فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و یکم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و یکم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻اونجا می رم، دلم اینجاس... اینجا میام، دلم جبهه س... به جدت قسم عزیز، دست خودم
نیست... بیخود دل نگران من نباش... یه زخم کوچیک این حرفا رو نداره... پاشو دیرت نشه... منم
فراموش نکن توی دعاهات.
خم شد یک دستی کفشهاش را پوشید و رفت.
***
ما ز یاران، چشمِ یاری داشتیم...!
تهران/پاییز91
تند تند آب دهانش را قورت می دهد. کف دستهاش عرق کرده.
شب قبل با قرص آرام بخش توانسته چند ساعت بخوابد. از صبح زود بیدار شده؛ امیرعلی که برای دویدن رفته، از تراس، شهر خاکستری را تماشا کرده، قهوه درست کرده و خورده، صبحانه را
بعد از سالها، خودش آماده کرده، لباسهاش را در کمد زیر و رو کرده و دنبال مناسب ترینشان برای ظهر گشته.
امیرعلی برگشته، دوش گرفته؛ با هم صبحانه خورده اند... ولی این هیجان و ترس که زیر پوستش
خوابیده، خیالِ تکان خوردن ندارد.
حالا دسته گلِ سفارشیِ پسرش را در دست دارد، سرش را خم کرده، مریم ها را عمیق بو می کشد و منتظر امیرعلی ست که رفته شیرینی بگیرد. نگاهش می کند که بر خلافِ جوانِ دیگری که
با چابکی از خیابان و میانِ ماشینها رد می شود، امیرعلی، از روی خط عابر و آرام می گذرد.
لبخندش پاک نمی شود. باید هم خوشحال باشد! به دیدار عشقش می رود...
|پس چرا من به جای خوشحالی، دارم از هیجان و استرس، سکته می کنم؟! مگه منم به دیدن عشقم نمی رم؟!|
تا توقف و پارکِ ماشین، سه بار آهنگ لیدی را گوش می کنند. امیرعلی همراه خواننده زمزمه می کند و هانیه، معنیِ شعر را در ذهنش مرر می کند ولی حواسش به مقصد است.
- خب... رسیدیم... این خونه ست.
به در سفید خیره می شود و نفس سنگینش را بیرون می فرستد. گل را میان دستها جا به جا می
کند و پیاده می شود.
صدای امیرعطا می آید.
- سالم... سالم... بفرمایید!
وارد حیاط می شوند. این حیاط و این خانه، غریبه و ناآشناست. سالها در رویا، امیرعلی را در همان حیاط قدیمی و همان اتاقهای آشنا تصور کرده. وضو گرفتن هاش کنار حوض کوچک، بیرون
آمدنهاش از در چوبیِ قدیمی با پشت دری های چین دارِ سفید.
حالا، استخری خالی، حیاطی بزرگ، سه ماشین، ساختمانی زیبا...
امیرعلی دست می گذارد پشتش. از پله های ایوان بالا می روند.
عطا از ساختمان خارج می شود و با رویی باز، سلام می کند.
- به به! خیلی خوش اومدید! مشتاق دیدار!
شباهت زیادش به امیررضا، در همان نگاه اول قابل تشخیص است ولی خودش می گوید: من
امیرعطا هستم... پسرِ امیررضا.
خودش هم پسری به این سن و سال دارد ولی باورش نمی شود امیررضای آرام و ساکتِ آن
روزها، پسری به این بزرگی داشته باشد.
با دست، تعارف می کند.
- بفرمایید داخل... حاج خانوم خیلی منتظرتون بودن...
پاهاش می لرزد. دستهاش یخ زده... ناخودآگاه دستی به گوشه ی روسریش می کشد و با لبخندی
که به زحمت حفظ کرده، جلوتر می رود.
ایران خانوم، جلوی در می آید.
چقدر شکسته شده! موهای سرش مثل پنبه، از جلوی روسریش پیداست. صورتش پر از چین و
چروک های ریز و درشت شده ولی چشمهای مهربانش، و لبخند گرمش، هیچ تغییری نکرده.
او هم با ناباوری، به زن خوش پوشِ پیشِ روش نگاه می کند.
هانیه جان! خوش اومدی مادر...
همان یک کلمه ی |مادر|، قلبش را فشرده می کند. سیما... دوری... مرگی که هیچ وقت باور نکرد...
میان دستهای چروکیده و گرمش می رود.
- ایران خانوم...
- جون دلم... چه خانومی شدی ماشالا...
انگار در آغوش سیما رفته... انگار بعد از بیست و پنج سال، برگشته تا دوباره توی دستهای مهربانِ مادر، آرام بگیرد.
- ایران خانوم...
صداش از اشک و بغض می لرزد.
- جون دلم مادر...
او هم گریه می کند.
امیرعلی و عطا، ساکت فقط تماشا می کنند. امیرعلی تا به حال، مادرش را اینطور ندیده.
- عزیز... عزیز جون! آروم تر!... برای قلبت خوب نیست...
سر می گرداند طرفِ صدا.
دو مرد و چهار زن ایستاده اند.
نگاهش روی دو مرد، می رود و برمی گردد.
هر دو لبخند دارند. انگشت می کشد روی چشمهاش تا تاری اشک را کنار بزند.
- هانیه م برگشته... ببینین چه خانومی شده واسه خودش!
هر دو لبخند دارند.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و یکم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، لباسهاش را در کمد زیر و رو کرده ، آب دهانش