فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت نود و پنجم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت نود و پنجم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻مهربان؟! می خواهد سوال کند مهربان کیست ولی یادش می آید گفته او هم مثل نوه ها، به ایران
خانوم می گوید |مهربان|.
یعنی انقدر با آنها صمیمی شده؟!
یادش می آید صبح تا شب، می نشست پای بساط خیاطی ایران خانوم و سیر نمیشد از هم صحبتی و گوش دادن به حرفهاش.
امیرعلی حق دارد. چند بار براش ماجرای ازدواجش را تعریف کرده بود و باز هم مشتاق، مثل دفعه
ی اول، می شنید و لذت می برد.
از خانواده ی پدریش که |دستشان به دهنشان می رسید|. از پدرش که شغل دولتی داشت و فکل کراواتی بود... از نذری پزانِ هر ساله ی مادرش که توی یکی از همان مراسم، دل داده بود به
جلیل، پسر مستاجرشان... مخالفت های خانواده اش... نامزدی ای که به هم خورده بود و نگاههای
مردد و تلخِ آشنا و فامیل به او... ترس از بی آبروییِ آقاجانش که ایران را چشم و چراغ خانه اش
می دانست... غصه خوردنهای مادرش... طعنه های برادرها...
- هنوز به شهر نرسیدیم اینطور خیره موندی!
صدای خندانِ امیرعلی، حواسش را برمی گرداند.
- دارم برای خودم حرف می زنم؟!
لبخندی بی حواس می زند.
- چی می گفتی؟!
- گفتم مهربان یه مدت تنهاست. چند ساله می خواستن همگی برن مکه. حالا که همه چیز اوکی
شده، مهربان جون قلبش مشکل داره، دکتر گفته پرواز براش خطرناکه... چند روز دیگه پسرها و
عروسهاش می رن... امیرعطا می گفت تو اومدی، کمتر غصه ی مکه نرفتنو می خوره.
مکه رفتن... یعنی حج عمره... یعنی دو هفته سفر... یعنی دو هفته از یک ماه فرصتش، بدون حضور
او...
- اینجا بهشت زهراست... راننده تاکسی فرودگاه که منو رسوند، می گفت خیلی بزرگه... پدر و
مادرتم اینجان؟
خیره به گنبد، که در نور آفتاب برق می زند، سر تکان می دهد و نفس عمیقی می کشد. پدرش...
مادرش، سیما...
وقتی مرد، هانیه ایران نبود... عمو ناصر خبر داد... داشتند ترتیب مهاجرتشان را می دادند. چیزی نمانده بود دوباره کنارش باشد... همانطور که سیما می خواست و آرزو داشت: فقط یک اتاق، یک لقمه نان،... ولی نزدیک دخترش.
- من هنوز نیومدم... با هم میایم، پیداشون می کنیم.
همه چیز براش تازگی دارد. ظاهر آدمها، بزرگراهها، ماشینها، ساختمانهایی که هر چه پیش می روند، بلندتر می شوند و شیک تر، شلوغیِ شهر، مغازه ها... همه چیز تغییر کرده.
شلوغ، آلوده و انگار دیگر آن تهرانِ بیست و پنج سال پیش نیست که سالها و سالها، چشم می بست و کوچه ها و خیابانهاش را مرور می کرد تا از خانه ی عمو، در ذهنش برسد به خانه ی
خانوم.
احساس غربت می کند. با این همشهری ها و شهری که توش بزرگ شده، احساس غربت می کند.
مگر اینجا تهران نیست؟ مگر حسرتِ شنیدنِ همهمه ی پیاده روهای شلوغش را نداشت؟! مگر آرزو نمی کرد یکبار دیگر، صدای داد راننده ها را به فارسی بشنود؟! مگر دلش پر نمی کشید
تابلوهای فارسی مغازه ها را بخواند؟!... حالا چرا احساس غریبی می کند؟!
آدم که غربت زده شد، انگار غریبی می رود توی خونش... می نشیند وسط سرش... ته قلبش...
انقدر که هم در غربت، غریب است، هم در وطن...
وطن کجاست؟ تهرانی که می شناخت چه شده؟ چه شده که حس می کند در شهرش، بیگانه
است؟!
- مامان؟... چی شده؟!
بغضش را فرو می دهد و زمزمه می کند: همه چیز عوض شده...
امیرعلی دستش را می گیرد و می فشارد.
- عادت می کنی... اومدی پیشم... این مهمه!
کاش امیرعلی هر جای دیگری رفته بود غیر از اینجا... تهران، مخصوصا حالا براش پر است از درد و وسوسه... داشتنِ ممنوعه ای قبل از رانده شدنِ دوباره!
یکباره دلش پر می کشد مستقیم برود خانه ی ایران خانوم.
- مامان!
انگشتهاش فشرده می شود. نگاه می کند به امیرعلی که کمی به طرف او متمایل نشسته.
- جانم؟
مردد است چطور حرفش را بگوید.
- خانواده ی مهربان جون هم خیلی تغییر کرده... هم محل زندگی و خونه شون... هم...
دنبال کلمه ی مناسب می گردد.
- امروزی هستن... کالچر سنتی دارن... ولی از زندگی مدرن چیزی کم ندارن... اونا هم دیگه مثل
قدیم نیستن...
انقدر مشغولیت ذهنی دارد که دلیل این حرفهای پسرش را نفهمد.
- منظورت چیه؟!
امیرعلی شانه بالا می اندازد.
- می خوام باهاشون مثل اون سالها راحت باشی...
لبخند می زند. این پسر، هنوز فکر می کند دلیل دوری کردنهاش، موقعیت زندگیش است. نمی داند این شهرِ غریبه شده ی عزیز، اگر براش جذابیت و کششی هم دارد، توی همان خانه ی
جدید است و پدر عشقش: دکتر امیرعلی صداقت...
لب می گزد. بالاخره واقعا آقای دکتر شد!
دلش مثل هجده سالگی بیتاب شده... دست می کند توی کیفش، تسبیح را بیرون می کشد. هر دانه اش را میانِ دلِ انگشت شست و سبابه لمس می کند. اگر این دانه ها زبان داشتند، چه
داستانها از دلتنگی و اشک و دعا و بیقراری تعریف می کردند.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت نود و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت نود و پنجم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، بساط خیاطی ، مهربان کیست