فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و سوم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و سوم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻دلیلى براى خوددارى بیشتر نمى بیند.
- شما به مامان احتیاج ندارى ... همونطور که قبلاً هم مهرانه و بقیه احتیاجاتت رو برطرف کردن،
اینبار هم مى کنن.
چشمهاى خاکسترى و سرد خود را از داخل آینه به امیرعلى مى دوزد.
- منظورم غذا نیست!
و لبخند تمسخر آمیزى مى زند که باعث سرخ شدن صورت هانیه مى شود.
هانیه، دلخور لب تاپ را به سمت خودش بر مى گرداند.
- امیر على دیگه بسه..تمومش کن!
ارتباط را قطع مى کند و بلافاصله بغضش سر باز مى کند.
دستهاى نامدار از حرکت باز مى ماند. به سمتش مى رود و دستش را در دست مى گیرد.
- چى شده؟! دلت نمى خواد اینجا باشى ؟؟؟
جوابى ندارد.
- دلت براى امیرعلى تنگ شده ؟!.... چى شده هانى؟!
- چیز مهمى نیست.
نگاه مو شکافانه اش در پى یافتن جواب است.
-هیچى؟!
از دیدن آن همه رمز و راز و تعجیل براى رفتن، به فکر فرو رفته.
یک ماهِ گذشته ،هر روز با نگرانى بابت پسرش دست و پنجه نرم کرده و حالا باید نگران رفتن
شتابزده ی هانیه باشد.
- هانیه .....اتفاقى افتاده ؟!
- نه... یعنى ...
در صندلیش صاف مى نشیند
-.فکر مى کنم به کسى علاقه پیدا کرده.
متحیر و ناباور اخم مى کند.
|در این مدت کم؟!|
- خب ؟!... کى هست؟!
- باید برم ... نباید بیشتر از این پیش بره ... مى ترسم دیر شه.
احساس مى کند دست نامدار از دور دستش رها مى شود. سرش را بلند مى کند . تعجب در تک تک خطوط صورتش هویداست.
- اشکالش کجاست ؟!... مگه تو اون دختر رو مى شناسى؟!
- خودشو نه ....خانوادشو...
- خب ؟! ... دلیل خاصى براى این نگرانیت وجود داره ؟!
زیر نگاههاى ریزبینِ نامدار نمى تواند ادامه بدهد ... سرش را به سمت مخالف مى چرخاند.
- اصل این کار درست نیست ... امیر على باید با یکى همینجا آشنا بشه و ازدواج کنه... فرهنگ
اون خانواده خیلى متفاوته...
متفکر، تعدادى از اسناد و نامه هایى که دارد را از روى میز بر مى دارد و داخل کیف دستى اش قرار مى دهد.
از زیر چشم به هانیه نگاه مى کند که خیره به ظرف شکر، با قاشق روى آن خطوطى طرح مى کند.
به سمتش مى رود، بوسه اى به روى گونه اش مى گذارد.
- راجع بهش فکر مى کنم.
***
نیویورک!
ابر شهرى جهانى و محل تقاطع و پیوند فرهنگ ها و تمدنهاى مختلف ... مهمترین قطب تجارى و مالى دنیا ، هسته ی اصلى ثروت، قدرت ، سیاست و جاه طلبى و بلند پروازى.
مظاهر زندگى اجتماعى و اقتصادى در این شهر به قدرى فریبنده است که نقطه ی امال همه
مهاجران ماجراجوییست که اساساً یک فکر و هدف را دنبال مى کنند:
|یک شبه، ره صد ساله رفتن|
امنیت خیال باطلى که در کمتر از یکسال جاى خود را با طوفانى موسمى عوض مى کند!
این شهر رفاقتى با بیگانه ندارد. در روزگارى که سرمایه داران کهنه اش با یک خبر تلفنى
ورشکست شده و با یک خبر میلیونر مى شوند، جایى براى عرض اندام تازه واردین وجود ندارد.
و منهتن، بخشى از نقاط پنجگانه ی این شهر، با داشتن آسمانخراشهاى سر به فلک کشیده ،
نگین درخشانى ست که چون نبض در قلب این شهر مى زند.
در طبقه ی فوقانى یکى از همین آسمانخراشها، مردى که روزگارى لبخند شوخ و ملایمى بر لب
داشت، متفکر ایستاده و به هواى بارانى خیره شده. لبخندى که این روزها به ندرت بر لب مى آورد
و بیشتر شبیه پوزخندى عاریه اى و مصنوعى شده.
از قبل در انتظار آن روز و نتیجه دادگاه، نگران بوده و آن روز با دیدن نگاه خیس و گریزان هانیه
نگرانى اش بیشتر هم شده.
- ظاهراً وکالش اطلاعات بسیار دقیقى از پیچ و خمهاى قوانین فدرال و قوانین ایالتى دارن.
مکثى مى کند.
- متاسفانه حکم مسدود شدن حساب بانکى تون صادر شده.
با ترس زیر نگاه صامت وخیره ی او ادامه مى دهد:
- در خواستى هم براى ممنوع المعامله شدنتون ارسال کرده.
- نتیجه...؟!
- فعالً هیچى ....ما داریم همه ی...
- شکایت من به کجا رسید ؟!


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هشتاد و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، خوددارى ، لبخند تمسخر آمیز