فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت بیست و دوم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت بیست و دوم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol

نیلوفر، با توام، وایسا.
با عصبانیت ایستادم.
- وایسم؟ وایسم بازم مزخرف تحویلم بدي؟! که بگی دوستم داري؟! خودت از حرفت خندت نمی گیره؟
- عشق خنده نداره.
- هه! ببین آقاي پسر عمه، حداقل وقتی می خواي از احساست با کسی حرف بزنی یه کم هم احساس بریز تو حرفات. برو پی
کارت آقاي عاشق پیشه.
خواستم برگردم که گفت:
- چرا باور نمی کنی؟
- چون خودتم حرفات رو باور نداري، تو یه نگاه به خودت بکن، نه تنها توي چشمات عشق و محبت نیست، بلکه اون وسط
وسطا نفرت هم دیده می شه. چی باعث شده به فکرِ عشقت به دختر داییِ چند سال ندیدت بیفتی؟ خودت از حرفات خندت
نمی گیره؟ واي خداي من!
- ببین ... خُب ... تو راست می گی، ولی عشق می تونه بعدها هم به وجود بیاد.
پوزخندي زدم.
- اصلا تکلیفت با خودت معلومه؟! شروین کی تو رو مجبور کرده بیاي و این مزخرفات رو تحویل من بدي؟ هان پسر عمه؟!
- از اون چیزي که فکر می کردم خیلی زرنگ تري.
- خُب، می شنوم.
- چی رو؟
- اعترافت رو.
- من فقط گفتم زرنگی نگفتم قراره اعتراف هم بکنم.
- پس لطف کن دیگه سر راه
من و زندگیم نباش.
ازش جدا شدم و با اعصابی خُرد وارد
شرکت شدم.
امیر گفت:
- سلام، چی می گفت؟
تعجب کردم ولی وقتی دیدم کنارِ پنجره ایستاده تعجبم خوابید.
- چیزِ مهمی نبود.
امیر با دو قدمِ بلند خودش رو بهم رسوند.
- چیزِ مهمی نبود؟ اون وقت این داد و بیدادا براي چی بود؟ اونم جلوي شرکت! نیلوفر ...
حرفش رو بریدم و داد زدم:
- بس کن، اعصابم خُرده بدترش نکن خواهشا.
خواستم از کنارش رد شم که مچ دستم رو محکم بین انگشتاش گرفت، تعجب کردم! دستش روي آستین مانتو بود ولی همونم
منو از شرم سرخ کرد. خواستم چیزي بگم که کنارِ گوشم آروم و عصبی گفت:
- دفعه ي آخري باشه که سرم داد زدي، فهمیدي؟
از فشارِ دستش اشکم داشت در می اومد ولی جلوش رو گرفتم. نباید غرورم بیشتر از این خُرد می شد. تقلا می کردم دستم رو
بیرون بیارم که فشار دستش رو بیشتر کرد. حس کردم استخوون مچ دستم در حالِ خُرد شدنه.
امیر بلند گفت:
- فهمیدي؟
انگار دیوونه شده بود! حس کردم غرورم همراه
مچ دستم در حالِ خُرد شدنه. سرم رو به نشونه ي تایید تکون دادم. ولم نکرد.
نگاش کردم، با بغض و صداي لرزون گفتم:
- دستم رو ول کن شکست.
نگاش که تو نگام افتاد، رنگش عوض شد. اون خشونت
نگاش جاش رو به ملایمت داد. انگشتاش باز شد و مچِ له شدم افتاد
پایین. نگاه
دردمندم رو ازش گرفتم و تند رفتم توي اتاقمون و در رو قفل کردم و زدم زیر گریه. گریم از درد نبود، از رفتارِ امیر
بود. چرا این جوري کرد؟ چرا این طوري کرد؟ مگه من چی کارش کردم؟
آستینم رو بالا زدم که دیدم جاي انگشتاش رو دستم مونده. رنگش به کبودي می زد. چرا؟ یعنی این قدر ازم بدش میاد که
همچین بلایی سرم میاره؟ هق هقم رو تو گلو خفه کردم تا صدام بیرون نره. دستم رو جاي انگشتاش مالیدم. چه قدر دستش
بزرگه! انگشتاي من در برابر انگشتاش ... این چه فکریه دارم می کنم؟ ازت بدم میاد! نه! بدم میاد؟ من واقعا می تونم ازش بدم
بیاد؟ چرا با این که این بلا رو سرم آورد ولی بازم ازش بدم نمیاد؟!
تا آخرِ وقت
کاري از اتاق بیرون نرفتم، حتی براي نهار هم نرفتم. جالب بود که امیر هم نیومد اتاقمون. ساعت که هفت شد با
آژانس تماس گرفتم و گفت تا پنج دقیقه ي دیگه میاد. کیفم رو برداشتم و زدم بیرون. کنارِ درِ شرکت بودم که ماشینی بوق
زد. امیر بود. شیشه رو کشید پایین و گفت:
- نیلوفر، بیا بالا می رسونمت.
سکوت کردم و حرفی نزدم.
- الان وقت
لجبازي نیست، این موقع ماشینِ درست و حسابی گیر نمیاد.
پوزخندي بهش زدم. همون موقع ماشینِ آژانس رسید. با قدم هایی نزدیکش شدم. فکر کرد می خوام سوار شم چون لبخند زد.
- نیازي به کمک
شما ندارم آقاي سالاري و در ضمن من میري هستم.
لبخند دندون نمایی زدم و سوارِ آژانس شدم و رفتم. عجیب احساس راحتی و آرامش داشتم! خوب حالش رو گرفتم. دریغ که
قرار بود حالِ خودمم گرفته بشه! وارد خونه که شدم با صداي فریادي سریع رفتم توي سالن. مادر جون ساکت نشسته بود و
دستش روي قلبش بود. داشت با تلفن حرف می زد. با دیدنِ من تلفن رو پرت کرد و اومد سمتم. تعجب کردم.
- چی شده مادر جون؟
ولی سیلی مادر جون جوابم بود! قبل از این که احساسِ درد کنم، مات شدم! منو زد؟ اولین بار توي کل زندگیم بود که از مادر
جون سیلی خوردم. توي بهت بودم که بغلم کرد و اشکاش شونه هام رو خیس کرد. هنوز نمی دونستم جریان چیه؟!

ادامه دارد...



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت بیست و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی