فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سوم - الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سوم - الف

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻از همه ی آن تب و تاب و شور و حال قدیم، فقط بیتابیِ حضور امیرعلی مانده که دستپاچگی و ولعِ
راحت دیدنش، همان گرمای مانده از گذشته ها را هم کمرنگ کرده.
هنوز مثل قدیم، خانومها ترجیح می دهند کنج دیگر اتاق، جمع شوند و حرفهای زنانه تر و خودمانی بزنند.
راضی نیست... یعد از سالها، امیرعلی را دیده... می خواهد نزدیکش باشد. حرفهاش را بشنود...
نگاهِ محجوبش را شکار کند. لبخند مهربانش را دوباره روی صورت خودش تماشا کند.
در دل، لبخندی پر درد می زند. پسرش هم همه ی حواسش به جمع زنانه و دختر امیرعلی ست!
عطا، ناخواسته، هر دو را به مرادشان می رساند.
میان پذیرایی کردنها، از هانیه می پرسد: خانوم راد؟ قرار نیست همسرتون هم ایران تشریف
بیارن؟ تنها، بدون شما و امیرعلی که بهشون سخت می گذره.
نهال که تعریف کوتاه هانیه را برای مهربان، درباره ی آشنایی و ازدواجش با نامدار شنیده، می گوید:
- آخی!... عطا راست میگه... فکر کنم هنوزم خیلی دوستتون دارن که شما رو فرستادن پیش
پسرتون ولی خودشون تنها موندن.
هانیه، معنیِ لبخند پسرش را می فهمد. نفس بلندی می کشد.
- خیلی گرفتاری هاش زیاده.
هنوز امیرعلی نمی داند. احتیاط کرده در گفتنش ولی حسی موذی، وادارش می کند عکس العمل امیرعلیِ بزرگ را ببیند.
- با اینکه براش سخت بود، ولی به خاطر امیرعلی راضی شد... البته تاکید کرده فقط یکماه بمونم.
بیشتر از این نمی ذاره ازش دور باشم.
نگاه سرگردانش میان جمع، روی امیرعلی مکث می کند که بدون هیچ تغییری، لبخند آرامش را دارد و پرتقالش را پوست می کند.
بی تفاوت است!؟
بی تفاوت شده وقتی می شنود مردی، هانیه را دوست دارد؟!
مهربان می گوید: حق دارن! منم بودم، همچین زنی داشتم نمیذاشتم بیشتر از این، ازم دور بمونه!
امیرعلی به هانیه نگاه می کند. توی چشمهاش تمسخر و طعنه ایست که فقط هانیه آن را می
فهمد.
باز حماقت کرده! برای دیدن عکس العمل امیرعلی، حرفی زده که باید در وقتی مناسب می زد.
گفته... و نتیجه؟!... بی تفاوتی امیرعلی و نارضایتیِ پسرش.
کاش هیچ حرفی نزند؛ هیچ حرکتی نکند... ولی فقط یک نگاهِ ناراضی به هانیه بیندازد که |نامدار
غلط کرده!| یا |نامدار هیچ حقی نداره.|
نه! این امیرعلی، انقدر عوض شده که نه یک ماه، باید سی سال کنارش باشد تا دوباره
بشناسدش...
کجا می خواهد برود؟! دو هفته؟!
دلش بیتابِ همین امیرعلیِ جدید و ناشناخته است. بی قرارِ یک نگاهِ پر معنی...
آخ! امیرعلی!
وه که با خرمنِ مجنونِ دل افگار چه کرد!
تهران/ زمستان 60
در سکوت اتاق و خانه، داشت به لباسها سوزن می زد. حوصله نداشت هیچ کاری کند.امیرعلی
نیامده داشت می رفت. جایی که حالا می دانست آنقدر هم امن و بی خطر نیست که طوریش نشود.
با همه ی رسیدگی ها و پذیرایی یک هفته ایِ ایران خانوم، هنوز زیر چشمهاش گود بود و ضعیف تر از چند ماه قبل شده بود.
|فردا میره... یعنی عید نمی بینمش؟... واسه تحویل سال نمیاد خونه؟ اَه... چرا امروز نگاهش
نکردم؟... با کی لج کردی هانیه؟! باید دو تا چشم دیگه هم قرض می کردی، درست و حسابی
ببینیش.|
دلتنگی، هنوز امیرعلی نرفته، هجوم برد به سینه اش. نفسش از بغض و دوری سنگین شد.
صدای در را شنید. لباس را رها کرد و پرید پشت در، از گوشه ی پرده، حیاط را نگاه کرد.
امیرعلی بود. زود برگشته بود. سر به زیر و غرق خودش، وسط حیاط ایستاد. دست سالمش را به صورتش کشید و سریع به اتاق رفت.
هانیه، خیره به در بسته ی اتاقشان، زمزمه کرد: کاش دوستم داشتی... کاش این جنگ لعنتی انقدر برات مهم نبود.
امیرعلی با حوله و لباس های تا شده، دوباره بیرون آمد و به حمام گوشه ی حیاط رفت.
|یه دستی چطور می خواد حموم کنه؟ گچ دستش چی؟... خدایا... چرا از فکرش بیرون نمیرم؟
نکنه واسه خاطر اینکه به یه نامحرم فکر می کنم، داری ازم دورش می کنی؟! من که گناهی نمی
کنم...|
نشست کنج اتاق و تکیه داد به رختخوابهای روی هم چیده شده ی زیر ملافه.
کتابهاش و لباس نیمه کاره، بهش دهن کجی می کردند.
امیرعلی دوباره داشت می رفت؟ لرز کرد. پشتش را به رختخوابها فشرد. نگاه کرد به علاءالدین.
این زمستانِ لعنتی، خیال رفتن نداشت...
دست دراز کرد، دفترش را برداشت. یک صفحه ی سفید آورد. از درون یخ زده بود. دلش گرما می
خواست؛ امید می خواست.
با مداد سیاه سوسمار نشان، خورشید کشید. دستش رفت پایین صفحه... چند خط افقی... دریا...
ساحل...
سه بار دریا را دیده بود.
موج کشید.
هر سه بار هم قبل از انقلاب بود و همراه عمو ناصر و همسرش. سیما هر بار غر زده بود |خوشم
نمیاد مردم با سر و تنِ برهنه لبِ آب میرن... نگاه کردنشونم معصیت داره.|
ولی هانیه به آدمها توجه نکرده بود. آبیِ بیکران و آرامش دریا را می دید.
آن زمان هم که شمال رفته بودند، عاشق امیرعلی بود؟
یادش نمی آمد.
دختری نشسته در ساحل کشید؛ پشت به خودش و رو به دریا.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سوم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هفتاد و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شور و حال قدیم ، تب و تاب