فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت بیست و هفتم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت بیست و هفتم

ویرایش: 1395/12/19
نویسنده: chaampol

نگاهمون تو هم قفل بود. بعد از چند لحظه امیر لبخندش رفت و جدي نگام می کرد. نمی دونم چرا این قدر
بی حیا شده بودم و منم تو چشماش زل زده بودم. اصلا این سرم پایین نمی رفت! نمی دونم چه قدر گذشت که در دستشویی
با شدت باز شد و من پرت شدم جلو. فکر کردم الان می رم تو بغل امیر ولی به جاش با سنگاي دستشویی یکی شدم! اي
خاك بر سرت کنن، جا خالی داده بود! بلند شدم و دیدم سنگ سفید کمی قرمز شده. دستم رفت بالا که لبم از درد تیر کشید.
به عقب نگاه کردم. امیر نگران و ناراحت و سالاري با تعجب نگامون می کرد. سالاري به حرف اومد و گفت:
- چرا این جوري شد؟
امیر با تته پته گفت:
- آخه این چه وضعِ اومدنه پدرِ من؟! نیلوفر جلوي در بود و داشت می اومد بیرون و منم داشتم دماغم رو می شُستم.
- خُب احمق چرا جا خالی می دي؟ می گرفتیش دیگه!
- یهو شد، نفهمیدم دارم چی کار می کنم.
توي اون موقعیت اصلا حرفاشون برام مهم نبود. به سختی بلند شدم و توي آیینه خودم رو نگاه کردم. بله! دندونم رفته بود
توي لبم و به اندازه ي دو سانتی لبم از داخل پاره شده بود.
سالاري اومد جلو و گفت:
- ببینم؟
امیر هم با نگرانی اومد جلو و نگاش رو به لبم که ازش خون جاري بود دوخت. لبم رو کشیدم پایین و جفتشون با دیدنش یه
حالت چندشی گرفتن. امیر گفت:
- بریم بیمارستان، بخیه می خواد.
عصبی نگاش کردم. ساکت شد.
- آخه پسرِ دیوانه براي چی جا خالی دادي؟ دیدم چه طور جا خالی دادي، این بچه افتاد روي زمین.
اي بابا! امیر که بهم می گه کوچولو! اینم اضافه شده! بچه؟! وا... دیگه به خودم شک کردم!
- برو ماشین رو روشن کن بریم بیمارستان.
- نیازي نیست.
امیر گفت:
- یعنی چی؟ خونریزي داره.
نگاهی بهش کردم که از صد تا فحشم بدتر بود. خُب می مردي منو بگیري؟ مریض نیستم که مسري باشه.
نگاه حرصیم رو ازش گرفتم و گفتم:
- گفتم نیازي نیست، خودم پرستارم، می دونم چی کار باید کرد. در ضمن، بخیه هم لازم داره اما من نمی زنم.
سالاري گفت:
- چرا دخترم؟ عفونت نکنه؟
- نه، خیالتون راحت، خودم می دونم چی کار کنم، فقط اگه می شه بتادین دارید؟
امیر گفت:
- آره، تو جعبه ي کمک هاي اولیه داریم.
سالاري رفت بیاره. نگاهی به امیر کردم که با دستمال روي دماغش بود و منم با دست رو لبم بودم. خندم گرفته بود. عین دو
تا بچه کوچولو شده بودیم که با هم بازي کردیم و الان زدیم خودمون رو ناکار کردیم. درد لبم داشت زیاد می شد. جراحتش
عمیق نبود، فقط جاي دو تا دندونم بود. سالاري که اومد، جعبه ي کلی دستش بود. خدا رو شکر همه چی بود، اول با آب و
صابون دور لبم و صورتم رو که با زمین دستشویی برخورد داشت، شُستم، بعد با بتادین لبم رو ضد عفونی کردم. گاز استریلی
روش گذاشتم و محکم با دستم فشار دادم تا خونش بند بیاد. هر دوشون بهم نگاه می کردن.
- بریم، چیزي نیست. جاي نگرانی نیست.
سالاري گفت:
- واقعا متاسفم نیلو جان، فکر کنم همش تقصیرِ من بود.
نگاهی به امیرِ نادم انداختم. با این که نادم بود ولی هنوزم غرور توي نگاش داد می زد. گفتم:
- نه جناب سالاري مقصر شما نیستید.
امیر با نگاهم و حرفم لبخند شرمگینی زد و با یه ببخشید رفت بیرون. سالاري هم با کلی معذرت خواهی رفت. ساعت از یک
شب گذشته بود و هنوز نصف کارا مونده بود. سریع رفتم تو اتاقمون. دیدم امیر پنبه اي تو دماغش فرو کرده و مشغولِ کاره. با
دیدنم لبخندي زد و بازم به صفحه ي مانیتورش زل زد. نه بابا! لبخندم بلدي بزنی؟
بی اهمیت پشت میزم نشستم و ادامه ي کار رو انجام دادم. نمی دونم چه قدر گذشته بود که چشمام دیگه قادر به باز شدن
نبود. چشمام رو مالیدم و دستام رو پایین آوردم و دیدم دستم سیاهه. اي خاك عالم بر سرم! مداد چشمم مالید زیر چشمام.
امیر گفت:
- نیلوفر این جا رو ببین.
منم حواسم رفت بهش و رفتم نزدیکش. داشتم صفحه ي مانیتورش رو نگاه می کردم که دیدم یه جا تو برنامه یه خط رو
اشتباه نوشته.
- این جا اشتباهه.
بهش نگاه کردم، دیدم چشماش تو چشمامه. تعجب کردم و صاف ایستادم. یه دفعه بلند زد زیر خنده و گفت:
- زیرِ چشمات سیاهه.
هنوز داشت از خنده می مرد. تو کف
خنده هاش بودم! اونم وقتی می خندید مثل من روي لُپش چال می شد. لبخندي به خنده
هاش زدم. دستمالی برداشتم و روش کرم مالیدم و زیر چشمام کشیدم. فکر کنم رفت، چون دیگه خندش قطع شد. چشماش
روي لبم چرخید و بازم نگاهش ناراحت شد.
- ورم کرده، خیلی!

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت بیست و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی