فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و یازدهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و یازدهم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol

🔻صدای خنده ی عطا و جیغ نهال بلند می شود.
- قبول نیست!... جر زنی کردی نامرد!
امیرعلی دستهاش را از دو طرف باز مى کند و کش و قوسى به بدنش مى دهد.
نگاه نازنین همراه او در چرخش است؛ روی بازوها و قفسه سینه ی امیرعلی.
در آن لحظه ی خاص، خواندن افکار و تفسیر نگاه نازنین ساده است .....آنچه که در ذهنش مى گذرد، با حرکت و حالت چشمهاش در هماهنگى کامل هستند و خوشبختانه ریتم آن کاملا موزون با
افکار امیر على!
مدت کوتاهى مى ایستد تا از دیدن آن نگاه گویا لذت ببرد ،بعد مى چرخد و بیرون مى رود.


با درماندگى روى تختش مى نشیند .هر چقدر هم که به خودش تلقین کند ،بى فایده ست
.....مشکل همچنان به قوت خودش باقى ست .
ان خانه ، ان ادم ، بخشى از قلبش را تسخیر کرده اند.شاید هم همه ان را !
چشمهاى بى روحش به نقطه اى خیره مانده .....چقدر مى توانست احمق باشد ! این علاقه بدون
منطق فقط در یکماه گذشته بوجود امده !....پس شاید مى توانست همه چیز را فراموش کند ...مى
توانست با این احساس تازه پر استرس لذت بخش مبارزه کند؟؟
مى داند که نمى تواند ،میزان عالقه اش شدید تر از انست که فکر مى کرد...
خودش را وادار مى کند تا واقعیت را ببیند ...مردى را دوست دارد که با تمام معیارهایش متفاوت
ست ....|اصلاً مگر معیارى داشت؟|
با این همه اختلاف فرهنگ و عقاید چکار کند؟!
بین دو احساس متضاد سرگردان ست و نمى تواند به نتیجه اى برسد .
دمر روى تخت دراز مى کشد و دستهایش را روى صورتش مى گذارد ...ناامیدانه گریه مى کند
....در خوش بینانه ترین حالت ممکن هم این علاقه سرانجام ندارد.
انشب طولانى ترین شب نازنین ست
از همه بدتر ، شک دارد ،این همه غصه و ناراحتى به خاطر امکانِ نداشتن امیر على ست ، یا
ایمانى که سالها ازش دم مى زند.


انگشتهای دو دست را در هم قلاب کرده، خم شده روی میز، لبها را چسبانده به انگشتها و خیره
مانده به سیگار روشن که در زیر سیگاری دود می شود.
سه هفته! از این مسخره تر نمی شود.
منشی که در می زند و اجازه ی رفتن می خواهد، فقط چشمهاش را بلند می کند و سر تکان می دهد.
یک هفته تا برگشتنِ امیرعلی و امیررضا مانده. عطا گفته باید صبر کنند امیرعلی بیاید، شاید بتواند دوستی، آشنایی پیدا کند و مشکل را برطرف کنند.
از صبح، که با وحید رفته دفتر ثبت اسناد، فکرش به هم ریخته.
محضردار گفت اجازه ی معامله ندارد.
پرسید چرا؟!
جواب شنید: کارت پایان خدمت ندارین.
اصلا نمی دانست کارت پایان خدمت چه هست؟
وحید توضیح داد: یعنی کارت تموم کردن دوره ی سربازی. اینجا همه ی پسرهای بالای هیجده
سال، باید برن سربازی.
و بعد به محضردار گفت: آقای راد اصلا ایران زندگی نمی کنه. سالهاست مقیم امریکاست.
محضردار شانه بالا انداخت.
- ایرانی که هست!... بدون پایان خدمت، موتور گازی هم نمی تونه معامله کنه، چه برسه به ماشین صد میلیونی.
دست به دامن عطا شد. بالاخره او به همه چیز واردتر بود.
بعد از چند ساعت انتظار، زنگ زده بود.
- پرس و جو کردم... امیرعلی! تو اصلا می دونستی بدون کارت پایان خدمت، سالی سه ماه بیشتر
نمی تونی ایران بمونی؟!
سر در نیاورد.
- یعنی چون پایان خدمت نداری، سه ماه از اومدنت بگذره باید برگردی.
- باید بعد از سه ماه، برم و دوباره برگردم؟!
عطا خندید.
- نه برادر من! یعنی دیگه امسال نمی تونی برگردی... فروردین نود و دو، دوباره اجازه ی ورود
داری.
دلشوره گرفت.
- یعنی هیچ راهی نیست من بمونم؟!
چرا! راهی بود ولی احتیاج به زمان داشت. زمان و آشنا.
حالا سه هفته فرصت دارد تا امیرعلی برگردد. تا در نظام وظیفه کسی را پیدا کند که بتواند سربازی را بخرد یا معافیت بگیرد... تا بتواند بدون محدودیتِ زمانی، بماند...
عطا انقدر مشروح و کامل توضیح داده که همه چیز را فهمیده.
اگر دو ماه قبل، این موضوع را می دانست، شاید خوشحال هم میشد. ولی حالا... نازنین...
نازنینی که دیگر چشمهاش سرِ جنگ ندارد... نگفته دوستش دارد ولی می داند دارد! نازنینی که نگفتنش از خجالت است و حساب کتابِ تفاوتها و اختالفات عقیده...
و حالا، حتا جنگیدن برای به دست آوردنِ او، شاید سخت، ولی شیرین است.
روز قبل، به میز آماده شده و نانهای تست با روکش نوتلا که نگاه کرد، چشمهاش می خندید. وقتی
گفت | میدونم ازش خوشم میاد|، چشمهاش می خندید... حتا وقتی حرفهاش بوی ناامیدی میداد،
علاقه، توی چشمهاش می خندید.
در تاریکی دفتر نشسته.
موبایلش که زنگ می خورد، حواسش برمی گردد.
هانیه است. هنوز چیزی نمی داند. ماشین او را هم به نام بهداد زده و قرار شده حمید، از روز بعد،
کارش را شروع کند.
ته دلش، از یادآوریِ دیدن نازنین گرم می شود.
باید برود دنبال مادرش.


