فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و هفتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و هفتم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻صداش از بغض می لرزید.
دست دراز کرد انگشتهای از گچ بیرون زده ی او را لمس کند. او که خواب بود... نمی فهمید.
آستینش را به چشمها کشید. حرارت دست امیرعلی، از آن فاصله ی کم هم به انگشتهاش خورد.
خجالت کشید؛ امیرعلی خواب بود ولی خداش که خواب نبود!
دلِ انگشتش آرام نشست روی نگین یشمیِ انگشتر او. قلبش سخت می کوبید. نرمیِ صیقلیِ نگین را با همه ی وجود لمس می کرد و نگاهش خیره مانده بود به لبهای بی رنگ و ترک خورده ی او.
صدای در حیاط را شنید. سریع از جا پرید و پشت در رفت. آرام از لای پرده ی پشت دری به
حیاط نگاه کرد.
بیچاره شده بود!
ایران خانوم و سیما، با زنبیلهای قرمز رنگشان وارد شدند.
برای بیرون رفتن از اتاق دیر شده بود. ایران خانوم وقتی او را در اتاقشان، کنار پسرش میدید، چه
فکری می کرد؟!
وای! آبروش می رفت!
نگاهی به امیرعلی انداخت و با چشم، اتاق را دور زد. وقت فکر کردن نداشت. به تنها جایی که می
توانست مخفی شود رفت؛ اتاق مجاور.
به در بسته تکیه زد و دعا کرد ایران خانوم نخواهد به آنجا بیاید.
|خدایا! غلط کردم! دیگه اونطوری به یه نامحرم زل نمی زنم... آبرومو حفظ کن!|
صدای در اتاق آمد.
|خدایا! ایران خانوم نیاد اینجا! امیرعلی بیدار بشه، دیگه نگاهمم نمی کنه. خدایا! دو تا شمع نذر
می کنم بتونم بدون آبروریزی از این اتاق خلاص بشم!|
- اینا چیه خریدی عزیز؟!
با دو دست، سرش را فشرد. امیرعلی بیدار شده بود.
- قلم گرفتم واسه ت بار بذارم یه کم قوت بگیری.
- دستت درد نکنه... یه شکستگی که این حرفا رو نداره! اذان گفتن؟
صدای خش خش پلاستیک و کاغذ آمد. هانیه فقط با دلهره و نگرانی، به اطراف اتاق نگاه می کرد.
- آره مادر... چرا پا میشی؟ چی می خوای؟
- جا نماز.
- بشین من برات میارم.
چشمش افتاد به پنجره های قدیِ سه دری. تابستانها در وسط را باز می کردند. میشد از آنجا بیرون برود ولی اگر صدا می داد...
امیرعلی تشکر کرد.
- فرشو پس بزن تیمم کن.
دوباره ساکت شدند. رفت طرف درِ رو به ایوان. از ترس و دلهره داشت به گریه می افتاد. صدای
نماز خواندن امیرعلی بلند شد.
| خدایا این چه غلطی بود کردم...|
در اتاق باز شد. دست گرفت جلوی دهانش تا جیغ نکشد. ایران خانوم بدون تعجب، جور خاصی
نگاهش می کرد. خجالت کشید. سر به زیر انداخت و انگشتهاش را در هم تاب داد. ایران خانوم
در را بست و جلو آمد.
پشت بند در ایوان را باز کرد و در را گشود.
هانیه مردد و شرمنده نگاهش کرد.
داشت با شیطنت، بی صدا می خندید.
خنده اش را که دید، جرات کرد و آرام گفت: ایران خانوم... به خدا نمی دونستم شما...
ایران خانوم به نرمی به طرف بیرون هلش داد و زمزمه کرد: بدو برو دختر!
داشت از خجالت آب میشد. لب گزید.
- فکر می کردم تو اتاق باشید که...
ایران خانوم دوباره حرفش را قطع کرد.
- د برو دیگه! می خوای هم مادرت هم علی بفهمن؟!
اگر روش میشد، دوست داشت صورتش را ببوسد.
دمپایی هاش را دید که جلوی پاش توی ایوان جفت بود. کار ایران خانوم بود.
سریع بیرون رفت. شرم داشت پشت سرش را نگاه کند. ایران خانوم هم سریع در را بست.
پاورچین رفت به دستشویی کنج حیاط. دستهاش هنوز می لرزید. نفس راحتش بخار شد.
- هانیه؟
سیما بود. دلش از ترس پیچ می زد.
در دستشویی را باز کرد.
- اینجام... اومدم.
- کجایی یه ساعته؟!
زیر نگاه تیزِ سیما، رفت کنار حوض. صورتش از هیجان، التهاب داشت. دو دستش را توی آب فرو
برد. همه ی داغیِ تنش پر کشید و لرز کرد. خطر از بیخ گوشش گذشته بود؛ هر چند پیش ایران خانوم بی آبرو شده بود! زیر چشمی به اتاق آنها نگاه کرد.
امیرعلی برگشته بود؟!
نتوانست لبخندش را پنهان کند.
مشتی از آب یخ به صورتش زد. |هین|ِ بی اراده ای از سردیِ آب کرد و بلند شد.
دستش چه شده بود؟ شکسته بود؟ چرا؟!
سیما داشت کاسه های اشکنه را پر می کرد.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هفتاد و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، خجالت ، بغض