فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت نودم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت نودم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻در استانه در عطا را صدا مى کند
-نفهمن من اینجام
با محبت نگاهش مى کند
-مامان مطبِ ...بابا هم حواسش نیست!
با لیوانى چاى شیرین برمى گردد و در کنارش مى نشیند.
-بخور
سرش را بالا مى اورد .. با چشمهاى خیس و پرسشگر به عطا نگاه مى کند.
با ابروش اشاره مى کند...
-بخور تا بگم
نفس عمیقى مى کشد،از کجا شروع کند.به نظرش هر چه کلى تر صحبت کند و وارد جزییات نشود
بهتر است.
-اخه این چه قیافه ایه به خودت گرفتى....تو دیگه هیجده سالته ،به اندازه ی کافى بزرگ شدى.
به صورت زیبا و همیشه شیطانش نگاه مى کند که به نظر مى رسد تلاش زیادى براى ارام نگه داشتن و منطقى به نظر رسیدن مى کند
-بابا یه مقدار دچار مشکل شده ،اما نه اونقدر که تو به خاطرش خودتو به این روز انداختى
.....مشکلات مالى ،بالا و پایین شدن قراردادها ،عضو جدانشدنى و تفکیک ناپذیر از زندگى یک سازنده ست ...این میون گربه رقصونى یکى از مهندس ها هم بهش اضافه شده ....اتفاق تازه اى
نیست .......بارها این اتفاق افتاده ،نگران نباش درست مى شه...
نمى داند نهال چه برداشتى از حرفهاى امیررضا کرده ،که اینطور داغون ست
-در ضمن یادت که نرفته ،بابا خیلى زود عصبانى میشه ،زودتر از اون هم اروم میشه ....یه مقدار پیاز داغش رو زیاد کرده تا زودتر به نتیجه برسه...
-چرا به بابام نمى گین ،اون حتماً مى تونه کمک کنه.
عمو در جریانه ...بعد هم چیز مهمى نیست ،وگرنه منم الان باید نگران اوضاع شرکت بودم.
چشمهاش را مى بندد ،سعى مى کند به خودش دلدارى بدهد.براى مدت کوتاهى در همان
حال،متفکر مى نشیند
-عطا ! من یه مقدار پول تو بانک دارم ،یه مقدار هم پس انداز تو خونه دارم ،زیاده ...از چند سال
پیش پول ساندویچ هام رو از شکوه جون گرفتم و جمع کردم ...هیچکس ازش خبر نداره ...حتى نازى!
به نظرت مشکلى رو حل مى کنه؟
شاید خودش جوابش را مى داند ،ولى به تایید عطا نیاز داردتا اعصابش ارام بگیرد .کسى که همواره هست تا راهنمایى ش بکند.
لبهاى عطا به لبخندى شیرین و ارامش بخش باز مى شود،
|پول ساندویچ هاى نهال چقدر مى توانست باشد|
بدون انکه لبخند از روى لبهایش محو شود ،شانه هاش را بالا مى اندازد
-امکانش هست ، ولى به نظرم تو این شرایط نماز و دعا کارساز تر باشه!
چشمهاش را تنگ مى کند مبارزه جویانه مى گوید
-از من مستجاب الدعوه تر پیدا نکردى ......من حتى نمازم نمى خونم ! اونجورى نگام نکن !...مى دونم که میدونى ...من دعا کنم بدبخت تر مى شین .
لبش را گاز مى گیرد بدون نیت و صادقانه از دهانش خارج شده ،نمى خواست اهانت کند.
عطا دوباره مى خندد ..خنده اى که ناخواسته تا اعماق وجود نهال را گرم مى کند و کم کم ارامش را بوجودش باز مى گرداند. به صورت جذاب عطا نگاه مى کند که خیره شده بهش...دنبال کلمات درستى مى گردد تا بتواند
جبران حرف نسنجیده اش را بکند.
-تو کافیه همینجورى ،فقط با همین ژست و نگاه ،با مشترى هاى عمو برخورد کنى ،تا بدون حتى
دقیقه اى فکر ...قرار داد رو امضا کنن!
چى مى تواند بگوید ،جز اینکه بدون اداى کلمه اى در سکوت نگاهش کند.
***
روز قبل با عطا تماس گرفته و براى شام آنشب دعوتشون کرده .
شاید آنشب فرصتى شود تا از احساسش، به نازنین بگوید.
اول ذهنش رفته به سمت رستوران .. اما احتمال پیش آمدنِ فرصت برای حرف زدن، با وجود
شیطنتهای نهال و عطا، کم است
. کوه و گردش هم که فرصتِ طولانی و روز تعطیل می خواهد.
زمانى که عطا که پرسیده |وسط هفته، به چه مناسبت؟!|
مردد شده |هم اینکه دور هم باشیم هم ،خبری رو بهتون بدم!|
از وحید، آدرس فروشگاهی را می پرسد که بتواند گوشت برای کباب درست کردن بگیرد. وحید خودش زحمتِ تهیه ی گوشت را قبول می کند. ممنونش می شود. باید برود خانه و دستی به
گوشه کنارش بکشد... براش شب مهمی ست... اگر شرایطش محیا شود و... نازنین هم... بدخلق نباشد!
چند دقیقه بعد از اینکه وحید، ظرفِ بسته بندی شده ی گوشت را براش می آورد، عطا و دخترها هم می رسند.
تمام مدت که از مهمانهاش پذیرایی می کند و با هم چای و قهوه می خورند، در حال برنامه ریزی ست... جلوی بقیه حرف بزند؟ نازنین را که نمی شود تنها گیر انداخت! مگر توی برف و در حالی که
پاش آسیب دیده باشد!
باید برای اولین بار، کباب درست کند. شیشلیک... دیده بهداد چطور کبابها را آماده می کرد. اما وقتِ سیخ کشیدن، تازه می فهمد باید با دقت بیشتری می دیده!
عطا به کمکش می رود. دخترها جلوی تلویزیون نشسته اند. نهال کانالها را بالا و پایین می کند و
روی کلیپ های موسیقی نگه می دارد. یک چشمش به نازنین است که کوسن را زیر آرنجهاش گذاشته و حواسش به تلویزیون است، یک چشمش به دستِ عطا که ماهرانه سیخ را از میانِ
گوشت و استخوان، رد می کند.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت نودم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت نودم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، استانه ، چاى شیرین