فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و هشتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و هشتم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻دلپیچه داره؟!
گیج، وارد شد.
- هوم؟!
- بیرون روی گرفتی؟ نمیگی یه ساعت تو این سرما سر توالت میشینی کلیه ت می چاد؟!
دستش را گرفت روی حرارت علاءالدین و به جای جواب، پرسید: با ایران خانوم بیرون بودی؟
- آره... می خواست بره خرید، منم رفتم ببینم توی محل، قند و شکر کوپنی آوردن یا نه.
تعجب کرد.
- عمو ناصر که گفت از مغازه میاره...
سیما اخم آرامی کرد.
- نمی خوام روزه ی شک دار بگیرم... شکر خدا که هم قندشو داشتن، هم شکرشو... ولی به عموت نمی خواد حرفی بزنی.
نشست سر سفره و همانطور که تخم مرغهای غذا را جدا می کرد، فکر کرد چطور بپرسد از
امیرعلی خبر دارد یا نه؟
- کشور خانومم دیدیم... شب جمعه روضه داره، دعوتمون کرد.
قیافه اش درهم رفت.
- ایران خانوم که معلوم نیست بیاد ولی من و همدم میریم... تو هم که فرداش تعطیلی. اصرارم کرد عروسمو حتما بیارید.
اخم کرد.
- امتحان دارم.
سیما با تشر نگاهش کرد.
- هرچی خوندی بسه!
با حرص نفسش را بیرون داد. تا پنج شنبه بهانه ای پیدا می کرد. الان فقط می خواست از امیرعلی بشنود.
- می گفتی ایران خانومم تنهاس، بیاد با ما ناهار بخوره دیگه.
- تنها نیست... پسرش برگشته.
|لعنت به این شانس! مامان چرا امروز تلگرافی حرف می زنه؟!|
- امیررضا که ظهرا نمی اومد...
- امیررضا نه؛ امیرعلی برگشته.
خواست نمایشی تعجب کند ولی نتوانست. فقط ابروهاش را بالا برد.
- ا ! کی؟!
سیما دقیق نگاهش کرد.
- صبح اومد.
باز نتوانست لبخندش را جمع کند.
- چشم مادرش روشن!
سیما تکه ای نان به دهان گذاشت.
- تیر خورده، فرستادنش عقب...
لقمه در گلوش گیر کرد.
- تیر خورده؟!
سیما سر تکان داد.
- خورده به دستش... استخونش شکسته.
صورتش از تصور بلایی که سرِ دست امیرعلی آمده بود جمع شد.
- مگه نگفته بود جلو نرفته؟!
نمی دونم... درست حرف نزد... ایران خانوم همین که دیدش، هول کرد، امیرعلی هم گفت هیچی
نیست...
فکر کرد |پس جایی که رفته، اونقدرا هم بی خطر نیست... کاش دوباره نره.|
و دل نگران پرسید: بازم می خواد بره؟!
سعی کرد با احتیاط بپرسد. سیما شانه بالا انداخت.
- رفتنش که میره؛ گفت اومدم مرخصی... ولی نمی دونم کی...
اشتهاش کور شد. کاش ایران خانوم نگذارد دوباره برود. اگر در بیمارستان بود که تیر نمی خورد...
پس دروغ گفته تا مادرش نگران نباشد. کاش به حرف کسی گوش میداد.
- چرا غذاتو نمی خوری؟!
به مادرش نگاه کرد ولی حالت خاص چشمهای سیما باعث شد مثل مجرمها نگاهش را بدزدد.
- از تخم مرغاش بدم میاد... همشم تخم مرغه...
سیما حرفی نزد تا غذاش تمام شد.
- پاشو به درسات برس.
داشت ظرفها را در هم می گذاشت.
- میرم ظرفا رو میشورم، بعد.
سیما خواست اعتراض کند که درد ساکتش کرد.
هانیه سریع ژاکت پوشید و روسری سر کرد.
- تو کمرت درد می کنه، میرم میشورم. دو تا تیکه بیشتر نیست... کمرتو بده رو به چراغ، گرم
بشه.
حداقل در حیاط، کسی نبود جور خاصی نگاهش کند.

تهران/ پاییز1391
چند روزست که خودش را در اتاقش محبوس کرده و وقتش را در ظاهر به مطالعه و در اصل به فکر کردن درباره مسائلى که از فهمشان عاجز ست مى گذراند.
-نازى !...بس کن دیگه .....انقدر دل دل نکن ...بگم میایم؟؟؟
مدت زیادى ست که تو فکر به نقطه اى زل زده .
-فردا؟...اخه به چه مناسبت؟
-اخى !!!نه که ما بى مناسبت هیچ جا نمى ریم ،تو دنبال مناسبتشى...
-نمى دونم دلم شور مى زنه...
-خوب اینطور که معلومه از یک نوع دیوانگى ناشى از استرس رنج مى برى...
-فعلاً بخواب تا صبح...
***
- نازنین ،مامان جان براى امروز برنامه خاصى که ندارى؟؟
از بالاى فنجان چاى که در دست دارد به شکوه نگاه مى کند ....این یعنى شکوه برنامه خاصى
برایش در نظر گرفته.
با ذهن خسته و شب پر استرسى که گذرانده ،نمى تواند درست فکر کند.
-چطور مگه ؟شما احتیاج به کمک دارى؟
-راستش کمک که نه ...
لبخندى میزند ،یکى از صندلى ها را بیرون مى کشد و مى نشیند.
-یه ساعت پیش ،خانم سمایى زنگ زده بود ....ظاهراً این اقا داماد مى خواد یک بار با هم برین
بیرون....پرسید اگه اشکال نداره ،قرار امروز عصر را بذاریم.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هشتاد و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، بیرون روی ، دلپیچه