فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و نهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و نهم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻خوب که فکر مى کند ،درک اینکه حتى یکى از سلولهاى امیر على از آن تماس، منظورى نداشته،
کار سختى نیست!
حالا،شاید بیشتر از اینکه امیرعلى هیچ حسى نداشته، ناراحت و ناامید هم شده. چه میشد اگر اجازه می داد بیشتر در تماس بمانند!؟ احساس مى کند افسون شده و اگر این
وضعیت بیشتر از این ادامه پیدا کند، احتمالا این خودش است که نمى تواند هیچ چیز را کنترل کند!
از شدت استرس ،به بهانه ی اینکه از بوى کله پاچه حالش بهم مى خورد ،با وجود تمام اصرارهاى نهال حاضر نیست قدم از قدم بردارد.
از روبرو شدن دوباره با امیر على مى ترسد ،روى نگاه کردن به او را ندارد.فکر مى کند چقدر پست
و بى وجدان شده که براى فرار از واقعیت و این احساس ،تمام تقصیر ها را به گردن او انداخته.
***
نهال با اشتهاى تمام، مشغول خوردن است ،سر بلند مى کند و مى خندد.
عطا به خاطر رفتار تند امروزش خودش را نمى بخشد ...دلش مى خواهد دست بیندازد و در آغوشش بگیرد ،اما این افکار را از سرش بیرون مى کند.
- هى ،کله پوک! صبر کن منم بهت برسم!
با سرعت بیشترى قاشق ها را به دهان مى برد:
- واقعاً شاهکار بود این کله ی آقا رحمان!
عطا مى خندد ....این دختر همیشه او را سر نشاط مى آورد....هر کار عجیب و غریبى ازش ساخته
است.....در شعاع یک کیلومترى اطرافش، دنیا سبز است و سرزنده!
فکر مى کند |میدونى چقدر دوست دارم!؟|
نهال دوباره به نگاه ثابت او پوزخند مى زند. بخار روى ظرفش را بو مى کشد و به سرعت
خوردنش اضافه مى کند.
سر حال و خوش است و عطا از خوشى او لذت مى برد........پیچ و تاب موهاش .....چشمهاى گرد و
پر شیطنتش و نگاه رقصانش ....مى تواند سالها به تماشاى او بنشیند ....در واقع چنین نقشه اى هم کشیده!
با اشاره ی نهال ،نگاه و افکارش همزمان به سمت امیر على مى رود.
به درستى معناى اشارات و شیطنتى که در حرکات نهال است را نمى فهمد.
امیر على مشغول درست کردن املت است.
در حالیکه اخمهاش هنوز در هم است، سینى محتوى املت سبزیجات ،نان تست ،نوتلا و فنجان
هاى قهوه و چند توت فرنگی را روى میز مى گذارد.
نهال به پشتی صندلیش تکیه می دهد.
- وااای! خیلی خوردم! دستت درست عطا جون!
بعد به سینی و مخلفاتش نگاه می کند.
- مستر! اگه میدونستم قراره همچین صبحانه ی خوشگلى درست کنی، خودمو با کله و تیلیت خفه نمی کردم!
عطا، دو لیوان چای می ریزد.
-پاشو! پاشو که اگه از میز غذا دورت نکنم، تهِ اینم در میاری! شکمویی دیگه! می شناسمت!
نهال، چشم می چرخاند توی سینی.
- هــــوم... آخه اینهمه خوشمزه فقط مال نازی؟! نمیشه که!
بعد یک توت فرنگی برمی دارد و یکجا در دهان می گذارد.
- خب دیگه! خوردی؟! راحت شدی؟!
امیرعلی با همان صورت اخمو، به خاطر رفتار نهال، لبخندی کمرنگ هم دارد.
فنجان قهوه اش را برمی دارد و سینی را چند سانتی متر به طرف نازنین می کشد.
نازنین لبخندى از روى سپاس مى زند و زیر لب تشکر مى کند ،طاقت نمى آورد؛ سرش را بلند مى کند و آهسته معذرت خواهى مى کند
امیر على اخمهاش را باز مى کند و با ملایمت مى گوید:
- یکم بخور ،این املت ،صبحانه ی مورد عالقه ی منه ،امیدوارم خوشت بیاد.
با حرف شنوى، زیر نگاههاى مهربان و با گذشت امیر على ،مقدارى از املت را مى خورد،علیرغم خوشمزه بودنش، اشتها ندارد ،بقیه اش را کنار ظرف مى گذارد.
امیر على صندلى را مى چرخاند و روبروش قرار مى دهد ،سینى را کمى به طرف خودش مى کشد
...دستمالى کف دستش قرار مى دهد ،مقدارى از نوتلا را روى نان داغ تست شده ،مى گذارد.
- اینو امتحان کن!
بعد از آن، دستهاش را بهم گره مى زند و به نازنین خیره مى شود که باعث مى شود ناشیانه گازى به تستش بزند .
کمى از شکالت، گوشه لبش جا مانده .
براى تغییر دادن فضاى بینشان ،هوس مى کند سر به سرش بگذارد.
- از خواستگارت چه خبر؟؟
با یادآوریش، اخمهاى نازنین درهم مى رود...شانه هاش را بالا مى اندازد.
- هیچى ....هنوز جواب ندادم.
امیر على با لبخندى مالیم و لحنى اغواگرایانه مى پرسد:
- چرا انقدر مرددى ؟!...نکنه کس دیگه اى رو دوست دارى؟!
براى مدت طولانى در سکوت به هم خیره مى شوند. صدای عطا و نهال در خانه پیچیده که دوباره
رفته اند سروقت چنگا بازی کردن.
نگاه امیر على از چشمهای نازنین، سر مى خورد به سمت لبهاش و شکلات باقى مانده در آنجا...منتظر جواب است، تمام معصومیت نازنین در مقابل دیده اش است.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و نهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، توت فرنگی ، عطا