فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت بیست و چهارم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت بیست و چهارم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol

ارسلان که پسر خاله ي امیر بود و دبیرستانی به شوخی گفت:
- اینا رو! تک خوري کردن نامردا!
امیر اخمی بهشون کرد ولی من زدم زیر خنده. خیلی بامزه گفت نامردا! انگار ده ساله ما رو می شناسه.
ارسلان که از اخمِ امیر معذب شده بود با دیدنِ خنده ي من گفت:
! امیر ایشون خودشون پایه ي خنده هستن، چرا جو خشنی میاي؟ بابا دنیا دو روزه، بخند تا بهت گریه نکنه.
خیلی پسر با مزه اي بود! در این بین همش نگاه سنگینی رو روي خودم حس می کردم ولی هر بار سرم رو بالا می گرفتم تا
منبعش رو پیدا کنم، هیچی نمی دیدم. جمع تقریبا جمع شوخ و خوبی بود جز پسر دایی امیر که تنها اومده بود و تنها نشونه ي
شناساییش اخم همه وقتش بود. تعجب کرده بودم هر بار نگاش کردم اخماش تو هم بود و سرش پایین.
سر شام بودیم که همه چلوکباب و جوجه سفارش دادن ولی من دیزي. همشون تعجب کردن ولی من عاشقِ دیزي بودم.
ارسلان وسطاي شام بود که با یه حرکت نمایشی که از قبل پیاز رو با چاقو دو نیم کرده بود با مشت زد روش و مثلا پیاز از
وسط به دو نیم شد. جالب این جا بود چند تا دخترِ کنارمون همش می پرسیدن چه طور این کار رو کرده و بهشون یاد بده که
ارسلان خیلی جدي گفت، نمی گه و ما این وسط از خنده در حالِ مرگ بودیم. در حالِ خنده بودم که نگاهم تو صورت
همون
پسرِ مرموز زوم شد. نگاهش بهم بود و می تونم بگم براي اولین بار دیدم امروز لبخند زد. بی خیال لبخندي زدم و خواستم
دوباره مشغولِ خوردن ادامه ي دیزیم بشم که با دیدن اخماي امیر و نگاهش که به اون پسره بود آب دهنم رو قورت دادم.
انگار داشت به دشمنش نگاه می کرد! دوباره نگاهش بهم افتاد و با همون اخم چشم غره اي بهم رفت و به غذام اشاره کرد که
یعنی بخور و چشمت رو بنداز پایین. تعجب کردم! یه دفعه با صداي اون پسر نگاه از چشماي عصبی و خشمگینِ امیر گرفتم و
نگاش کردم.
پسر گفت:
- شما اسمتون چیه؟
تعجب کردم و با ابروهاي بالا رفته گفتم:
- نیلوفر، نیلوفر میري.
پسر لبخندي زد و نگاهش رو به لیوانِ دستش داد. نگاه متعجبم رو ازش برداشتم و امیر رو عصبی دیدم. به بقیه که نگاه کردم
دیدم با یه حالتی دارن نگام می کنن! با ابروهاي بالا رفته نگاشون کردم که رفته رفته همه برگشتن سرِ موضع خودشون ولی
این وسط فهمیدم سنگینی نگاهی که حس می کردم همون پسره ست. دفعه هاي قبل سریع نگاهش رو می دزدید که
نگاهش رو نفهمم ولی از اون سوال به بعد دیگه علنی نگاه می کرد. همیشه از نگاه خیره ي دیگران عصبی می شدم،
مخصوصا که طرف پسر باشه!
داشتیم سر شوخیِ ارسلان می خندیدیم که یه دفعه با حرف
پسره چاییم پرید تو گلوم.
- شما رشته تحصیلیتون چی بوده؟
انگار اصلا تو جمع نبود، آخه حرفاي جدي و سوالاش رو بین شوخی بچه ها عنوان می کرد.
سرفه ام که قطع شد گفتم:
- پرستاري.
- خوشبختم.
دیدم جو سنگینه براي خالی نبودن عریضه گفتم:
- شما رشتتون چی بوده؟
پسر لبخندي زد و گفت:
- از قرارِ معلوم همکاریم.
- چه طور؟
- من پزشک هستم.
امیر گفت:
- راستی آرسام از اون موضوع چه خبر؟
پسر که معلوم شد اسمش آرسامه نگاهی به امیر کرد و گفت:
- تموم کرد.
امیر ناباورانه گفت:
- واقعا؟
پسر سري از روي تاسف تکون داد گفت:
- اوهوم.
نمی دونم چرا تو دلم دوست داشتم این کارِ امیر رو به نفعِ خودم تعبیر کنم که به خاطر این که آرسام منو ول کنه حرف رو باز
کرد، ولی از طرف
دیگه می گفتم چرا؟ چرا باید همچین کاري بکنه؟ چند ساعتی گذشت که همه قصد
رفتن کردن. داشتم
سوارِ ماشینم می شدم که آرسام گفت: - نیلوفر خانم!
برگشتم سمتش. داشت می اومد سمتم. نمی دونم چرا اول نگاهم رفت سمت
امیر که با چشماي به خون نشسته نگام می کرد.
آرسام گفت:
- از آشنایی باهاتون خوشحال شدم، امیدوارم بازم ببینمتون.
تعجب وار گفتم:
- ممنون، منم همین طور!
لبخندي زد و دستش رو به طرفم دراز کرد. منتظر بود.
- من به نامحرما دست نمی دم.
آرسام دستش رو کشید کنار و گفت:
- خیلیم خوبه. پس فعلا خداحافظ.
بدون انتظارِ جواب از جانبِ من رفت و منو توي بهت با چشماي گرد شده گذاشت! احساس بدي بهش نداشتم ولی حس خوبیم
نبود. امیر بدون حرفی یا خداحافظی سوار ماشینش شد و تخته گاز رفت. به جاي خالی ماشینشون نگاه کردم و سوار شدم.
مادر جون گفت:
- پسره چی می گفت؟
- هیچی، فقط خداحافظی.
- اوهوم، پسر خوبی بود. کلا همشون آدماي خوبی بودن.
- آره. بریم؟
- بزن بریم. فقط آروم، شبه خطرناکه.
- اوکی داداش.

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت بیست و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی