فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و هفتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و هفتم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻مى خواى من کمکت کنم؟؟؟
آهسته سرش را به چپ و راست تکان مى دهد.
نفس کلافه اى مى کشد ....دستهایش را از دو طرف به کمر مى زند .....با محیط نا آشناست ،با آدمها هم.
از رهگذرى که رد مى شود راهنمایى مى خواهد.
- برف رو قله شروع شده ....تا نیم ساعت دیگه ،چشم چشمو نمى بینه ...موندنتون اینجا خیلى خطرناکه.
نگاهى به وضعیت نازنین مى اندازد.
- سریعتر برسونش به تله کابین تا اونم تعطیل نکردن.
- مى تونى تا تله کابین راه بیاى؟؟؟
درد دارد ولى مى گوید:
- میام!
به سختى از جا بلند مى شود.
تکه چوبى بهش مى دهد تا از آن به عنوان تکیه گاه استفاده کند .....
امیرعلى مراقب است و با تعجب نگاهش مى کند که با چه تقلایى سعى در راه رفتن دارد....یک
پاش را بالا نگه داشته و با دادن وزن بدنش روى یک پا و تکه چوب راه مى رود.
برف شروع شده و هر لحظه شدیدتر مى شود....با سرعتى که نازنین راه مى آید ،مطمئن نیست به
موقع برسند.
هنوز ده قدم بر نداشته اند که تکه چوب خشک شده مى شکند و اینبار با صورت زمین مى خورد.
ترس از ماندن در کولاک و درد پا، توانش را گرفته ....سعى مى کند بنشیند. دستهایش را حائل صورت مى کند.
صداى آهسته و آمیخته با نگرانى امیرعلى را از کنارش مى شنود.
- نازنین ...خوبى؟....ببینمت؟!!!
نه مى تواند نگاهش کند و نه مى تواند حرف بزند...فقط سرش را با غصه و درد تکان مى دهد...از اینکه در چنین وضعیتى گیر کرده خجالت مى کشد ،....صداش بغض دارد.
- دیگه نمى تونم.....فکر کنم بهتره بگین امیر هر جور شده بیاد ....یا امداد...
در حالیکه تکه ی شکسته ی چوب را به نرمى و آهستگى از میان انگشتهاش بیرون مى کشد،
زمزمه مى کند
- راه دیگه اى هم وجود داره!
بدون اینکه دستش را از روى صورتش بردارد منتظر مى ماند.
ناگهان از زمین بلند مى شود
شگفت زده و در کمال ناباورى چشمهایش را باز مى کند و به او خیره مى شود.
- معلوم هست دارین چیکار مى کنین ؟؟؟؟منو بذارین زمین ........مگه اینجا کویته ؟؟؟
امیر على توجهى به شلوغ بازیهاش نمى کند. تمام تمرکزش روى مسیرى ست که باید تا تله کابین بروند....آهسته و محکم قدم بر مى دارد.
انقدر به امیر على نزدیک است که صورتش با صورت او تنها چند سانتى متر فاصله دارد ....صداى نفسهایش را مى شنود.
تصویر شکوه و نگاه مواخذه کننده اش ،لرزش تنش را بیشتر مى کند
درد پایش را فراموش مى کند ....ناباور سرش را تکان مى دهد ......قادر به هضم شرایط موجود
نیست.
التماس مى کند:
- منو بذارین زمین ....تو رو خدا .......زشته ....یکى مى بینه
تهدید مى کند:
اگه همین الان نذاریم پایین، انقدر جیغ مى کشم همه بریزن سرت !
نگاه عاقل اندر سفیهى بهش مى کند.
- چشماتو ببند ،فکر کن من امداد گرم .....براى ارامش بیشتر ،میتونى تصور کنى پرفسورم...
مودب و با احساس!
فکر شکوه و ترس از گناه کمرنگ مى شود ...نازنین لجوج خودنمایى مى کند
-متاسفم شازده ! هر کارى مى کنم نمى شه ،یعنى اصلا امکان نداره ...پرفسور خیلى منطقى و مهربونه!!
امیر على از زیر چشم نگاهش مى کند ،خوشحال از فرصت پیش امده ،سر بسرش مى گذارد
-پس با این حساب جذب تفاوتها شده این اقاى پرفسور .....چقدر دلم مى خواد از نزدیک
ببینمشون..
چشمهاى خاکستریش یک دور کامل روى صورت نازنین مى چرخند و در اخر ،ثابت شده روى شالش با شیطنت ،زیر لب زمزمه مى کند
-.هر چند ،حق با توء ....من کشف زنده هاى باند پیچى شده را به مرده ها ،ترجیه مى دم..
|خوشش اومده؟؟!|ذهنش دوباره شروع به فعالیت مى کند ،حرفهاى شکوه توى سرش رژه مى روند
|لذت گناه | ...گرماى اغوش امیر على را با گرماى اتش جهنم مقایسه مى کند...ترس تمام وجودش را گرفته
هیجان زده و عصبانى از لبخند عجیبى که روى لبهاى امیر على جا خوش کرده ،با مشت به سینه
اش مى زند
-من و بزار زمین !!!حاضرم بمیرم ،تن به این خفت ندم..
معنى جمله اخر را نمى فهمدحواسش پرت شده ...پاش روى تکه سنگى مى رود و لیز مى خورد
....نزدیک است با هم سقوط کنند.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هفتاد و هفتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون