فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و هشتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و هشتم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻نازنین، جیغ خفه اى مى کشد .....انقدر امیر على را محکم گرفته که صورتش به سینه او چسبیده و
نا امیدانه دستهاش را بدور شانه هاى پهن او حلقه مى کند ..
وقتى چشم باز مى کند که توی کابین هستند.
نگاهى به بیرون مى اندازد.
کولاک شدید و باد تکانشان مى دهد... درون جعبه اى با دیواره نازک آهنى، میان زمین و هوا معلق شدند ، جرات بازگو کردن یا نشان دادن ترسش را ندارد
بى نگاه ،حواسش مى رود سمت امیر على و موزیک ملایمى که از موبایلش پخش مى شود
سعى مى کند ذهنش را به سمت دیگرى سوق بدهد ،نهال همیشه میگوید |سعى کن به چیزاى
خوب فکر کنى|
چشمهاش را مى بندد و به موسیقى گوش مى سپارد
صداى گرم و ارام امیر على به همراه خواننده ،در قفسه کوچک طنین انداز و ارام بخشه
سعى مى کند از میان کلماتى که مى شنود، به مفهوم آنها پى ببرد ....|لیدى| بارز ترین آنهاست.
با صداى تقه اى که از بالاى سرشان مى آید و به دنبال آن نورى که فضا را کامل روشن کرده ،
آهسته پلکهایش را باز مى کند ....لبخندى گوشه ی لبهای امیر على ست که مفهوم آن را نمى فهمد .
امیر على مى خواهد کمکش کند.....با اطمینان از اینکه نهال و امیر عطا را مى بیند ،اخمهاش توی
هم مى رود....خودش را آهسته به سمت در مى کشد .
در باز مى شود و امیر على همراه با اشاره ی دست، محترمانه مى گوید:
- بفرمایید!
پا که بیرون مى گذارد، با چهره ی خندان نهال و امیر عطا روبرو مى شود ....از دستشان عصبانى ست .....از دست خودش و دستپاچگى اش عصبانى تر
امیر على توضیح مى دهد که پاش آسیب دیده ...با کمک نهال به ماشین مى رسند .در را باز مى کند و بعد از آنکه پا درون ماشین مى گذارد، براى خالى کردن دق و دلى اش، در را طورى محکم
پشت سرش مى بندد که از صداى آن، خودش هم از جا مى پرد .
تمام طول مسیر را سکوت مى کند ....چشمهاش را مى بندد و به اتفاقهاى آن روز فکر مى کند .
با توقف ماشین مى فهمد که به محل سکونت امیر على رسیده اند ....به همان حالت مى ماند
....روى دوباره نگاه کردن به او را ندارد.
امیرعلی، آهسته از عطا و بعد هم نهال خداخافظى مى کند ،مکثى مى کند و از ماشین خارج مى شود.
***
- به چى زل زدى ؟؟؟
- هیچى!
- پاشو خودتو جمع کن ....زخم شمشیر که نخوردى ،اینطورى ولو شدى....دو ساعته دارم پاتو
ماساژ میدم .
- درد میکنه.
- پس یالا تعریف کن !
- دیوونه .....مطمئن شدم هیچى تو اون کله ات نیست ....همینطورى منو ول کردین به امون خدا و
رفتین؟؟؟
- به امون بنده خدا...؟!
- خیلى خرى !!نمى دونى چطورى دوبار جلوى اون پسره خوردم زمین!
-نه!!!!چه جالب ....تعریف کن ،باید خیلى خنده دار باشه!
چپ چپ نگاهش مى کند.
- دفعه اول که خوردم به یه یارو و پام پیچ خورد.....بار دوم هم که چوبه شکست و با صورت
اومدم زمین.
نهال ریز مى خندد.
- چه با مزه ....خب خب ؟؟
- زهر مار و خب ...مى بینى که آش و الش شدم!
- اااا....اذیت نکنا!!!!!تازه داره به نقطه ی حساسش مى رسه!
|نقطه حساس|
نهال ادامه مى دهد :
- باید خیلى صحنه ی شکستن چوب مهیج بوده باشه ...تصور کن !!!
یاد فیلم صخره نورد استالونه افتادم .....اونجا که دست دختره ول مى شه و سقوط مى کنه
......واقعاً مردا !!!!!
اگر شکوه جون میدید مى گفت |اینم از عاقبت دست تو دست نامحرم گذاشتن|
صداى قهقهه ی خنده نهال بلند مى شود.
-اى کاش فقط دست تو دستش گذاشته بودم!
درمانده به نهال نگاه مى کند
قطره هاى اشک بى امان روى صورتش راه مى گیرند و صورت زیبایش را مرطوب مى کنند
نهال نگران از وضعیت پیش امده ،کنارش مى نشیند
-چته بابا!!! طورى نشده که...از چى مى ترسى؟.
براى اولین بار احساساتش دچار اشفتگى شده اند
گریه اش شدت مى گیرد
-دیوونه اى به خدا ....یه بارم که به زور هلت دادن وسط بهشت ،تو واسه خودت جهنمش کن.
میون هق هقش مى پرسد
-گناهش به کنار ،اگه شکوه جون بفهمه؟؟؟؟واى خدا ابروم میره ..


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هفتاد و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون