فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتادم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتادم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
...
دوست دارد زودتر صبح شود، برود انقدر بدود تا برای بیقراریِ دل و تپش قلبش، دلیلِ درستی
پیدا کند.
...
با آهنگ زمزمه می کند: لیدی...
می شود با او رقصید؟! می شود غرق شد توی سیاهیِ چشمهاش؟... می شود کنار گوشش زمزمه
کرد | آم سو لاست این یور لاو|؟!
پوزخند می زند.
- لیدی...
چه بلایی سرش آمده که این گرما و خوشی خیال رفتن ندارد؟!
صدای آلارم لپ تاپ بلند می شود. حتما باز هم جسی ست. دو ساعت قبل، حالش را پرسیده و
چند تا عکس از اولین برف سنگین نیویورک گذاشته.
سر بلند می کند.
هانیه نوشته: حالت خوبه پسرم؟ دلتنگتم.
آخ... دلتنگ است... او هم دلتنگ است... دلتنگِ اقیانوسِ نگاه مادرش... و شبِ چشمهای تازه واردی که انگار با دلش قرار گذاشته تا قرارش را بگیرد.
می نشیند. نشانگر ماوس را با سرانگشت می برد روی نام مادرش و تماس می گیرد.
سیگار را خاموش می کند و صدای آهنگ را می بندد.
تصویر هانیه می آید.
- خواب بودی مامانم؟
دلش برگشته به کودکی... هوای آغوش مادر را کرده و نوازش موهاش.
چه بلایی سرش آمده؟!
- امیرعلی؟!... تصویرت خیلی تاریکه... صدا میاد؟!
می گوید: سلام... صبر کن چراغو روشن کنم مامان.
تصویرش روشن می شود. موهای به هم ریخته و رکابی مشکیِ امیرعلی را که می بیند، دوباره می پرسد:
- خوابیده بودی پسرم؟ بیدارت کردم؟!
دست می کشد به موهاش تا مرتب شوند.
- نه... بیدار بودم... خوبی؟
سر تکان می دهد.
- خوبم عزیزم... خوبم و دلتنگ.
سه روز قبل با هم صحبت کرده اند. ولی سه روز قبل، این بلا سرش نیامده بود یا اگر آمده بود، به
این شدت نبود!
چشمهاش نگران شده.
- چیزی شده امیرم؟! نکنه مریض شدی؟ اونجا هم هوا سرد شده؟ اینجا که برف سنگینی باریده.
- برف؟
اینجا هم برف باریده... سرد شده... ولی آن بالا... توچال... همان جایی که بلاها سرِ دلش نازل شده. ولی در سینه اش، نه برفی هستنه سرمایی...انگار هنوز دو تا دست دور گردنش گره
خورده و صورتی توی سینه اش پنهان شده... گرم است... جایی روی سینه اش گرم است.
آره... قراره بازم بباره.
- اینجا خبری نیست... فقط سرما باعث شده آلودگی هوا بیشتر بشه.
- تو که زیاد توی شهر نمی ری... آلودگی، آلرژیتو بیشتر می کنه... مواظب باش.
سر تکان می دهد.
- هستم!
مکث می کند.
- مامان!
هانیه هم با مکث جواب می دهد.
- جانم؟
لعنت به این دلِ تنگ که امشب بازیش گرفته.
- دلم می خواد اینجا بودی.
این حرفِ هر بارِ اوست... ولی امشب، نگاهِ پسرش دل دل می زند... حواسش هم هست و هم
نیست.
نگران، انگشتها را در هم گره می زند.
- امیرعلی... مامان... چیه؟... حالت خوب نیست؟!
لبخند بی رنگی می زند.
- خوبم... فقط...
دلواپسی، از نگاهِ سبزش سرریز می شود با همان |فقط...|
- فقط چی؟!
لبخندش، پوزخند می شود به حالِ خودش.
- اگر اینجا بودی، راحت تر باهات حرف می زدم.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هشتادم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هشتادم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، رقصید ، تپش قلب