم:
- هیچی، همین طوري.
امیر ابرویی بالا انداخت و چیزي نگفت. وقتی رسیدم ازش تشکر و خداحافظی کردم. حرفی به مادر جون نزدم تا استرس نگیره
ولی عجیب ذهنم درگیر بود، البته درگیرِ شروین نه ها! درگیرِ امیر، درگیر سوالایی که توي ذهنم توي ماشینِ امیر از خودم
پرسیدم، از این که چرا توي چشماي امیر غرق می شم ولی هر چی فکر کردم، دیدم چیزي نیست، به چیزي و جوابی نرسیدم.
بی خیال خوابیدم، فارغ از اتفاقاتی که در انتظارمه.
صبح که بیدار شدم تازه فهمیدم ماشین ندارم. با اعصابی خُرد حاضر شدم. مادر جونم خواب بود که از خونه زدم بیرون. داشتم
توي پیاده رو راه می رفتم تا برسم به ماشین هاي خطی که با بوقِ ماشینی از کنارم توي خیابون یه متر پریدم هوا. با عصبانیت
برگشتم سمتش. برگشتنم همانا و دیدن همون سوناتاي شروین هم همانا. حرفی نزدم و سرعتم رو بیشتر کردم. همون جور
دنبالم بوق می زد که یه دفعه صداي بوق قطع شد. نفس راحتی کشیدم و به راهم ادامه دادم که یه دفعه دستم کشیده شد.
محکم رفتم عقب و به سختی تعادلم رو حفظ کردم. نگاه کردم ببینم کدوم روانی ایه که دیدم همون شروینه! مچ دستم رو از
دستش با خشونت کشیدم بیرون و عصبی بهش توپیدم:
- چته؟ به چه حقی بهم دست می زنی؟ برو پی کارت! چرا دست از سرم بر نمی داري؟ اي بابا!
- نیلوفر، به خدا کارت دارم. بیا یه امروز با من بریم کارم رو بهت بگم. به خدا واجبه.
خنده ي عصبی اي کردم.
- فکر کن من با تو بیام! حتما!
- نیلو، لج نکن، به خدا کارت دارم.
- ببینید آقا، من میري هستم، فهمیدي؟ شما رو هم نمی شناسم.
- نیلو یه لحظه آروم باش.
ساکت شدم. می خواستم سریع حرفش رو بزنه و بره پی کارش.
- میاي؟
- نه. یا همین جا، یا اصلا.
- یعنی همین جا حرفم رو بهت بزنم؟
- لحنم شوخی بود؟
- نه، ولی ... آخه حرفم جاش این جا نیست.
- پس خداحافظ.
پشتم رو کردم و داشتم می رفتم که صداش رو شنیدم، با حرفش پام چسبید روي زمین.
- من ... من دوستت دارم.
ابروهام ناخودآگاه رفت بالا، برگشتم عقب. اون قدر بی احساس این حرف رو زد که جاي عصبی شدن خندم گرفت. رفتم
نزدیکش، لبخندي زد.
- چی گفتی؟
- گفتم دوستت دارم.
لبخندي زدم، یواش یواش لبخندم بیشتر شد، تبدیل به خنده شد و بلند خندیدم. شروین متعجب به من خیره بود.
- خیلی بامزه اي پسرعمه، حالا برو کار دارم.
سوار ماشین شدم و ماشین هم سریع راه افتاد. خیلی مسخره ست! دوستم داره؟ هه! اون وقت، کی فرصت کرده منو دوست
داشته باشه؟ کی منو دیده اصلا؟! واقعا مسخره ست. نکنه نقشه ي جدیدشونه؟!
از ماشین پیاده شدم، بازم دیدم ماشینش جلوي شرکته، پیاده شد.

ادامه دارد...



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت بیست و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی