فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و هفتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و هفتم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻امیرعلى همزمان، بطرى را سر جاش برمى گرداند و مى پرسد:
- دیدن این باعث ناراحتیت شده؟ مخلافتى باهاش دارى؟!
|مخلافت؟!| حتى بردن اسمش توی خانه ی آنها مجاز نیست!
تحمل نگاه موشکافانه ی امیرعلى را ندارد. مى خواهد به سرعت از کنارش بگذرد ، که راهش را
سد مى کند.
بدون نگاه مى گوید:
-لطفاً برین کنار!
امیرعلى به حرفش توجه نمى کند و دستش را مى گیرد.
- چرا نمى خواى در موردش حرف بزنیم؟
ریه هاش، جوابگوى تنفسش نیستند... فکرش پر از مساله هایى ست که همیشه پاک مى شوند
.....دهانش پر از کلماتى ست که همیشه پنهان شده اند . ولى دیدگانش ،پر از حقایق است
.....حقایقى که شاید در آن لحظه به مذاقش تلخ هستند ، ولى وجود دارند.
احساس خوبى ندارد از این همه تفاوت و نزدیکى .
حس تماس دست امیرعلى و اینکه اگر در آن لحظه کسى برسد، چه فکرى در موردشان مى کند،
به عصبانیتش اضافه مى کند. مغزش کار نمى کند.
با خشونت دست امیرعلى را پس مى زند.
- انقدر به هر بهانه اى به من دست نزن!
دست امیرعلى شل مى شود ... فکش منقبض و پرده اى تار، جلوى برق چشمهاى خاکستریش را
مى گیرد.
براى فهمیدن اشتباهش خیلى دیر است ،خصوصاً بعد از اینکه امیرعلى با صداى دلخورش گفته
|در مورد من اشتباه فکر مى کنى| و در یخچال را رها کرده و با نگاهى سخت و سرد بیرون رفته.
احساس مى کند پاهاش توان لازم براى تحمل وزنش را ندارند. مدتى همانجا مى نشیند
عرق سردى روى صورتش نشسته. دلش مى خواهد بلند شود و با تمام قدرتى که دارد، از آنجا فرار کند.
بعد از آن، اخمى که بر پیشانى امیرعلى نشسته بود، باز نشده و همان باعث مى شود نازنین با وجود احساس حماقتى که مى کند، نتواند عذر خواهى کند .
با بغض به سمت اتاقى که نهال خوابیده، حرکت مى کند.
امیرعلى دود سیگارى را که روشن کرده همراه با آهى از میان لبهاش بیرون مى فرستد و به نرده
هاى تراس تکیه مى دهد.
صداى ممتد زنگ در باعث مى شود نهال کش و قوسى به بدنش بدهد و از جا بلند شود.
با خیال اینکه عطاست ،طبق معمول با خنده و عشوه گرى در را باز مى کند.
بهداد با چشمهایی غافلگیر، روبروى در ایستاده .
نهال، متعجب سلام مى کند .
بهداد به جاى جواب، خنده اى مى کند و سوت تحسین آمیزى مى زند .
نگاه بی پرده و تشنه اش، روی صورت و تنِ نهال می چرخد.
- چه پرى رویى! ای امیرعلیِ ناقلا! احوال شما خانوم کوچولو؟
نهال بى اختیار از توصیفش خنده اش مى گیرد.
بهداد جراتى به خودش مى دهد ،قدمى نزدیکتر مى شود، دستهاش براى کمتر از یک ثانیه روى
بازوى نهال مى نشیند.
- من بهدادم ،دوست امیر على... و شما؟
به سرعت خودش را عقب مى کشد ،رفتار بهداد براش غیر منتظره بوده ،به چشمهاى خمار شده
ی او نگاه مى کند و دستى که دوباره به طرفش دراز شده.
- نترس ،من...
صداى نفس زدنهاى عصبانى و در پى آن، لحن توبیخ گر عطا هر دو را از جا مى پراند.
- نهال!!
یک تاى ابروى بهداد بالا مى پرد ،آهسته مى گوید:
- نهال!
به سمت امیر عطا بر مى گردد و سلام مى کند.
اخمهاى امیر عطا به یک لبخند نمایشى تبدیل مى شوند.
بهداد هم تک خنده اى مى کند و مى پرسد:
- بالاخره من مى تونم بیام تو؟
- البته .
در را تا انتها باز مى کند و اجازه مى دهد داخل شود.
ظرف غذایی که گرفته را روی کانتر می گذارد و با تمام نیرویش بازوى نهال را مى گیرد و به سمت
اتاق هلش مى دهد.
همان لحظه، امیر على از تراس پا به داخل مى گذارد و صورت عصبى عطا و قیافه ی وحشت زده ی نهال را مى بیند که به سمت آخرین اتاق راه کج کرده اند.
پرسشگر به سمت بهداد بر مى گردد و به جاى سالم مى پرسد:
- چى شده؟
بهداد با بالا انداختن شانه از توضیح بیشتر سر باز مى زند و می گوید: با وحید می خوایم بریم
لواسون... برو بچه های اسکی باز همه هستن...فکر کردم تنهایی، گفتم بیایم دنبالت، بلکه تو هم به فیض برسی!
با بسته شدن در اتاق، نهال بر مى گردد و ترسیده و پریشان به چشمهاى سرخ از خشم عطا خیره مى شود.
- چى شده ؟! چرا همچین مى کنى ...



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هفتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، بهداد ، بازوى نهال