فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و نهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و نهم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻نفسش تو سینه حبس مى شود .
-با پدرت صحبت کردم ،حرفى نداره،منم نظرم اینه که اخلاق و رفتارش و تو اجتماع هم ببینى ،بد نیست.
نهال از زیر میز حواسش به پاهاى برهنه و خوش ترکیب نازنین ست که با استرس تکانشان مى دهد .....سرش را بالا مى اورد.
نگاه مردد نازنین با التماس بهش دوخته شده ......در واقع |نه| گفتن به شکوه و خواسته هایش در فرهنگ نامه لغات او وجود ندارد .
-مامان ،ما امشب شام قراره با عطا بریم بیرون .
شکوه ابرویى بالا مى اندازد ...نگاهى به نهال مى کند که گویاى همه چیز ست.
-اُغُر به خیر ....با اجازه کى؟؟؟؟
به قیافه منتظر نازنین نگاه مى کند ،با حرص نفسش را میده بیرون |صد در صد برنامه خاصى
ندارد ،جز اینکه بشینه اون گوشه و براى بلاتکلیفى خودش تاسف بخورد|
-از کى بیرون رفتن با عطا اجازه میخواد!؟......یکى از پروژه هاى مهمش با موفقیت تموم شده
....امشب جشن داریم .....بعدم هر چى میگن بگى باشه ،فکر مى کنن نازى عیب و ایراد داره
هر دو ،در ظاهر ارام و در باطن با استرس منتظر جواب شکوه هستند...
کسى نیست که از عالقه شدید شکوه به امیر عطا بى خبر باشد ،همیشه تعریف از عطا نقل زبونش
ست ،از اون طرف ته دلش حق را به نهال میده ، |شاید نباید به این زودى جواب بدهد|
نهال ،بر خلاف نازنین ،به راحتى از کوچکترین نقطه ضعف هاى شکوه خبر دارد و از انها به نفع
خودش استفاده مى کند...
شکوه از جا بلند مى شود.
-باشه ،مشکلى نیست...
ناگهان با یاداورى نکته اى اخمهایش در هم مى رود.
-کس دیگه اى هم هست؟؟!
نازنین با استرس چند جرعه دیگه از چاى ابکى اش را مى نوشد.
-اره دیگه ...امیر على هم هست ...اصلا داریم میریم خونه اون ....
نازنین چاى سردش را تا اخر سر مى کشد.
-پروژه به اون عظمت حقش بود عمو یه سور درست و حسابى میداد.
با ارزوى انکه زنده از زیر نگاه مشکوک شکوه بیرون بیاد ،لقمه اى براى خودش مى گیرد..
-حواست باشه لقمه گنده تر از دهنت برندارى!!!
ده دقیقه بعد ،بالاى پله ها رو به صورت خندان نازنین ،بشکن زنان قر مى دهد.
-برم این خبر فتح الشکوه رو شخصاً به سمع و نظر عطا برسونم...
نازنین با خیال راحت مى خندد و از همان پایین برایش بوسه اى مى فرستد.
***
مدتى ست گوش ایستاده .
پاهاش به دو وزنه سنگین تبدیل شده اند.مى ترسد قدم از قدم بردارد و انها را متوجه حضور بى دعوت و بى موقع خودش بکند.
صداى قدمهاى امیر رضا که نزدیک مى شود،در حالیکه ضربان قلبش به شدت بالا رفته ،به سرعت
،وارد اتاق امیر عطا مى شود .....در را پشت سرش مى بندد .....گلوش خشک شده ......صداى فریادهاى امیر رضا قلبش را از کار مى اندازد....
براى مدتى کز کرده پشت در اتاق مى نشیند ،لحظه ها به نظرش طولانى تر شده ....
-یا حسین!!! تو دست از این اخلاق ترسوندن مردم بر نمى دارى؟!
عطا در حالیکه حوله اى روى شانه هاش قرار دارد ،از حمام خارج شده .....دست به کمر و با نگاهى توبیخ گر منتظر جواب است
سعى مى کند به چشمهاى عطا نگاه نکند.
-سلام ....صبح بخیر
ابروهاى عطا از تعجب بالا پریده اند
|نهال و این همه ادب و فروتنى !انهم انموقع از روز|
نگاهش به در بسته پشت سر نهال مى رود و دوباره برمى گردد روبه روى نهال .
نگران به نظر مى رسد
-علیک ....خوبى؟؟
|خوب؟|دلش مى خواهد همه ان شنیده ها را از ذهنش پاک کند.
-اوهوم ...ببخشید ....من....بعداً برمى گردم.
-نهال !...صبر کن ببینم.
براى صبر کردن نیاز به اعتماد و ارامش دارد که او هم در ان لحظه خالى از هر گونه ارامش است..
احساس مى کند حفره اى در درونش ایجاد شده...
دست عطا روى بازوى لرزانش مى نشیند.
- چى شده نهال ؟...ببینمت؟
ناخواسته اشک در گوشه چشمانش جمع مى شود..
...نهال؟؟
اشکهایى که به شدت در مقابل ریختنشان مقاومت مى کرد ،بى امان روى صورتش فرو
میریزند....با نوک انگشتانش انها را پاک مى کند ....اما فایده اى ندارد....اشک ها قصد بند امدن ندارند
صداى حرف زدن امیر رضا دوباره بلند مى شود...
تمام تنش مى لرزد ...سعى مى کند ان را پنهان کند
عطا ارام به سمت صندلی میز کامپیوتر می بردش.
-همینجا باش تا من بیام


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هشتاد و نهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، صداى فریاد ، چند جرعه