فنجان چای را میان دو دست می گیرد. حواسش به جمع نیست؛ فقط نازنینی که مدام به آشپزخانه
می رود و با وسایل سفره برمی گردد را میان فکر و خیالِ سربازی


و پایان خدمت و فرصتِ سه
هفته ای می بیند.
نهال، با کاسه های ترشی از کنارش رد می شود.
- مستر! امشب خسته ای یا بی حوصله؟!
قبل از اینکه جوابش را بدهد، عطا به ظرف ترشی ناخنک می زند و می گوید: فضولی موقوف!
نگاهش دوباره می نشیند روی نازنین که روی سفره خم شده، برای دیس آلبالو پلو، جا باز می کند.
سرخیِ آلبالوهای میان برنج، باز توت فرنگی های روز قبل را یادش می آورد.
- آبجی خانومِ ما چه کرده امشب!
عطا چشم در سفره می گرداند.
- نازنین که مثل تو بی هنر نیست! کدبانوگریش به مامانش و مهربان جون رفته دیگه!
می ایستد بالای سفره.
- ولی بی راهم نمیگه این وروجک ها!... نازی خانوم! امشب یه تنه سنگ تموم گذاشتی!
نازنین لبخندی تحویل عطا می دهد و می ایستد. متوجه نگاه خیره ی امیرعلی که می شود، راهش را به سمت آشپزخانه کج می کند. بعد از دیدنِ آن سلیقه ی پر از ظرافت، به سرش زده ضرب
شستی به امیرعلی نشان دهد.
هانیه به درِ آشپزخانه نگاه می کند و بعد به امیرعلی که با لبخندی محو، به دیس آلبالو پلو و ته چین ماتش برده.
امیرعلی انقدر مکث می کند تا همه دور سفره بنشینند. روبه روی نازنین، بهترین جای سفره است!
شده مثل پسرهای تازه بالغ! مدام نگاهش روی غذاها می چرخد و بعد روی صورتِ سر به زیر
نازنین.
مهربان، میان تعارف های همیشگیش، نگاه امیرعلی را شکار می کند. لبخند می زند و کفگیر را به
سمت او می برد تا ته چین بکشد.
هانیه هم لبخندی مصلحتی می زند.
- امیرعلی!
نگاه هشدار دهنده ی مادرش را می گیرد و غذا می کشد.
- گفتی علی آقا ک ی برمی گردن؟!
از عطا پرسیده.
از سوالش، هانیه به سرفه می افتد و متعجب به پسرش نگاه می کند.
مهربان با لبخند به صورت متعجب نازنین نگاه می کند و می پرسد: یک هفته ی دیگه... چطور
مگه؟!
امیرعلی با چنگال، آلبالوهای میان پلو را جابجا می کند.
- کاش زودتر برمی گشتن... باید درباره ی موضوع مهمی باهاشون صحبت کنیم.
مهربان با همان لبخند پر معنی، فقط می گوید: ایشالا خیره!
هانیه آب می خورد تا کمی آرام شود. چشمهاش پر از سوال، روی صورت امیرعلی مانده.



منبع:
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و یازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و یازدهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، آلبالوهای میان پلو ، صدای خنده