فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و دوم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و دوم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻فقط می خواهد به اتاقش پناه ببرد تا چشم مستخدمها به حال و روزش نیفتد.
- با پدرت صحبت می کنم...
ته دل امیرعلی، امید جرقه می زند.
- اوکی... منتظرم.
سر تکان می دهد.
- حالا برو بخواب مامانم.
یادش نمی آید مثل همیشه، بهش گفته دوستش دارد؟ جواب شنیده |منم دوستت دارم| یا نه؟
سرش درد گرفته... باید فکر کند... باید اول بغضش را خالی کند، بعد فکر کند.
***
منهتن/ پاییز 1931
ایران، کشورى که قریب به بیست و پنج سال قبل از آن بیرون آمد، بدون نگاه کردن به عقب، از
آن دور شد و بعد از آن، حتى برنگشت، و نگاهى به آن نینداخت ولى کوچکترین جزییات آنرا در
حافظه نگه داشته.
اینکه بیشتر دلش مى خواهد امیر على را ببیند یا ایران ... یا ایران خانوم... یا...
سوالى که با لجاجت از پاسخ به آن طفره مى رود.
قبول اینکه حتى حالا هم امیدهاى خود را از دست نداده و تسلیم نشده ، واقعیتى ست که در عین
شیرینى، طعم زهر مى دهد.
خاطرات تلخ و شیرینى که به سالها پیش و قبل از جنگ تعلق داشت ، صد باره به ذهنش هجوم
آورده اند.
دانه هاى تسبیح را با نوک انگشتانش لمس مى کند ... مى بوید ...مى بوسد.
قطرات اشک از چشمانش سرازیر مى شود. هرگز واقعیت اینکه تهران را به نیویورک ترجیح مى
دهد ، براى نامدار یا امیر على فاش نکرده.
هانیه؟
تسبیح از دستش رها مى شود و با صدا بر روى کف پوش پارکت مى افتد.
در اتاق خواب باز است و نامدار در میان آن ایستاده. قطرات اشک ، دیدش را تار کرده ، باعث شده نتواند صورتش را خوب ببیند.
با قدمهایى آرام به سمتش مى رود . دست دراز مى کند و تسبیح را از زمین برمی دارد.
سعى مى کند علیرغم تلاطم درونیش ،آرامش ظاهرى خود را حفظ کند که آنهم زیر نگاه خیره ی نامدار غیر ممکن است.
تسبیح را روى میز آرایش هانیه قرار مى دهد. صورتش بى حرکت است و عضلات آن سفت و کشیده.
- صبحانه حاضره.
سوالى نمى پرسد. عقب گرد مى کند و از اتاق خارج مى شود.
درگیرى کارى و ذهنى که با نریمان پیدا کرده ، مجالى براى دقت در امور دیگر نمى گذارد. سخت منزوى شده و درباره ی هیچ موضوعى صحبت نمى کند.
ک ى صحبت کرده ؟!.... حتى یکبار هم در مورد مشکلاتش با کسى حرفى نزده و در بدترین شرایط
از کسى تقاضاى کمک نکرده.
سه شبانه روز است که هانیه به طور مستقیم و غیر مستقیم ، موضوع سفرش را مطرح کرده. از هر
چیزى، دستاویز ساخته و تنها جوابى که شنیده، یک |نه| قاطعانه بوده.
از اینکه قبل از مشورت با او، به امیرعلى قول داده ، خودش را سرزنش مى کند.
در تعجب است که چطور همه آشنایان و دوستان نامدار، او را منطقى ترین، در همه امور مى دانند
و در هر مشکلى با او مشورت مى کنند.
با وجود کارهاى زیادى که دارد ، باز هم گذراندن ماههاى طولانى و سرد زمستان در نیویورک
کسالت آور است ،به خصوص که امیرعلى هم نیست. و با تعریفهایى که مى کند، بى قرارترش
کرده.
مامان ... پس میاى دیگه ... قول دادى.
امیرعلى مى بایست از قیافه سرد و بى روح نامدار بفهمد، ولى از فرط هیجان، متوجه او نمى شود و
با خوشحالى ادامه مى دهد:
- میای... تا اپریل هم باید بمونى.
هانیه خودش را سرگرم خوردن صبحانه نشان مى دهد. روزى که با او ازدواج مى کرد ، فکر کرده
بود بدلیل علاقه اى که نامدار بهش دارد ،همیشه تسلیم نظرات و خواسته هاى او خواهد شد..
ولى مواقعى پیش مى آمد که با وجود تمام اصرار ها ، با خونسردى تمام فقط به او نگاه مى کرد.
این بار هم یکى از آن موارد است.
نامدار به آرامى در حالیکه گره کراواتش را محکم مى کند مى گوید:
- متاسفانه امکان نداره... دلیلى نمى بینم که مادرت اونجا بیاد؛ اونهم انقدر طولانى مدت.
یکه خوردن امیر على را مى بیند.
- چرا؟!!
- به دلیل اینکه تو به قدر کافى تجربه ی زندگى در اونجا رو ندارى ... و من هم اجازه نمى دم
مادرت مدت طوالنى از من دور باشه.
- مسافرت سال پیش مامان با عمه بیشتر از یکماه طول کشید.
- اشتباه کردم ... دیگه هم تکرارش نمى کنم!
- اما...
نامدار صبورانه تکرار مى کند:
- نه ... چند بار برات توضیح دادم ... اینجا خونه ی ماست ... من اینجام ... مادرت هم همینجا مى
مونه. بعلاوه اینکه من به وجود مادرت اینجا احتیاج دارم.
به سمت آینه بر مى گردد و مشغول شانه زدن موهایش مى شود.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هشتاد و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، دوستت دارم ، مستخدم