فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و چهارم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و چهارم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻امیرعلی آهی کشید. به آسمان ابری نگاهی کرد و زمزمه کرد |خودت محافظش باش.|خواست پله ها را پایین برود که از صدای قیژ در برگشت.
هانیه، خجالت زده، با دو دست، بافتنیِ تا شده ی سیاه رنگی را جلوش گرفت و بدون نگاه گفت:
اینو... چند ماه پیش... براتون بافتم...
امیرعلی لب گزید.
این بافتنیِ عزیز، این لحنِ پر شرم وصورتِ گل انداخته، به همان شیرینی بود که وقتی چشم
بسته، شنیده بود | امیرعلی... چه بلایی سر خودت آوردی؟!|
همان وقت که برای اولین بار، اسمش را از زبان او شنیده بود و حس کرده بود همان اسم که با نگرانی و دلتنگی به زبان هانیه آمده، می تواند اوج خوشبختیِ یک مرد باشد.
باز شده بود مخلوطی از دلدادگی و عذاب... شده بود خواستن و نتوانستن.
زمزمه کرد: نکن هانیه...
آب دهانش را فرو داد.
- نذار بی دل برم.
دستِ هانیه و بافتنی جلوتر آمد.
- نمی دونم اونجا که می خواین برین، گرمه یا سرد...
صداش از بغض می لرزید.
- اگر سرد بود... بندازین،... گرم نگهتون داره...
امیرعلی، بی حرکت، به چکیدن پشت همِ اشکهاش نگاه می کرد.
یاد جوانهایی افتاده بود که در بیمارستان صحرایی، بی صدا و غریب زیر دستش جان می دادند و پرپر می شدند؛ یاد دردی که از دیدن آن همه رشادت می کشید؛ دردی که سینه اش را می
شکافت وقتی ناتوان بود در برابرِ نبودِ دارو، امکانات، نیروی کمکی... دردی که خفه اش می کرد
از نابرابریِ دو طرفِ جنگ... از دنیای پر از خلوص نیت و مظلومیتِ آدمهایی که بی چشم داشت،
به خاک می افتادند تا سدی بسازند مقابل دشمن و قدمهای ناپاکش، روی خاکِ پاکِ وطن که
رنگ خون و عشق گرفته بود.
و حالا دردِ دیدنِ اشکهایی که ناخواسته باعث فرو افتادنشان بود... درد دیدنِ احساس پاک این دختر معصوم، که نه می توانست بی تفاوت بگذاردش و بگذرد، نه امید واهی به برگشتش
بدهد.
ماهها بود دلش قرار نداشت. نه در جبهه آرام می گرفت، نه خانه.
به شانه های لرزانِ هانیه نگاه کرد و یک قدم جلو رفت.
بوی تمیزی و صابون، پیچید توی دماغ هانیه.
شال و کلاهِ تا شده را گرفت و با دستِ گچ گرفته، تسبیح را آویخت به انگشتهای او.
- به خاطر آرامش منم که شده، زندگی کن و... آینده تو بساز...
دیگر تاب نگاه کردن به چشمهای اشکی هانیه را نداشت. همین که هانیه سرش را بالا گرفت، برگشت و از پله ها سرازیر شد.
هانیه، یک نگاه به رفتنش کرد و یک نگاه به تسبیح که آرام تاب می خورد.
امیرعلی که به اتاقشان رفت، او هم برگشت.
در را بست و پای دیوار سر خورد.
به سبکیِ بادکنکی بود که میل بالا رفتن و گم شدن در آسمان را داشت ولی نخش به وزنه ای سنگین گره خورده بود.
تسبیح را به لبهاش چسباند. بوی صابون می داد.
یک تسبیح به جای چند دانه ی کبود...
تنها یادگار امیرعلی...
امیرعلی ای که نمی خواست بی دل برود... امیرعلی ای که ازش خواست زندگی کند، ولی نگفت چطور... خواست آینده اش را بسازد ولی نگفت با چه کسی...
یعنی نفهمید بدون او نمی شود؛ نمی تواند؟
چشم بست و تسبیح را بو کشید. بو کشید و اشک ریخت. اشک ریخت و التماس کرد.
|خدایا... مراقبش باش... میدونی که همه ی زندگی منه... پس مراقبش باش... هیچی ازت نمی خوام... تا زنده ام، دیگه هیچی ازت نمی خوام... فقط امیرعلی رو سالم برگردون... همین!|
با توام! پنجره هان! رونقِ این خانه چه شد؟
آن زنِ دیوانه که رفت، آن مردکِ دیوانه چه شد؟
از مردِ شب آواره بگو! بگو خورشیدِ شبش کجاست؟
از تسبیحِ عاشقانه ها بگو... دانه به دانه چه شد؟
آه خواب آلودگی بی تو در چشمِ عاشق نیاید
تنها ماندم، کسی جز تو شاید نشاید که آید پیدا شو شعله کن جانِ پروانه را
عمرِ دیوانه دیری نپاید
بیا به باران تکیه کن قدم قدم این پرسه را بیا بگیر از چهره ام غم و شب و تب، هر سه را...
تهران/ پاییز 91
مهربان تنها شده و هانیه، هر روز به خانه اش می رود. حرف و تعریف، برای هم زیاد دارند. به
اندازه ی سی سال، گفتنی و شنیدنی.
امیرعلی، به بهانه ی بردن مادرش، شبها آنجا می رود.
نقشه کشیده هانیه، مهربان و نوه هایش را ببرد امامزاده صالح، بعد شام با هم باشند.
مهربان توی تعریفهاش از گذشته، از رفتنهای گاه و بیگاه به امامزاده صالح گفته و راه دوری که
آن سالها باید تا تجریش می رفته اند ولی حالا تا امامزاده راهی نیست.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهارم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، دشمن ، آهی