فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو -قسمت بیست و نهم

داستان شیطونی به توان دو -قسمت بیست و نهم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol


امیر:
- چشات دو تا کاسه ي خونه! چرا به خاطرِ برنامه ي من ...
کلافه شدم و گفتم:
! بس کن دیگه!. خودم خواستم، نوشتم. برو کنار دیرم شد.
با ورقاي توي دستم زدم به بازوش و از کنارش رد شدم. پر رو شدم منم!
شد و با خوشحالی ذوق کردم. همه ي کارمندا run خلاصه دو ساعتی با سالاري سرِ ادامش چونه زدیم، در آخر برنامه
کاراشون تموم بود که پروژه ي تکمیل شده رو فرستادیم به شرکت
مذکور و هممون نفس راحتی کشیدیم.
سالاري:
- همه صبحونه مهمونِ من هستید.
امیر:
- اگه راست می گی نهار مهمونی بگیر.
همه خندیدن. سالاري هم که انگار توي عالم دیگه اي بود گفت:
- خُب شام همه رستوران (...) ولی صبحونه هم پا برجاست، بریم.
همه با هم رفتیم. من و امیر و سمانه هم با ماشینِ سالاري رفتیم. تقریبا سه تا ماشین بودیم و سیزده نفر.
اَي! کله پاچه! با چشماي ریز و قیافه ي چندش به مغازه ي کله پزي اي که همه ي کارمندا مثل از قحطی در رفته ها پریدن
توش نگاه می کردم که حس کردم کسی کنارم ایستاده. نگاه کردم. امیر بود.
امیر:
- نمیاید داخل؟
- به هیچ وجه.
امیر ابروهاش بالا رفت و گفت:
- چرا اون وقت؟
- من از کله پاچه و حتی بوش متنفرم! تا الانم که خودم رو نگه داشتم تا بالا نیارم کلیه!
سریع سوارِ ماشین شدم تا بوي این غذاي وحشتناك به مشامم نرسه. با صداي باز و بسته شدنِ در سمت
راننده، نگاه کردم
دیدم امیره!
- شما برید بخورید، من همین جا نشستم تا بیاید.
امیر لبخندي زد و گفت:
- می شه بیاي جلو بشینی؟
تعجب کردم و گفتم:
- چرا؟
امیر:
- بیا، می گم.
با دودلی نفسم رو نگه داشتم، سریع رفتم و جلو نشستم. در رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
امیر:
- این قدر بدت میاد؟
- بهتره بگم تنها چیزي که تو دنیا ازش متنفرم همین کله پاچه ست.
امیر خندید و گفت:
- منم دوست ندارم، می خورم ولی دوست ندارم.
- خوبه.
امیر ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد. با تعجب برگشتم سمتش و گفتم:
- کجا می ري؟
امیر:
- اونا دارن صبحونه می خورن، ما هم می ریم می خوریم.
- کجا؟
امیر:
- سرِ همین خیابون یه کافی شاپ هست، با قهوه یا چاي و کیک چه طوري؟
لبخندي زدم و گفتم:
- بد جور پایه ام.
امیر هم خندید و خیلی زود رسیدیم. رفتیم داخل و نشستیم.
امیر:
- دو تا قهوه و ...
سوالی به من نگاه کرد. سریع مثل بچه ها با ذوق گفتم:
- دو تا کیک
شکلاتی.
امیر خندید و اون مرد براي آوردن سفارشاتمون رفت. گوشیِ امیر زنگ خورد. امیر با دیدنش اخمی کرد و جواب داد:
- بله؟
... -
امیر:
- سلام ممنون.
... -
امیر:
- حرف
اصلیت رو بزن.
... -
امیر نگاه خشمگینی به من کرد و ادامه داد:
- چی؟ چرا؟
... -
امیر:
- من نمی تونم این کار رو بکنم.
... -
امیر:
- به من ربطی نداره.
... -
امیر:
- ببین! نه، بذار من حرف بزنم بعد. من نمی تونم بدونِ اجازه ي خودش این کار رو بکنم.
... -
امیر:
- باشه، باشه اگه تونستم. باشه فعلا.
... -
امیر گوشی رو قطع کرد و گفت:
- لعنتی.
خیلی مشکوك نگام می کرد.
- چیزي شده؟
امیر:
- تقریبا!
- چی؟
امیر:
- اول صبحونمون رو بخوریم بعد.
قهوه و کیک رو که آوردن با ذوق شروع کردم به خوردن. اوم! عجب کیکی! فوق العاده خوش طعم بود.
امیر:
- تا حالا این جا اومده بودي؟
- کجا؟
امیر:
- همین کافی شاپ رو می گم.
- نه، من تا حالا اصلا کافی شاپ نیومده بودم.
علاوه بر چشماش که گرد شد و ابروهاش رفت بالا، بلند گفت:
- چی؟
با تعجب نگاش کردم و به زور کیک
توي دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- چی چی؟
امیر:
- تو ... تو تا حالا کافی شاپ نرفتی؟ هیچ وقت؟
- خُب نه! موقعیتش جور نبوده، این اولین باریه که اومدم کافی شاپ.
امیر:
- مگه می شه! دخترا که عشق این جور جاها هستن.
- خُب درسته، منم دوست داشتم بیام ولی هم مادر جون پایه نیست و هم خودم تنها دوست نداشتم بیام. اگه دوره ي
دانشگاهم در نظر بگیریم، همش توي سلف دانشگاه قهوه یا چاي می خوردیم.
امیر لبخندي زد و گفت:
- واقعا باورش کمی مشکله! یعنی تا حالا کسی رو نداشتی باهاش بیاي؟
ریز نگاش کردم و گفتم:
- کی مثلا؟
امیر:
- خُب ... خُب مثلا یه آقا یا همون ... دوست پسر.
جون کند تا حرفش رو زد. عصبی نگاش کردم و گفتم:
- هیچ وقت دوست نداشتم براي خودم دوست پسر بگیرم. نخیر، کسی رو هم نداشتم.
امیر ابرویی بالا انداخت و گفت:
- خیلی خودت رو دست
بالا می گیري.
جوابی به حرفش ندادم. نگاهم رو ازش گرفتم. امیر هم دیگه حرفی نزد.
امیر:
- حالا می خواي بدونی پشت تلفن کی بود و چی می گفت؟
بی تفاوت گفتم:
- برام مهم نیست.
امیر نیشخندي زد و گفت:
- حتی اگه در مورد
خودت باشه.
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- در مورد
من؟ مگه کی بود؟
امیر اخمی کرد و گفت:
- آرسام بود.

ادامه دارد...



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو -قسمت بیست و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی