فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و ششم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و ششم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻بیا کز چشمِ بیمارت، هزاران درد برچینم
تهران/ 1360
زمستان داشت زورهای آخرش را می زد اما همان تالشهای آخر هم، هنوز چهره ی محله و شهر را
زمستانی و برفی نگه داشته بود.
امتحانات ثلث دوم شروع شده بود. می دانست این ثلث، بدتر از ثلث اول نمره می آورد. وقتی
همه ی حواسش به چیزی غیر از درس بود...
عالیه با شکمی که دیگر برآمدگی اش پیدا بود، داشت لباس آقا صابر را توی تشت چنگ می زد.
کوتاه سلام کرد و به اتاق رفت.
روی عالءالدین، قابلمه ی اشکنه داشت ریزریز می جوشید و گوشه ی اتاقشان، گونی های برنج،
روی هم چیده شده بود. سرمایه ی ناصر که آورده بود توی زیرزمین و اتاقها تا کسی در مغازه
نبیند. می گفت | چند ماه دیگه قیمتش توی بازار چند برابر میشه.|
سیما زیرلبی استغفرا... می گفت و دلش خوش بود با درآمد کم خیاطی، مجبور نیست پولِ شک
دارِ برادر شوهرش را سر سفره بگذارد.
این اواخر خوشحال بود. هانیه دلیلش را می دانست و در دل پوزخند می زد.
|دخترش خواستگار داشت! آن هم یک خواستگار سمج و بد پیله!|
ایران خانوم ابرو بالا می انداخت و حرفهای و تعریفهای کشور خانوم را دوباره و سه باره تکرار
می کرد.
چند سال مشتری شان بود اما پسرش، یحیی را پیش از آن، گاهی سر گذر می دید.
اولین بار، وقتی سیما ماجرای خواستگاری کشور خانوم را گفت، هانیه بی حواس فقط نگاهش کرد.
سیما توضیح داد: یحیی... واسه خاطر باباش معافم شده...
متعجب گفت: یحیی لق لقو؟!
ایران خانوم بی هوا خندید ولی سیما لب گزید.
یعنی چی روی مردم اسم میذاری؟!
- همه ی محل بهش میگن یحیی لق لقو!
صدای خنده ی ایران خانوم بلند شد.
- لا اله الله ا...!
اما سیما جدی بود.
- مردم به قد بلندش حسودیشون میشه، واسه ش اسم گذاشتن... ماشالا توی محل از همه ی
جوونا یه سر و گردن بلندتره.
- قدِ دراز و کله ی پوک!... صبح تا شب بیکار و علاف، سر گذر وایساده.
سیما پشت چشم نازک کرد.
- عایدیِ زمینای ورامین باباشو داره...
ایران خانوم دوباره مشغول دوختن شد.
- مادره بریده و دوخته؟ اصل کاری پسرشه و هانیه... اصلش اینان که باید ببینن مزه ی دهن
همدیگه هستن یا نه.
سیما بدون رعایت حضور هانیه، با اخم ملایمی گفت: ایران خانوم جون! تو رو خدا روشو زیاد
نکن... این مگه عقلش به این چیزا می رسه؟ پس فردا دیپلمشو میگیره، می خواد بشینه ور دل من
سوزن بزنه؟
اصلا نیاز به فکر نبود! هانیه یک نفر را می خواست، آن هم امیرعلی بود... اما مگر می توانست
حرفی بزند؟!
امیرعلی فقط برمی گشت... فقط لب تر می کرد... کافی بود خواستگاری کند. یک لحظه هم تامل
نمی کرد! ولی یحیی...
یحیی هم بعد از ماجرای خواستگاری کشور خانوم، سر گذر که هانیه را می دید، لبخند مسخره ای
می زد و خیره میشد به او. یکی دو بار هم جرات کرده بود سلام کند و دنبالش راه بیفتد و مسیر خانه تا مدرسه را پشت سرش برود.
حوصله ی درس خواندن نداشت. مثل همیشه ترجیح می داد به اتاق ایران خانوم برود، مگر لابه لای حرفها، خبری از امیرعلی بشنود؛ سرش هم به خیاطی گرم میشد.
عالیه، لباسهاش را شسته بود و به اتاقشان رفته بود. عجیب بود نه صدای حرف مادرش و ایران
خانوم می آمد، نه چرچرِ چرخ خیاطی. فکر کرد |حتما ایران خانوم تنهاس.|
مثل همیشه تقه ای به در زد و ایران خانوم را صدا کرد.
وقتی جوابِ |بفرما تو| نشنید، همانطور که می گفت |نیستین ایران خانوم؟| فکر کرد شاید نماز
می خواند؛ در را باز کرد و قصد کرد وارد شود اما انگار پاهاش سنگ شد. حس کرد انگشتهاش
چسبیده به چوبِ در.
امیرعلی بود... نزدیک علاءالدین، خوابیده بود و پتو را تا شکمش کشیده بود.
به چشمهاش شک کرد.
- امیرعلی!؟
صداش هم تعجب داشت، هم سوال.
انگار منتظر بود چشم باز کند و بگوید | خودمم!|
سر گرداند و به حیاط نگاهی کلی انداخت. فقط غارغار کلاغ بود و صدای نمکی که از حلقش خارج
میشد: نمـــکـــــــیه!
دوباره به امیرعلی نگاه کرد و مردد وارد شد. خیره و ناباور به صورت خوابیده ی او، در را آرام می
بست که چشمش خورد به دستِ از بازو گچ گرفته ی او که تا انگشتهاش ادامه داشت.
با وحشت، بی اراده زمزمه کرد |امیرعلی!| و بی آنکه منتظر جواب بماند، کنارش دو زانو نشست.
اولین بار بود او را خوابیده می دید؛ با آنهمه ریش نامرتب و پوستی که روی پیشانی و بینی اش
تیره تر شده بود ولی از همیشه بی رنگ تر به نظر می رسید.
نمی دانست سوختگی پوستش از آفتاب است یا سوز سرما.
کمی خودش را جلو کشید. کف دستها را روی قالی گذاشت و با دقت و نگرانی به دستش نگاه کرد.
- امیرعلی... چه بلایی سر خودت آوردی؟!


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هشتاد و ششم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، سیما ، زمستان