فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و ششم - ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و ششم - ب

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
رخ شده.
|تمام حرفهایشان را شنیده؟؟!|
عطا تاکید مى کند:
-تا امیر على به کارهاش برسه، من برم حلیم بگیرم بیام.... ممکنه یه کم طول بکشه ...به جاى
شیطنت، میز صبحانه رو آماده کنین.
هیچکدام حوصله ی جواب دادن ندارند.
- کجا؟؟
نهال را در حالیکه به سمت یکى از اتاقها مى رود ، متوقف مى کند.
ملتمس نگاهش مى کند.
-نازنین! تو رو خدا گیر نده .... دیشب تا صبح انقدر وول خوردى نذاشتى بخوابم.
- مریضى میاى پیش من؟!
-تو فکر کن آره! ....حالا برم؟!
-نهال! ممکنه تو اتاق کارى داشته باشه.
-اولا خودش گفت، بعد هم این همه اتاق، بره تو اون یکى!
-چشم مامان شکوه رو دور دیدى، پر رو شدى!
- نازى!
- کوفت !!.....من تنها بشینم چیکار کنم؟
من چه می دونم ،خب برو بشین مجله بخون ....ماهواره ببین ...هزار تا کار. شکر خدا بساط کلیه
تفریحات سالم و ناسالم فراهمه!
***
به نهال پشت مى کند و با استرس به سمت سالن برمى گردد... امیر على تلفنش تمام شده و با
خودکار مشغول یادداشت روى تکه کاغذ روبروش است .
عمیقاً در فکر است ،نور لب تاپ روى صورتش افتاده .با انگشتهاى کشیده و بلندش گاهى تایپ
مى کند و گاهى روى کاغذ یادداشت مى کند .
متفکر نگاهش مى کند .تفکراتش نجیبانه ست یا نه ،اهمیتى نمى دهد .احساس مى کند شخصیت
جدیدى پیدا کرده با احساساتى متفاوت که تا فبل از دیدن امیرعلى در خودش سراغ نداشت.
امیرعلى به ساعتش نگاه مى کند .تخمین مى زند ساعت به وقت نیویورک، یازده شب باشد
.مطمئن نیست وقت مناسبى براى زنگ زدن به نامدار باشد.
به صورت خسته ی نازنین لبخند مى زند.
- معذرت مى خوام که طول کشید ،چند تا کار مهم بود که باید انجام می دادم.مى خواى یه خرده
بخوابى؟ تخت من خالیه.
متعجب نگاهش مى کند. |سر بسرش مى گذارد؟|
به سختى لبخند مى زند:
- خوبم ،ممنون!
امیرعلى با فاصله در کنارش مى نشیند.
براى فرار از موقعیت پیش آمده بلند مى شود و به سمت آشپزخانه مى رود.
- برم میزو بچینم ،الان امیر میاد.
بدون هیچ دلیل منطقى، اعتقاد دارد اگر به اندازه کافى به این حس ها بى اعتنا باشد ،آنها ناپدید،
یا حداقل دور مى شوند!
مشغول چیدن میز مى شود. براى پیدا کردن هر چیزى مجبور است تمام کابینت ها را بگردد.
از گوشه ی چشم، امیر على را مى بیند که بلند و باوقار به چارچوب تکیه داده.
تالشى که مى کند تا آرامش ظاهرش را حفظ کند ، با وجود دلِ نا آرامى که دارد ،خسته ترش
کرده.
در تمام مدتى که نازنین مشغول است ،امیرعلى درباره ی خانواده اش صحبت مى کند.
از پدر بزرگش و اینکه چطور در طى آن سالها، بر کار تجارت فرش احاطه پیدا کرده ،از خانوم ،از
پدرش و از کتایون و جسى.
نازنین هم براى مخفى کردن حس و هیجانش گاهى با کلمات کوتاه توجه خودش را نشان مى
دهد.
کم کم بحث را به خانواده ی نازنین مى کشاند .
جوابهاى نازنین، از حالت یک کلمه اى بیرون آمده اند و توضیح بیشترى مى دهد . هر چه پیش تر
مى روند در درونش، تفاوتها، رنگ بیشترى به خودشان مى گیرند.
امیرعلى بى توجه به اینکه این بحث، اعصاب و فکر نازنین را خراب تر مى کند، همچنان ادامه مى دهد.
او هم ، جهت و سوى حرفهاى امیرعلى را پیش بینى مى کند. مطمئن نیست که باید چکار کند .
|کاش نهال زودتر بیدار شود|
بى هدف به سمت یخچال مى رود و در آن را باز مى کند.
به ردیف بطریهاى چیده شده نگاه مى کند. بى اراده یکى از آنها را که به نیمه رسیده، بر مى دارد.
ناگهان زنگ خطر هشدارى در ذهنش شروع به زدن مى کند.
مى خواهد آن را به جاى اولش برگرداند که امیرعلى سریعتر از او دست دراز مى کند و بطرى را از دستش مى گیرد. مى خندد.
- باور کنم دنبال این بودى؟!
چهره اش از شرم و عصبانیت سرخ شده.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و ششم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و ششم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شیطنت ، حلیم