فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهلم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهلم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻دلش نماز اول وقت می خواست؛ درددل با خدا، گریه... شاید بغضِ مانده در گلوش، آب می شد.
رفت وضو گرفت و سجاده را وسط اتاق پهن کرد. چادر نماز سفید را تا روی صورتش کشید و
قامت بست.
نفهمید نمازش کی تمام شد. اصلا تمام شد؟! پیشانی روی مهر گذاشته بود و با همان بغض لعنتی، بدون هیچ حرف و دعایی، فقط به دوری و انتظار فکر می کرد؛ به روزهای سخت پیش رو...
ضربه های محکمی به شیشه ی در، باعث شد حواسش برگردد.
- هانیه؟... توی اتاقی؟!... هانیه...
همین که سر از مهر برداشت، در اتاق هم با شدت باز شد و امیرعلی در چارچوب ایستاد.
هانیه متعجب چادر را عقب زد و نگاهش کرد. در اتاق آنها چه می کرد؟! باز او را صدا زده بود؟ با
همان لحن خاص و دلنشین...
چشمهای نگران امیرعلی آرام گرفت. به چادر و سجاده نگاهی انداخت و نفس بلندی کشید.
- منو ترسوندی دختر... پاشو... صدای آژیرو نمی شنوی؟!
تازه همان لحظه صدا را شنید و بلند شد.
- حمله کردن؟!
امیرعلی از در خارج شد.
- آره... صدای ضدهوایی می اومد... بیا زیر زمین.
فانوس روی پله را برداشت و جلوتر پایین رفت.
- کسی خونه نیست؟!
میان پله های زیر زمین ایستاد.
- مسجد بودم. حمله که شروع شد، سریع اومدم ببینم برگشتن یا تنهایی.
پشت سرش پایین رفت. در را که بست، صدای آژیر هم کم شد.
امامزاده سید نصرالدین، پایین چهاراه گلوبندک، شرق محله ی سنگلج، از امامزاده های قدیمی
تهران و در قلب تهران.
امیرعلی، فانوس را روی چهارپایه ی کنار دیوار گذاشت.
هانیه خواست بنشیند. دست برد چادر نماز را از سر بردارد تا کثیف نشود ولی زیر چادر، روسری نداشت. پایین چادر را جمع کرد و روی صندوقچه ی بزرگ نشست.
امیرعلی همانطور نزدیک در ایستاده بود. نصف صورتش تاریک بود و نیمه ی دیگرش با سایه
روشنِ فانوس، مشخص بود. نگاهش به حیاط بود و صورتش جدی.
در دل با او حرف می زد. می خواست نرود. از دلتنگی و تنهایی می گفت ولی می دانست نمی تواند
دهان باز کند و هرچه در دل دارد، بگوید.
|خدایا! حالا که میخواد بره، چرا از این موقعیتها جور می کنی؟! چرا فکر می کنم این چند وقته،
امیرعلی طوری شده که قبلا نبود؟! حرف زدن صمیمانه ش، نگاهایی که دائم می دزده، لبخندهای
اون روزش...|
قبلا معمولی بود؛ نه نگاه می کرد، نه توجه... سر به زیر، می رفت و می آمد. ولی آن اواخر، حس
می کرد تغییر کرده. یک روز نگرانِ یخ زدن دستهای هانیه میشد و افتادنش، چند روز بی تفاوت از
کنارش می گذشت. یک روز از مزاحمت کسی عصبی میشد، چند روز بی توجه رد میشد... علت
این رفتار و این نزدیک و دور شدنها را نمی دانست. حالا هم که می خواست برود؛ جایی که
سرتاسر خطر بود و خون.
فکر نبودنش مثل آن اوایل که سرباز بود، به اندازه ی کافی سخت بود؛ حالا هم جبهه... اگر تیر می
خورد؛ اگر زخمی میشد...
به سرتا پاش نگاه کرد. اگر بلایی سرش می آمد...
لعنت به جنگ!
برگشت طرف هانیه. باز به صورت و چادر سفیدش نگاه دقیقی کرد و گفت: ترسیدی؟!
متوجه انگشتش که در دهانش بود شد. داشت تند تند گوشت گوشه ی ناخنش را با دندان می کند.
دستش را زیر چادر برد و به زمین نگاه کرد.
- نترس! نمی زنه... یعنی تا حالا که جرات نکرده بمبارون کنه... همون اول، فقط اومد، اونم
فرودگاهو زد... هواپیماهاشون فقط میان مانور میدن، مردمو بترسونن.
هانیه، راست و دروغِ حرفهاش را نمی دانست. شاید فقط می خواست خیال او را راحت کند؛ شاید
واقعا آنقدرها هم که می گفتند، این آژیرها خطرناک نبود... اما لااقل آن لحظه، ترسش از بمبارانِ
هواپیماهای عراق نبود.
- خیلی لجبازی ها!
نگاهش کرد. لبخند کمرنگش محو شد و سرش را چرخاند سمت در.
- چرا آب گرمو استفاده نکردی؟! خوشت میاد دستات یخ کنه؟!
- از وقتی گفتین، با آب گرم میشورم.
نگاه امیرعلی راضی شد و برگشت طرف او.
- پس چرا امروز نشستی؟!
هانیه شانه بالا انداخت. چه می گفت؟ | چون با تو لج کردم؟! چون بدون توجه از کنارم گذشتی؟!|
چشمهای امیرعلی، چند لحظه، فقط چند لحظه برق زد. خیره ماند به صورت و سبزی چشمهای پر شرمِ هانیه و جوری نگاهش کرد که تا آن وقت نکرده بود. جوری که صورتش داغ شد و قلبش
تند زد.
اما سریع، مثل همیشه سر به زیر شد. دست برد از جیبش تسبیح در آورد و روی یکی از پیتهای
خالی نشست.
فقط صدای چرق چرقِ آرام دانه های تسبیح بود و آژیری که از دورها داشت زوزه می کشید.
نگاهش رنگ محبت داشت؛ قلب هانیه اشتباه نمی کرد.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهلم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت چهلم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون