فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و یکم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و یکم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻از چی؟!
- از فکرم... حسم... دوری، نمی تونم...
کمی به دوربین نزدیک می شود.
- امیرم! مامان، مامانه... چه کنارت باشه، چه دور ازت...
راست می گوید... حتا اگر نتواند نوازش آرام دستهای او را روی موهاش حس کند، مامان، همان آشنای همیشگی ست.
سری تکان می دهد.
- پس با مامان حرف بزن عزیزم.
دست می کشد به پشت موها و گردنش. از آن وقتهاست که رگ و ریشه ی ایرانی ش، خودنمایی می کند! نگاهش روی گیالس نیمه خورده و زیر سیگاری و موبایل می چرخد و در نهایت، روی
صورت منتظر مادر، ثابت می شود.
- با یه دختر آشنا شدم... ازش خوشم اومده...
دقیق تر این است که تا وسطِ برفها، خوشش آمده بود؛ بعد از آن، شده لیدی... شده مای لاو...
لبهای به هم فشرده ی هانیه، کش می آیند.
شبیه این جمله را نه سال قبل هم از پسرش شنیده.
هنوز، صورت آن دخترِ با نمکِ ایندین را خوب به خاطر دارد. گفت با دختری در دانشگاه آشنا شده
و ازش خوشش آمده... نامدار مخالفت کرد. هانیه طرف پسرش را گرفت. نامدار براش شرط و
شروط سخت گذاشت. چند ماه، محدود و کنترل شده، مراقبشان بود... به یک سال نکشید که آمد
و گفت |برک آپ کردیم|.
اما آن زمان، بیست سال داشت و حالا، نزدیک سی سالش است.
- چه دختر خوش شانسی!
امیرعلی لبخند نیمداری می زند.
غریبه نیست!
ابروهاش بالا می رود.
- می شناسمش؟!
و در لحظه، مغزش مشغول بررسی می شود. شاید دختر کیومرث...
- خودش رو نه... ولی خانواده ش رو چرا...
بهناز را در سفرِ سال گذشته، در پارسی دیده... پس او نیست.
امیرعلی اجازه ی فکر کردن بیشتر نمی دهد.
- نوه ی ایران خانوم...
چشمهاش جمع می شود. نوه ی ایران خانوم؟ امیررضا که فقط یک پسر دارد... یعنی یکی از دو
دخترِ ... امیرعلی؟!
خشکش می زند. تیره ی پشتش می لرزد.
پسرش، از دختر کسی خوشش آمده که سی سال پیش...
- اسمش نازنینه...
به لبخندِ سبکِ نشسته روی لبهای پسرش خیره می ماند.
- با همه ی دخترایی که تا حالا دیدم، فرق می کنه.
این جمله هم تکراریست!
- درباره ی اون دوست دخترِ دورگه ت هم این حرفو می زدی!
متعجب می شود از لحنِ جدی و اخمِ ناگهانیِ مادرش.
- ولی مامان... نازنین خیلی فرق می کنه...
لبخند، دوباره ناخودآگاه می نشیند روی لبهاش.
- تنها شباهتش با ا یمی، موهای سیاهشه!... هر چند... نازنین همیشه پیش من حجاب داره.
طبیعی ست! نوه ی ایران خانوم و دخترِ امیرعلی ست...
دخترِ امیرعلی... نازنین؟!
دست می گذارد روی گلوش. احساس خفگی می کند. احساس خفگی از حسرت.
نمی تواند بنشیند و شاهد گره خوردنِ دلِ پسرش با دخترِ کسی شود که سالها به دنبالش بوده و
حالا ازش فرار می کند.
امیرعلی و دخترش نباید- به هیچ عنوان نباید- بیش از یک خاطره باشند... نه حالا که بعد از سی سال، فهمیده سهمِ زن دیگری شده.
صداش می لرزد؛ از ترس... نگرانی... و حماقت و حسرتِ سی ساله اش.
- عزیزم... تو که دیگه یه پسر بیست ساله نیستی... بهتره عاقلانه رفتار کنی و تصمیم بگیری...
امیرعلی آرام می خندد.
- نگران نباش مامان! آبروی چند ساله تو پیش خانواده ی دوستت نمی برم!
باید فکر کند... باید راهی پیدا کند... باید امیرعلی را برگرداند تا دیر نشده.
- اگر بیای، غیر از اینکه پیش من هستی، نازنین رو هم می بینی...
از برق نگاه امیرعلی، وحشت می کند. با چشمهای نامدار مو نمی زند وقتی او و پسر تازه به دنیا
آمده شان را در آغوش گرفت و گفت |خانوم تویی! چه اسمی دوست داری برای پسرمون انتخاب کنی؟|
از سرش گذشت |آخ... امیرعلی...|
و زمزمه کرد |نمی دونم|.
زمزمه می کند: نمی دونم... نمی دونم پسرم...
باز هم شادی و هم غم، در دلش می نشیند.
- باشه... ولی الان بیشتر از قبل به بودنت نیاز دارم مامان.
سینه اش می سوزد. گریه کند بهتر می شود یا داد بزند؟!


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتاد و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هشتاد و یکم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، سینه ، آغوش