فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و ششم - الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و ششم - الف

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻به خودت... به احساست زمان بده... مثل همیشه، عاقلانه عمل کن پسرم.
هر دو چند لحظه ساکت می شوند.
امیرعلی خیره شده به ثانیه شمارِ چراغ راهنمایی.
- مامان... من دوستش دارم.
صداش هم رنگ التماس دارد، هم جدیت... هم بوی عشق می دهد، هم ناچاری.
نور چراغ سبز، منعکس می شود در صورتش. نگاه می کند به هانیه.
- اینو مطمئنم!
می گوید و حرکت می کند.
پشتش می لرزد... باز باید تسلیم سرنوشت شود؟!
نباید جا بزند!
|فکر کن هانیه!... فکر کن!... فقط کافیه ارتباط امیرعلی با این خانواده کم بشه... بعد هم برمی
گردیم امریکا.|
- پدرت امروز درباره ی ماشین و راننده می پرسید...
اگر ماشین و راننده داشته باشد، امیرعلی مجبور نیست هر روز به خانه ی ایران خانوم رفت و آمد
کند.
- راننده ی مطمئن پیدا کردم... شنبه هم ماشین آماده میشه.
نمی گوید قصد خرید هر دو ماشین را برای خودش و مادرش دارد.
ماشین خودش، چون فعلا قصد ماندن دارد؛ و ماشین هانیه، چون... نمی داند! فقط جوابی به اجازه
ی یک ماهه ی نامدار!
- صبح قراره با عطا و نازنین و نهال بریم اسکی... می رسونمت پیش مهربان و می ریم.
پلکهاش را روی هم می فشارد...
|خدایا! من دیگه توانِ سی سال قبل رو ندارم.|
به خاطر ریزش بهمن، پلیس راه، از همان ابتدای جاده، راه را بسته و آنها را هم مثل بقیه ی
ماشین ها، راهی تهران کرده.
اسکی رفتن کنسل شده.
به پیشنهاد امیرعلی، هر سه به آپارتمان او رفته اند.
امیرعلى ایستاده کنار پنجره ،چشم به بیرون دارد، با تلفن صحبت مى کند. دخترها روی کاناپه ی
راحت امیرعلی نشسته اند و عطا در آشپزخانه، مشغول درست کردن چای است.
بعد از یک شب طولانى و توام با بى خوابى که در طول آن، دست کم هزار بار خاطره ی آخرین
مکالمه ی دو نفره اش با امیر على را مرور کرده، با صورتى خسته و رنگ پریده در کنار نهال نشسته.
نهال بر خلاف همیشه ، خسته و بى حال مشغول بالا پایین کردن کانالهاى ماهواره است.
کنسل شدنِ اسکی، تازه کم خوابی شب قبل و بیدار شدنِ صبح زود را نمایان کرده.
- نازنین! تو رو خدا انقدر وول نخور ... ریلکس جانم ،خیلى عصبى به نظر میاى!
فکر مى کند |هیچ دلیل موجهى هم ندارم|
نهال دوباره صداش مى زند.
-بیا بشینیم تى وى ببینیم، بزار ببینم! یوگا داره؟!
با دستپاچگى به صفحه ی تلویزیون زل زده اند. دختر پسر جوانى در حال بوسیدن هم هستند و
دست بردار هم نیستند!
-نهال! بزن یه کانال دیگه ... این برنامه هاى بى محتوا مناسب تو نیست.
-بشین بابا! میگن براى آرامش اعصاب خوبه؛ عینهو یوگا!
نهال را نصیحت مى کند؛ با اینحال نمى تواند چشم از آن صحنه بردارد.
حرکت عطا را در آشپزخانه مى بیند.
- نهال!
نهال دستهاش را توى هوا تکان مى دهد.
-اه !نازى... میشه خفه شى بذارى سر فرصت ببینیم عاقبت دختره به کجا مى رسه؟!
نازنین، حالا دیگر خودش هم کنجکاو شده ، زیر لب با خنده مى گوید :
-کجا رو داره برسه جز دنیاى زنان؟!
نهال هم مى خندد و با شیطنت اضافه مى کند:
- چه دنیاى شیرینى! من که دلم مى خواد با سر وارد این دنیا بشم!
هر دو از فشار خنده، روى مبل به خودشان مى پیچند و زمانى متوجه حضور عطا مى شوند که
جلوى تلویزیون و پشت به آن ایستاده و دید آنها رو کور کرده.
نازنین بالفاصله از آن حالت گیجى بیرون می آید.
نهال گردن مى کشد شاید بتواند نگاهى بیندازد.
عطا بدون آنکه برگردد ، دست دراز مى کند و تلویزیون را خاموش مى کند.
- یه چند دقیقه از این برنامه هاى مزخرف دل بکنین ،بیاین کمک میز صبحانه رو بچینین.
نازنین کم کم به خودش می آید. سرش را تکان مى دهد و از جا بلند مى شود.
نهال با حرص کنترل را روى صندلى بغلى پرتاب مى کند و زیر لب مى گوید:
- یه بار به عمرمون خواستیم ببینیم دنیا دست کیه!
عطا دستهاش را به کمر مى زند و با چشمهاى باریک شده، به اخمِ نشسته میان ابروهای او نگاه مى کند.
کاناپه را دور مى زند و در کنارش مى نشیند.
- الان از چى دلخورى؟؟
نهال مى غرد:
- یه عمر شکوه جون و ستادش ،از ترس اینکه شیطون از توی ماهواره بپره بیرون، زندگى رو
زهرمون کردن ،حالا نوبت توئه؟!
بعد هم با ناامیدى در هوا پوفى مى کند. قیافه ی سرخورده و آه نهال، ناخوداگاه باعث مى شود
عطا با صداى بلند بزند زیر خنده.
نهال از حرص، کوسنى را برمی دارد و به سمتش پرتاب مى کند.
عطا سرفه اى مى کند تا جلوى خنده ی بعدى را بگیرد.
گوش کن نهال! اونطورى به من نگاه نکن! من مى دونم تو الان از من چى مى خواى ، اما
متاسفانه من قصد روشن کردن تلویزیون رو ندارم؛ قصد ازار و اذیت تو.را هم ندارم ....بالاخره یکى از همین روزا، تو هم بزرگ مى شى و مى فهمى چه چیزهایى تو زندگى اهمیت داره ...
اونموقع مى فهمى با از دست دادن یه صحنه ی یوگا، دنیا به آخر نمى رسه!
چشمکى مى زند و از جاش بلند مى شود .
نهال، با تعجب به نازنین نگاه مى کند که طبق معمول از خجالت س


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و ششم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و ششم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، عاقلانه ، احساست