فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت نود و هشتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت نود و هشتم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻از تصور حجله و قاب عکسِ امیرعلی، تیره ی پشتش لرزید. خودش را نفرین کرد.
| الهی بمیری هانیه... خدا اون روزو نیاره...|
حس کرد کسی پشت سرش راه می رود. برگشت. یحیی بود.
لبخندی زد و دستها را از جیب اورکت خلبانی اش بیرون آورد.
دو قدمیِ حجله رسیده بود. به بهانه ی خواندنِ کاغذ کنار عکس ایستاد.
دستی، یک خرما برداشت و جلوی صورتش گرفت.
با اخم رو از دستِ یحیی گرفت. به دو طرفِ گذر نگاه انداخت. سر ظهر بود و غیر از یک دوچرخه سوار و یک پیرمرد، کسی اطرافشان نبود. تصمیم گرفت مثل همیشه، بی توجه از کنارش رد شود
اما یحیی دوباره پشت سرش راه افتاد.
چند قدم که پیش رفت، یحیی صداش زد.
- هانیه خانوم... می شنوی؟
اهمیت نداد.
- هانیه خانوم... مادرم یک ماهه اجازه خواسته بیایم خونه تون...
همانطور به راهش ادامه داد.
- ببین! میدونم داری ناز می کنی... نوکرتم هستم؛ خودم نازتو خریدارم... فقط زودتر اجازه بده
بیایم، بعد که زنم شدی، تا دلت خواست واسه م...
دو قدم مانده بود به کوچه شان.
یحیی ساکت شد.
- با کی داری اینطوری حرف می زنی؟!
سریع برگشت. باز امیرعلی بی خبر و بی صدا پیداش شده بود.
از اخمهای در هم رفته اش ترسید.
یحیی گفت: موضوع خانوادگیه آقا دکتر!
امیرعلی فکش را روی هم سایید.
- پس چرا خانواده تو نمی بینم؟!
یحیی نگاهی به هانیه کرد. هانیه با وحشت به آن دو ماتش برده بود ولی امیرعلی انگار اصلا هانیه
را نمی دید. فقط با اخم، خیره شده بود به یحیی.
- دخلی به تو نداره... مفتش محلی؟ نه داداششی، نه اختیاردارش...
امیرعلی، تسبیحش را از دست سالم به میان انگشتهای دست گچ گرفته اش داد.
- ولی اونقدر غیرت دارم که نذارم کسی توی محل به ناموس مردم چپ نگاه کنه.
یحیی پوزخند زد.
- آق دکتر با غیرت! من و هانیه این حرفا رو با هم نداریم... ناموسیشم که حساب کنی، ناموس
خودمه... یه مدت با ملائکه دمخور بودی، خبرای محلو نداری.
امیرعلی سرگرداند رو به هانیه ولی به صورتش نگاه نکرد.
- شما بفرما خونه...
هانیه دو قدم عقب رفت. امیرعلی دوباره خیره شد به یحیی.
- میری رد کارت، پشت سرتم نگاه نمی کنی... افتاد؟!
یحیی به امیرعلی نزدیک شد.
- نیفته می خوای چیکار کنی با این دست چالق؟!
قرچ قرچِ دانه های تسبیح که میان انگشتهاش به هم ساییده میشدند بلند شد.
- برو یحیی... سالم و چلاق، دستم رو کسی بلند نشده... نذار اولیش تو باشی.
صدای یحیی بر خلافِ لحن عصبی و جویده ی امیرعلی بالا رفت.
- بابا نامزدمه... سنه نه؟! تو محل همه میدونن... چیکاره ای که داروغه شدی؟!
نگاه غضبناک امیرعلی چرخید سمت هانیه. قبل از آنکه دهان باز کند، هانیه وحشت زده دو قدم دیگر عقب رفت و داخل کوچه پیچید. فقط دعا می کرد دعوا نشود. امیرعلی آبرو و وجهه ی خاصی در محل داشت. همه او را جدا از بقیه ی جوانهای محل می دانستند.
با ترس و دلهره به دیوار تکیه داد. منتظر بود سر و صدا بشود؛ مردم جمع شوند؛ کسی بگوید
صلوات بفرستید... شاید یکی هم با شماتت به امیرعلی بگوید |از تو بعیده آقای دکتر!|
صدای پا شنید. سرش را بلند کرد. امیرعلی بود. نفس راحتی کشید و تا خواست در دل خدا را شکر کند که به خیر گذشته، امیرعلی بی حرف و نگاه، از کنارش رد شد. ماتش برد. سست و مردد
پشت سرش راه افتاد.
امیرعلی، کلید را به در انداخت و زیر لبی گفت: بفرمایید!
به زمین نگاه می کرد و هانیه به او.
وقتی دید هانیه حرکت نکرد، سرش را بالا گرفت. نوبت هانیه بود که چشمهاش را از صورت پر اخمِ او بدزدد.
- این اراجیف چی بود می گفت؟! چه خبره که همه ی محل هم خبردار شدن؟
چانه اش چسبید به گردنش.
- مادرش... اومده... خواستگاری...
- بیجا کرده با هفت جدش...
امیرعلی بود که اینطور حرف می زد؟! خواست سرش را بالا بگیرد ولی نگاهش نتوانست بالاتر از سینه ی امیرعلی برود که داشت با حرص جلو و عقب می شد.
امیرعلی با همان اخم، به سر کوچه نگاه کرد و گفت: برو تو...
هانیه مردد نگاهش کرد و نگران زمزمه کرد: دعوا نکنیدها؟!
امیرعلی بی حرکت ماند و بی جواب گذاشتش.
هانیه وارد شد و پرده را کنار زد.
صدای آخِ پر درد امیرعلی را که شنید، پرده را در مشت فشرد و از لای در، به بیرون نظر انداخت.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت نود و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت نود و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، حجله ، قاب عکس